مداحی آنلاین - مدیون حسنم اگه سینه زنم - سید رضا نریمانی.mp3
11.34M
🔳 #شهادت_امام_حسن_مجتبی (ع)
🌴مدیون حسنم
🌴اگه سینه زنم
🎙 #سید_رضا_نریمانی
⏯ #شور
👌فوق زیبا
❣ @arefeen
#حقیقت_گناه_در_اصل_به_انسان
#زیان_میرساند_و_انسان_عاصی
#را_در_آتش_گناه_میسوزاند‼️
🌹آیتالله جوادی آملی:
✍گناه قبل از این که به #دیگری ضرر بزند، به #گناهکار #ضرر میرساند، همان طور که #هیزم پیش از این که پارچه را بسوزاند، ماده و بدنه خود را میسوزاند.
💠🍃گناه، در حقیقت #آتش است و قبل از این که به کسی #آسیب برساند، خود گناهکار را #میسوزاند؛ از این رو، قرآن کریم، از ظالمان، تعبیر به «حطب» یعنی #هیزم میکند:
«ظالمان هیزم جهنمند! »
🌷سوره جن، آیه ۱۵
📚مبادی اخلاق در قرآن؛ صفحه۱۶۸
❣ @arefeen
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
#کوفیان_نمک_نشناسن‼️
🔰روضه بگم براتون؟
برادر داره از برادر زخمیش محافظت میکنه، جفتشون رو توی آمبولانس زنده زنده سوزوندن.
#وسام_العلیاوی فرمانده عصائب اهل حق که سالها با داعش جنگید..
اهالی کوفه نمک نشناسن..
"من شیمة أهل الغدر الإجهاز علی الجریح رحم الله الشهید القائد #وسام_العلیاوی القیادی فی #عصائب_اهل_الحق"
«صادق ابو عبدالله»
❣ @arefeen
🌷🍀💫🌷🍀💫🌷🍀💫🌷🍀
💠نمونه ای از اخلاق نبوی پیامبر اکرم❗️
🔰یکی از عوامل گسترش و حفظ اسلام، حسن خلق و روش مهرآمیز پیامبر اعظم(ص) بود. از همین رو افراد در برابر خلق عظیم رسول الله(ص) آنچنان عوض میشدند که تعصبات و عادات چندین سالهی جاهلیت را کنار گذاشته و در مسیر هدایت قرار میگرفتند.
✍روزی رسول خدا(ص) و یارانش در جوار یکی از کوههای مدینه نشسته بودند. امام حسن نیز در آغوش پیامبر(ص) بود. در این هنگام مردی بیابانگرد به سوی حضرت آمد و با لحنی تند و زننده خطاب کرد: ای محمد! آنگاه که تو را ندیده بودم از تو ... و اکنون که دیدمت ... بیشتر شد.
📛اصحاب از این سخن به خشم آمدند و قصد تنبیه او را داشتند. رسول خدا(ص) با اشاره دست آنان را بازداشت و صبورانه لبخند زد و فرمود: آرام باشید.
✳️مرد بیابانگرد از پیامبر(ص) خواست تا بر پیامبری خود دلیل و برهان بیاورد. رسول خدا(ص) فرمود: اگر دوست داری یکی از اعضای پیکرم تو را از دلیلم خبر دهد.، مرد بیابانگرد قبول کرد. پیامبر(ص) از امام حسن خواست تا سخن بگوید. بیابانگرد از روی تمسخر خندید و گفت: خودش نمیتواند دلیل بیاورد، بچهای را به پا داشته تا سخن بگوید!
💥پیامبر(ص) فرمود: آنچه را که تو میخواهی او میداند؛ در این هنگام امام حسن(ع) رو به مرد بیابانگرد نمود و ماجرای سفر او را مو به مو برایش شرح داد و به او خبر داد که چگونه او و قومش برای قتل پیامبر توطئه کردند و او برای پیدا کردن پیامبر(ص) و عملی کردن توطئه چه رنجهایی را در راه تحمل کرده است.
🔷مرد بیابانگرد که اسرار خود را از زبان کودکی خردسال میشنید، سخت تعجب کرد و گفت: این خود دلیلی است بر حقانیت محمد و آسمانی بودن پیامبری او، سپس اندکی تأمّل کرد و راه حق را برگزید و آیاتی از قرآن را نزد پیامبر(ص) فرا گرفت. سپس به سوی قوم خود رفت و پس از مدتی با گروهی از افراد قبیله خود خدمت پیامبر آمد. آنان نیز به رسول خدا(ص) ایمان آوردند و مسلمان شدند.
