روایت شهادت سرباز ولایت🥀🥀قسمت(چهارم)
می شود. شوهر شهیده ،قبل از هرچیز،درباره علاقه همسرش شروع به صحبت می کند:(بی اندازه به آقا علاقه داشت.آنقدری که به هفت ساعت نکشیدبعد از شنیدن خبر شهادت آقا،اونم شهید شد.ما این همه چیز از خدا میخوایم خدا تحویلمون نمیگیره ... حسودیم میشه بهش.به خداگفته بود من بعد آقا نمی خوام زنده بمونم.)
پسر کوچکش تایید میکند:(ساعت سه نصف شب رسیده بودم خونه.پنج صبح با گریه اومد بالا سرم بیدارم کرد:پاشو که بدبخت شدیم.نشسته بود سر سجاده بلند بلند زار می زد:خدایا من نمی خوام بعد از آقا زنده بمونم.منو نگه ندار.)مادر،غرق در کار حوزه بسیج بود وفعالیتها را جدی می گرفت.انگیزه اش بسیار زیاد بود،به خصوص این چند سال اخیر.اهل کار رسانه ای هم بود.از طرفی هم با دوستانش در ایتا یک کانال زده بودند به نام عدل نیوز.این اواخر دائم با موبایلش کار می کرد و مطلب می نوشت.در امور خیریه هم مشارکت داشت.مرتب برای خانواده های نیاز مندی که شناسایی کرده بودند،پول جمع می کردند وارزاق می فرستادند.هزینه ی سه بچه راهم دربهزیستی به عهده گرفته بودند.ازپدرخانواده می پرسیم چطوراز شهادت همسرتان مطلع شدید؟
ادامه دارد...
#سرباز_ولایت
[https://eitaa.com/Shahidehrezvan]
ایران یعنی دیار علی، نیام شمشیر ذوالفقار علی
#سرباز_ولایت
[https://eitaa.com/Shahidehrezvan]
پناهہ دل بیقرارم،تو زندگیم بہ جز تو هیشکیو ندارم...
#سرباز_ولایت
[https://eitaa.com/Shahidehrezvan]
🥀سرباز ولایت🥀
چله زیارت عاشورا به نیابت از شهیده رقیه ابراهیمی آذر🥀🥀🥀🥀🥀 شروع چله:(روز اول محرم) #سرباز_ولایت [http
چله زیارت عاشورا به نیابت از شهیده رقیه ابراهیمی آذر🥀🥀🥀🥀🥀
شروع چله:(روز اول محرم)
هرروز یک بار زیارت عاشورا خوانده میشود تا روز اربعین به همراه تعداد صلواتی که میتونید برای شهیده بفرستید.
برای شرکت درچله ی زیارت عاشورا به آیدی زیر پیام بدید وتعداد صلواتی که هر روز در چله میخونید رو بفرستید⬇️
@vesal2525
#سرباز_ولایت
[https://eitaa.com/Shahidehrezvan]
گذر تکتک این ثانیه های عمرم...
به قدیمی شدن نوکریات میارزد:) !
#سرباز_ولایت
[https://eitaa.com/Shahidehrezvan]
#دعـــایغــــــریـــق⇣
《 ✨یا اَللَّهُ یا رَحْمن یا رَحِیمُ
یا مُقَلِّبَ القُلُوبِ
ثَبِّتْ قَلْبِیِ عَلی دِینک✨ 》
#سرباز_ولایت
[https://eitaa.com/Shahidehrezvan]
روایت شهادت سرباز ولایت🥀🥀قسمت(پنجم)
رفته بودم سر خط.نمازصبحم راتومسجد میدون صادقیه خوندم.اونجا متوجه شدم رهبر رو شهید کردن،مردم محل بعد از نماز حرکت کردند به سمت میدون انقلاب.یک مقدار کارکردم بعد برگشتم خونه کمی استراحت کنم.همان موقع همسرم را دیدم که از خونه رفت بیرون.گفتم لابد با دوستاش می ره انقلاب.حدود ساعت یازده نیم با موتوریه دوری زدم.همین که رسیدم سر این پل بالا سرم رو زدن.گفتم ای بابا حوزه بسیج رو هم که زدن.خیالم راحت بود آنجا تخلیه است.کمی بعد پسرم زنگ زد که گوشی مامان در دسترس نیست.دلم شور افتاد،رفتم سمت حوزه.قیامتی بود.مثل اینکه۳۵ نفر آنجا بودند که نصفشان مانده بودند تا برای بچه های بسیج وایست باز رسی،افطاری درست کنند.حوزه تخلیه نبوده.موتور را همانجا دم در انداختم وباچه بد بختی رفتم داخل.یه نفر بهم گفت همه رو بردن بیمارستان،اینجا دنبالش نگرد.رفتیم بیمارستان.پسر کوچکم بین شهدا گشت واومد گفت بابا اینجا نیست.اون پسر بزرگه که اصلا توهم نیومد.نمی تونست.منم حالم خوب نبود.نشسته بودم یه گوشه.مسئول بخش اومد درگوشم گفت ببین جلوی پسرت نگفتم.دونفر دیگه هم آوردن.منتها سر ندارن،بیا شمابالاخره همسرشی،محرمشی،خودت شناسایی کن از روی بدن.
اینجا گریه می کنیم.همه.همسر شهید بیشتر.طوریکه من گمان می کنم شهیده ی این خانه یکی از همان شهدای بی سر است.
ادامه دارد...
#سرباز_ولایت
[https://eitaa.com/Shahidehrezvan]