eitaa logo
سِـــــــتْـمــٰاه🦋🎀🪞
6.3هزار دنبال‌کننده
2.3هزار عکس
204 ویدیو
0 فایل
اســمم ستــایشه🥲🤏🏻 ــ اینجا تیکه ای از قلبمه ؛ برای ثبت خاطرات قشنگ زندگیم🌿⛓️ بمون پیشم که پشیمون نمیشی🌱🩷♥️ تولد کانالمون ۱۴۰۴/۵/۱۳ تبلیغات https://eitaa.com/joinchat/3167356071C65fa1a3d3c
مشاهده در ایتا
دانلود
سِـــــــتْـمــٰاه🦋🎀🪞
از معشوقه اش گذشـــــــــــــــت، تا با معشوقه ات در امـــــــان باشی(:
سِـــــــتْـمــٰاه🦋🎀🪞
شهریور ماه عقدش بود... سه ماه بعد، در بیست و چهار سالگیش، تیری مستقیم به قلبش می‌خوره و در اوج جوانی به شهادت میرسه... حالا کی جواب داغ رو دل همسرش رو میده؟! کی آرزو های قلبی همسرش رو برآورده می‌کنه؟! قیامت باید پاسخ‌گو باشید... نه فقط پاسخ‌گوی بانوی این شهید بلکه تمام دختران و زنان و مادرانی که در این چند روز پاره‌ی تن خودشون رو از دست دادن... می‌تونید به چشم و به وضوح حرف دل همسر این شهید رو در کانالش ببینید!!! که چه آوردید به حال این دل... و نمی‌گذریم از شما! بلی؛ که در قیامت، جواب تمام اشک هایی که از سر جنایات شما ریخته شده را باید بدهید. _کمی حرف دل قلم_نامیرا؛
بعد امام امام میاید🌱🫀
سِـــــــتْـمــٰاه🦋🎀🪞
بعد امام امام میاید🌱🫀
عکس چپیه برای روزی بود که رفتیم موزه دفاع مقدس تهران . . . و خیلی یهویی و بسیار سوپرایز کننده 🙂🌱 من دیشبش داشتم با زهرا صحبت میکردم که گذاشت تو کانالش فردا داریم میریم اردو . خب ما همه جا با هم میریم و کلاسی نیست که بدون همدیگه بریم که از طریق اون بخوان ببرن اردو😂😁. بهش پیام دادم گفتم کجا میری گفت موزه منم واقعا یه ارادت خاصی به این موزه دارم اصلا روحم تازه میشه وقتی میرم اونجا . و اینطوری شد که من گفتم واییی کجا میبرن منم میخوا خیلی ارزو داشتم یه جا ببرن موزه منم باهاشون برم یه بار دیگه🥲🤏🏻. گفت از موسسه مون با اینکه منم تو کانال موسسه مون عضو بودم ولی پیامارو چک نکرده بودم و ساعت 1 شب بود داشتم با زهرا صحبت میکردم که ساعت 7 صبح باید میرفتن😂🤌🏻. هیچی دیگ پیام دادم به مدیرمون شانسا انلاین بود😆🥸 گفتم جا هست بیایم گفت اتوبوس پره ولی دو نفر گفتن شاید نتونیم بیایم حالا منو ستاره هم دو نفریم 🙂‍↔️🤪 گفتن که ساعت 7 صبح اماده باشید که اگر گفتم بیاین زود بیاید ماهم 6 صبح حاضر و اماده نشسته بودیم مامان جانمم که گفت اگر یه وقتی گفتن برید ناهار داشته باشید ساعت 5 صبح بلند شد برامون غذا درست کرد😭🤌🏻🥹 بعد شانسی زنگ زد گفتن سریع بیاید بابامم اونروز شب کار بود تازه اومده بود گرفته بود خوابیده بود مامانم سوییچ ماشینو برداشت به سرعت برق و باد رفتیم خودمونو به اتوبوس رسوندیم و من اونجا کلی شهید زنده دیدم که اصلا تو کل اون معرفی نامه موزه من بغض داشتم که . . .
انقدری که من پشت این میز نشستم دیگه نمیتونم بلند شم از جام 😐😂🤌 انگار به زمین چسبیدم/: