چاقو را در تنم فرو کردی و عیبی نداشت ، نازنینم دیگر چرا چاقو را هزار بار در تنم چرخاندی؟
دیگر حضورش برایم ارزش نداشت ، وقتی یادم می آمد که من داشتم میسوختم و او جوری رفتار میکرد که انگار غریبه و گناهکاری بیش نیستم .
عمری به هر کوی و گذر گشتم که پیدایت کنم
اکنون که پیدا کردهام ، بنشین تماشایت کنم .