تمام عمرخندیدم به این عاشق به آن عاشق
چنان عشقی سرم آمدکه دیگرمن نمیخندم ـ !
کاسهای حلوا به دستت اندکی روی لبت ،
از همان ساعت شدیدا بنده حلواخور شُدم
|دلم برای یاد تو تنگ است،
آیا میتوانی در تاریکی صدایم کنی !
این غم، بزرگتر از قلبم است|
_ هر یاد تو را با دلی شکسته میگذرانم،
ای کاش میتوانستم دوباره بخندم. . .