.
محکـم گرفته پیرهنـت را بهروی بند
مـن، گیرهٔ لباسِ تو را درک میکنم...
اخرین شب با اتاقم(:
میخواست تنها باشد،اما هم به سکوت احتیاج داشت هم به کسی که حرف هایش رابرشانه ی او بگذارد
بابا لنگ دراز عزیزم میخواهم به خودم تلقین کنم که زندگی فقط یک بازی ست و من باید
تا آنجا که می توانم ماهرانه و درست آن را بازی کنم.