چه طور شد که ندیدمت؟
چرا دست های سرنوشت تو را بی رحمانه از من جدا کرد؟
از آغوشت تنها یک تصویر برایم به یادگار گذاشته ای.
تصویری که باعث میشود با حسرت به دخترکانِ در آغوشت چشم بدوزم.
نمیدانی چه آرزو ها کردم که تنها یک بار از نزدیک،خارج از مانیتورِ این فلزِ لعنتی،جایی که عطرت آزادانه میچرخد،جایی که میتوانم طنینِ صدایت را به خوبی حس کنم،تماشایت کنم،و چشم ها را بر آن قامتِ رشیدت موقع دست تکان دادن با مردمِ مشتاق زوم کنم.
آرزو بر دل ماندم،یکبار هم نتوانستم آن عطر را بچشم و خوب به یاد بسپارم.
من ماندم و یک دنیا حسرت و آرزو که حالا غمش را بر دوش میکشم.
آقای عزیزِ من.
shadow
چه طور شد که ندیدمت؟ چرا دست های سرنوشت تو را بی رحمانه از من جدا کرد؟ از آغوشت تنها یک تصویر برایم
روی دیوار نوشته بود
«آقاجان،آمدیم،نبودید.»
و حالا من در نزدیک ترین حالت خودم به بیت بودمو اینبار اثری از شما نبود
اما حس کردم،با عمق وجودم.