📚بحارالانوار، ج 43، ص 333
❣ @arefeen
🌷🍀💫🌷🍀💫🌷🍀💫🌷🍀
✅ #قرآن_عهد_الله_است_بنابراین
#از_عهد_خداوند_غافل_نباشیم❗️
🌹علامه حسن زاده آملی:
🌷جناب وصی حضرت امیرالمومنین علی(ع) به فرزندش ابن حنفیه وصیت می کند و می فرماید:
✍فرزندم! قرآن #عهد_خدا است، مبادا #شب و #روز بر تو #بگذرد و به این عهد الهی سری نزنی و از عهد الله غافل بمانی. قرآن عهد الله است و از این عهد #غافل_مباش!
💠و بر هر #مسلمانی #واجب است که #هر_روز در عهد او #بنگرد، هر چند در پنجاه آیه. لااقل شب و روز #پنجاه_آیه را با نظر و #تدبر #قرائت کند.
📗فضائل و سیره معصوم(ع)
حضرت علامه حسن زاده آملی
❣ @arefeen
🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃
🔴🔴ماجرای حیرت آور و بسیار عجیب درخواست شرابِ شمس تبریزی از جناب مولانا❗️
🔰می گویند: روزی مولانا، شمس تبریزی را به خانهاش دعوت کرد. شمس به خانهی جلالالدین محمد بلخی رومی معروف به مولانا رفت و پس از این که وسائل پذیرایی میزبانش را مشاهده کرد از او پرسید: آیا برای من شراب فراهم نمودهای؟
مولانا حیرت زده پرسید: مگر تو شراب خوار هستی؟!
شمس پاسخ داد: بلی.
مولانا: ولی من از این موضوع اطلاع نداشتم!!
حال که فهمیدی برای من شراب مهیا کن!!
در این موقع شب، شراب از کجا گیر بیاورم؟!
به یکی از خدمتکارانت بگو برود و تهیه کند.
با این کار آبرو و حیثیتم بین خدام از بین خواهد رفت.
پس خودت برو و شراب خریداری کن!
در این شهر همه مرا میشناسند، چگونه به محله نصاری نشین بروم و شراب بخرم؟!
اگر به من ارادت داری باید وسیله راحتی مرا هم فراهم کنی چون من شب ها بدون شراب نه میتوانم غذا بخورم، نه صحبت کنم و نه بخوابم!!!
مولوی به دلیل ارادتی که به شمس دارد خرقه ای به دوش می اندازد، شیشه ای بزرگ زیر آن پنهان میکند و به سمت محله نصاری نشین راه می افتد. تا قبل از ورود او به محله مذکور کسی نسبت به مولوی کنجکاوی نمیکرد اما همین که وارد آنجا شد مردم حیرت کردند و به تعقیب وی پرداختند.
آنها دیدند که مولوی داخل میکده ای شد و شیشه ای شراب خریداری کرد و پس از پنهان نمودن آن از میکده خارج شد. هنوز از محله مسیحیان خارج نشده بود که گروهی از مسلمانان ساکن آنجا، در قفایش به راه افتادند و لحظه به لحظه بر تعدادشان افزوده شد تا این که مولوی به جلوی مسجدی که خود امام جماعت آن بود و مردم همه روزه در آن به او اقتدا می کردند رسید.
در این حال یکی از رقیبان مولوی که در جمعیت حضور داشت فریاد زد: "ای مردم! شیخ جلاالدین که هر روز هنگام نماز به او اقتدا میکنید به محله نصاری نشین رفته و شراب خریداری نموده است."
آن مرد این را گفت و خرقه را از دوش مولوی کشید. چشم مردم به شیشه افتاد. مرد ادامه داد: "این منافق که ادعای زهد میکند و به او اقتدا میکنید، اکنون شراب خریداری نموده و با خود به خانه میبرد!"
سپس بر صورت جلاالدین رومی آب دهان انداخت و طوری بر سرش زد که دستار از سرش باز شد و بر گردنش افتاد. زمانی که مردم این صحنه را دیدند و به ویژه زمانی که مولوی را در حال انفعال و سکوت مشاهده نمودند یقین پیدا کردند که مولوی یک عمر آنها را با لباس زهد و تقوای دروغین فریب داده و درنتیجه خود را آماده کردند که به او حمله کنند و چه بسا به قتلش رسانند.
