میان گذشته جا مانده،در دور دست ها،جایی میانِ خاک ها.آن روز چشم هایت آن ها را به رهایی سپرد و چکمه های تو آنان را لگد مال کردند.
مروارید ها را شکستی،به راستی این پایان، لیاقتِ آن ها بود؟حالا که آغوشِ مروارید ها میانِ خاک خموش است چه میکنی؟بی آن ها زندگی را چطور میگذرانی ای دل.