Part:1
{.سایهای که لبخند میزند.}
ساعت از نیمهشب گذشته بود، اما سکوتِ اتاق، از فریادهای بلند هم ترسناکتر بود. آرش روی لبهی تخت نشسته بود، در حالی که نفسهایش مثل تپشهای یک پرنده در قفس، کوتاه و لرزان بود. او میدانست که تنها نیست. او همیشه میدانست.
سایه روی دیوار، درست مقابلش، به شکلی غیرطبیعی کش آمده بود. آرش به دیوار خیره شد؛ به جایی که نورِ ضعیفِ چراغ مطالعه، مرز میان تاریکی و روشنایی را میساخت. اما آنجا یک چیزی درست نبود. سایهی او، در حالی که آرش کاملاً بیحرکت نشسته بود، به آرامی دستش را بالا برد.
آرش نفسش را حبس کرد. او حرکت نکرد، اما سایهاش در تاریکی، انگار داشت با او بازی میکرد. سایه، انگار داشت به او لبخند میزد؛ لبخندی که آرش در آینه هرگز در چهرهی خودش ندیده بود.
او لرزید. این فقط یک خطای دید نبود. این یک دشمن بود که از پوست او عبور کرده بود و حالا در اتاق، منتظر بود تا یک اشتباه کوچک کند. آرش میدانست که اگر چشمهایش را ببندد، سایه به سمت او خواهد آمد. او نمیتوانست پلک بزند. او نباید پلک میزد.
چون در آن لحظه، او فهمید که سایهاش، دیگر سایهی او نیست؛ بلکه چیزی است که از درونِ او بیرون آمده تا جای او را بگیرد.
^•^•^•^
https://eitaa.com/Shadows_1/645924651C063780419f
Part: 2
{.مرزِ لرزان.}
آرش با تکانی شدید از تخت پایین افتاد. صدای برخورد بدنش با کف چوبی اتاق، مثل شلیک گلوله در سکوت شب پیچید. اما هیچ صدایی از سمت سایه نیامد.
او با لرزش دستهایش، چراغ مطالعه را بلند کرد و نور را مستقیماً به سمت دیوار تاب داد. سایه، مثل یک موجود مطیع، دوباره به شکل خودِ آرش درآمد. اما لرزشِ دستهای او، سایه را هم دچار لرزش کرد. آرش با خود زمزمه کرد: «فقط یک توهم است... فقط خستگی است...»
او به سمت آینه دستwash رفت. میخواست صورتش را ببیند، میخواست مطمئن شود که هنوز خودش است. اما وقتی به آینه رسید، در تپشهای قلبش، چیزی را حس کرد که منطق را به بازی میگرفت. در آینه، چشمانش سیاه شده بودند؛ مثل دو چاهِ بیانتها که هیچ نوری از آنها باز نمیگشت.
او به سرعت نور چراغ را خاموش کرد. تاریکی اتاق مثل یک پتوی سنگین روی شانههایش نشست. در آن تاریکی مطلق، او شنید؛ صدای پاشنههای کفش که روی چوب اتاق راه میرفتند. صدای قدمهایی که دقیقاً با ریتم قلب او هماهنگ بود.
قدمها نزدیکتر شدند. درست پشت سرش. آرش میدانست اگر برگردد، با خودش روبرو میشود؛ اما با خودش. او با چیزی روبرو بود که از او قدرتمندتر، تاریکتر و گرسنهتر بود.
صدایی، مثل پچپچِ وزش باد در یک قبرستان، کنار گوشش پیچید:
«چرا میترسی؟ ما که یکی هستیم...»
^•^•^•^
https://eitaa.com/Shadows_1/645924651C063780419f