چونین ناوی رگ وه رگی تنم نفوذو کردگه باوانکم؟
که حتی وقتیک یک قدمیچ دور ئگرم لیت ، طرح و نقشی دمچاوی تیته بر چاوم
چاقو را در تنم فرو کردی و عیبی نداشت ، نازنینم دیگر چرا چاقو را هزار بار در تنم چرخاندی؟
دیگر حضورش برایم ارزش نداشت ، وقتی یادم می آمد که من داشتم میسوختم و او جوری رفتار میکرد که انگار غریبه و گناهکاری بیش نیستم .