🌹 #زندگی_به_سبک_مهدی (۲۰) 🌹
چند وقت پیش یکی از همکاران شهید محمد مهدی را در حال خواندن فاتحه برای شهید دیدم، به مادر شهید می گفت من نیروی حاج مهدی بودم گاهی فشارها خیلی میشد و ما ناراحت میشدیم و از نبود نیرو شکایت میکردیم، شهید بدون توجه به عنوان و سمتش، آستینها را بالا میزد و آچار و بیل و وسایل کاری دیگر را بر میداشت و کمک میکرد، یاد یکی از دوستان دیگرش افتادم که میگفت: گاهی برخی دوستان عنوانش را به او یادآوری میکردند ولی او با خنده این عناوین را مسخره میکرد و میگفت باید کارها را انجام داد، فعلا که من اینجا بیکارم و میتونم کمک کنم.
خیلی مهم است که ما، مالک عنوانمون باشیم نه اینکه عنوان، مالک ما بشه ...
#شهید_محمد_مهدی_لطفی_نیاسر
#شهید_راه_نابودی_اسرائیل
🌹 @sh_mahdilotfi 🌹
7.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
شبای جمعه عاشقی چه زیباست...
شهید لطفی نیاسر :
شهدا را با خواندن زیارتنامه شان زیارت کنید .
🌷اَلسَّلامُ عَلَیکُم یَا اَولِیاءَ اللهِ وَ اَحِبّائَهُ 🌷
🌷 اَلسَّلامُ عَلَیکُم یَا اَصفِیَآءَ اللهِ وَ اَوِدّآئَهُ 🌷
🌷اَلسَلامُ عَلَیکُم یا اَنصَارَ دینِ اللهِ 🌷
🌷 اَلسَلامُ عَلَیکُم یا اَنصارَ رَسُولِ اللهِ 🌷
🌷 اَلسَلامُ عَلَیکُم یا اَنصارَ اَمیرِالمُومِنینَ 🌷
🌷اَلسَّلامُ عَلَیکُم یا اَنصارَ فاطِمَةَ سَیِّدَةِ نِسآءِ العالَمینَ 🌷
🌷اَلسَّلامُ عَلَیکُم یا اَنصارَ اَبی مُحَمَّدٍ الحَسَنِ بنِ عَلِیٍّ الوَلِیِّ النّاصِحِ 🌷
🌷اَلسَّلامُ عَلَیکُم یا اَنصارَ اَبی عَبدِ اللهِ 🌷
🌷بِاَبی اَنتُم وَ اُمّی طِبتُم 🌷
🌷وَ طابَتِ الاَرضُ الَّتی فیها دُفِنتُم
وَفُزتُم فَوزًا عَظیمًا 🌷
🌷فَیا لَیتَنی کُنتُ مَعَکُم فَاَفُوزَمَعَکُم🌷
#شهید_محمد_مهدی_لطفی_نیاسر
#شهید_راه_نابودی_اسرائیل
🏴⚊⚊⚊⚊⚊⚊🏳
🍃 @sh_mahdilotfi 🍃
🏳⚊⚊⚊⚊⚊⚊🏴
🌹 #زندگی_به_سبک_مهدی (۲۱) 🌹
تا یادم می آید شهید محمد مهدی در هر حالتی و هر شرایط راحت یا جدی و حتی سخت، شوخ طبع بود و اطرافیانش را شاد میکرد به نظرم تنها جایی که میشد چهره ایشان را مغموم دید در لحظه شنیدن روضه اهلبیت بود.
حتی این روحیه در نوشته های ایشان هم به وفور پیداست، مثلاً در هنگام نوشتن مهم ترین متن در موضوع شهادت برای دوستش هم، از شوخی دست بر نمیدارد
به تعبیری ایشان مصداق بارز این روایت بود که حزن مومن در دل او و شادی او در چهره اوست .
#شهید_محمد_مهدی_لطفی_نیاسر
#شهید_راه_نابودی_اسرائیل
🌹 @sh_mahdilotfi 🌹
شهید محمد مهدی لطفی نیاسر و حوادث خطرناک (۱)
گر نگهدار من آن است که من میدانم
شیشه را در بغل سنگ نگه میدارد.
سالهای اول دهه شصت خونه ما توی کوچه هفت متری منبع آب خیابان آذر در شهر مقدس قم بود و مهدی هم همونجا به دنیا اومد.
