تمام مدت میان خیابان های باران خورده به دنبالش گشتم،دریغ از اینکه مقصر جایی میان آیینه پنهان شده بود.
فکر کن،
به آن چشم ها.
چه شد که دیگر جادویش تو را در بر نگرفت؟
چطور میشود آغوش ها سرد شوند؟
مگر نه که آدمی گرما میبخشد؟
بگو چرا دنیای ما اینگونه است؟
بنگر درون آیینه،جز آن دیگر چه لشکری برایت باقی مانده؟
باورش سخت است که نمیدانستی نباید دل ببندی.
این را از من نخواه،باور نمیکنم،شکستنِ درخت آدم ها را دیدی و سر از تنشان برنداشتی؟
چطور میشود آدمی خود را دفن کند؟
یا بهتر بگویم،چرا آدمی خود را دفن میکند؟
دست ها را بردار،بگذار کمی نور سیاهی ات را سر ببرد،فقط کمی دست از حماقت بردار.