به نظرم شش سالش بود و خیلی نترس، درِ خونهٔ ما توی کوچه اصلی باز میشد و پیاده رو نداشت، ماشینها هم به سرعت حرکت میکردند، سعی کردم به عنوان برادر بزرگتر به مهدی یاد بدم وقتی در را باز کردی اول بیرون را نگاه کن بعد برو بیرون.
یه روز توی حیاط به چرخم ور میرفتم که مهدی اومد و در حیاط را باز کرد و تا اومدم صداش بزنم...
صدای برخورد شدیدی اومد، خودمو رسوندم دم در ولی نه مهدی بود و نه اتومبیلی!!!
ادامه ...
👇👇👇👇👇👇👇👇👇👇
🏴➖➖➖➖➖➖🏳
🕊 @sh_mahdilotfi 🕊
🏴➖➖➖➖➖➖🏳
ادامه ...
ا👇ا
دوتا خونه آنطرف تر را نگاه کردم، دیدم راننده با ترس از ماشین پیاده شده و خودش هم نمیدونه چی شده!!!
ولی مهدی هم پیداش نبود!!!
یه دفعه زیر اتومبیل رو نگاه کردم، وای مهدی زیر ماشین گیر کرده بود و چندین متری هم کشیده شده بود، سراسیمه مهدی را از زیر ماشین درآوردیم که مامان رسید. ترسیدم ولی مامان آروم مهدی را بغل کرد و با خودش برد.
تا مدتها که مامان مهدی را میبرد حمام، از زیر پوست سر مهدی شن می اومد بیرون.
مادرهای شهدا، آرامند چون میدانند دارن سرباز تربیت میکنند و سرباز نیازمند آرامش مادر است.
🏴➖➖➖➖➖➖🏳
🕊 @sh_mahdilotfi 🕊
🏴➖➖➖➖➖➖🏳
5.84M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
.
وقتی سخن از نابودی قریب الوقوع اسرائیل میگوییم، دلیل داریم.
شاخه نظامی جنبش جهاد اسلامی صحنههایی از پاسخ موشکی به حملات رژیم صهیونیستی را منتشر کرد تا قدرت بازدارندگی مقاومت و راهبرد تهدید متوازن را به رخ بکشد.
خدا هر لحظه شهید طهرانی مقدم و شهدای موشکی و شهدای هوافضا را با سیدالشهدا محشور کند.
#سردار_تهرانی_مقدم
#قدرت_موشکی #شهید_راه_نابودی_اسرائیل
عشق یعنی:
بنویسی غزلی از چشمش
درهمان
مصرع اول قلمت گریه کند ...
#تولد #قمریتون مبارک آقا مهدی ...
🕊 ۱۷ ربیع الاول سالروز تولد قمری شهید محمد مهدی لطفی نیاسر 🕊
#شهید_راه_نابودی_اسرائیل
🌹➖➖➖➖➖➖🌹
🕊 @sh_mahdilotfi 🕊
🌹➖➖➖➖➖➖🌹
شهید محمد مهدی لطفی نیاسر و حوادث خطرناک (۲)
شهید مهدی نوجوان بود که شروع کرد به تمرین رانندگی با داییش (ابوالفضل) که همسن هم بودند، ماشین تمرین هم نیسان آبی آقاجون (پدر بزرگ) بود.
یه روز که توی حیاط خونه نیاسر نشسته بودیم، مهدی و ابوالفضل در حالی که رنگشون پریده بود، آروم اومدن توی خونه! تعجبش به خاطر اینه که اونها همیشه با سروصدا میاومدن، بعد هم رفتن گوشه حیاط به پچپچ.
چند دقیقه ای نگذشته بود که حاج عباس میرصیفی (پدر بزرگ) که از بزرگان روستا و پدر شهید هم بود با دادوبیداد وارد خونه شد و دایم میگفت آخه اون وسیله کارمِ، شماها با ماشین چیکار داشتین و...
بابا که سعی میکرد حاجی رو آروم کنه، هندوانهای به دستش داد و گفت: چی شده؟ اینا باز چکار کردن که ناراحتی؟!
آقاجون با برافروختگی بیشتر گفت: از خودشون بپرس، آخه آدمی که رانندگی بلد نیست میره تالار! (منطقهی بالای نیاسر که یک طرفش کوه و یک طرفش درهٔ عمیق است)...
همه ما به اون دوتا نگاه میکردیم، دایی مثل همیشه، آروم و بی صدا زیر چشمی به آقاجون نگاه میکرد و مهدی این پا و اون پا...
👇ادامه...👇
🕊 @sh_mahdilotfi 🕊