در این هنگام شمس از راه رسید و فریاد زد: "ای مردم بی حیا! شرم نمیکنید که به مردی متدین و فقیه تهمت شرابخواری میزنید، این شیشه که میبینید حاوی سرکه است زیرا که هرروز با غذای خود تناول میکند!"
رقیب مولوی فریاد زد: "این سرکه نیست بلکه شراب است!"؛ شمس در شیشه را باز کرد و در کف دست همه ی مردم از جمله آن رقیب قدری از محتویات شیشه ریخت و بر همگان ثابت شد که درون شیشه چیزی جز سرکه نیست. رقیب مولوی بر سر خود کوبید و خود را به پای مولوی انداخت، دیگران هم دست های او را بوسیدند و متفرق شدند.
آنگاه مولوی از شمس پرسید: برای چه امشب مرا دچار این فاجعه نمودی و مجبورم کردی تا به آبرو و حیثیتم چوب حراج بزنم؟
شمس گفت: برای این که بدانی آنچه که به آن مینازی جز یک سراب نیست، تو فکر میکردی که احترام یک مشت عوام برای تو سرمایه ایست ابدی، در حالی که خود دیدی، با تصور یک شیشه شراب همه ی آن از بین رفت و آب دهان به صورتت انداختند و بر فر قت کوبیدند و چه بسا تو را به قتل می رساندند.
این سرمایه ی تو همین بود که امشب دیدی و در یک لحظه بر باد رفت. پس به چیزی متکی باش که با مرور زمان و تغییر اوضاع از بین نرود.
🌷دنیا همه هیچ و اهل دنیا همه هیچ
🌷ای هیچ برای هیچ با هیچ مپیچ
🌷دانی که پس از مرگ چه باقی ماند
🌷عشق است و محبت است و باقی همه هیچ
وقتی بدانید به کجا می روید؛ تبدیل به شخص موثرتری میشوی.!
↶☆《به ما بپیوندید》☆↷
💠🍃کانال معرفتی عارفین🍃💠
http://eitaa.com/joinchat/57344004C7961b6a51a
🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃
#اگر_در_کارهایمان_صداقت_داریم
#و_صاف_و_پاک_هستیم_یقیناً
#ایمانمان_قوی_است‼️
🌹آيت الله مجتهدى تهرانى:
✍يكى از سهم هاى #ايمان صدق و #راستى است. انسانهاى #دروغگو ايمانشان #ضعيف است و كامل نیستند؛ چون سهمى از ايمان را ندارند.
🌸طاعت آن نيست كه بر خاكـ نهى پيشانى
🌸صدق پيش آر كه اخلاص به پيشانى نيست
💠🍃صدق خوب است؛
انسان بايد #پاكـ و #صاف باشد!
🌓شنيدم كه مرحوم بروجردى (رحمة الله عليه) فرمودند: من از اول جوانى يك دروغ هم نگفته ام!
☑️خيلى حرف است!
☑️اين به خاطر ايمان است.
❣ @arefeen
🌺🍃✨🌺🍃✨🌺🍃✨🌺🍃
👌حکایت کوتاه و پندآموز
🔷از یه متخصص ارتوپد سوال شد چطوری خدا رو شناختی؟
گفت: کنار دریا، مرغابی را دیدم که پایش شکسته بود.
اومد پایش را داخل گل های رس مالید بعد به پشت خوابید،
پایش را سمت نور خورشید گرفت تا خشک شد.
اینطوری پای خود را گچ گرفت!
فهمیدم خدایی هست که به او آموزش داده...
به خودت نگاه کنی خداشناس میشوی...
مغرور نشوید!
وقتی پرنده ای زنده است مورچه را میخورد،
وقتی میمیرد مورچه او را میخورد.
شرایط به مرور زمان تغییر میکند،
هیچوقت کسی را تحقیر نکنید.
شاید امروز قدرتمند باشید اما زمان از شما قدرتمندتر است.
یک درخت، هزاران چوب کبریت را میسازد اما وقتی زمانش برسد یک چوب کبریت میتواند هزاران درخت را بسوزاند!
✅پس خوب باشیم و خوبی کنیم...
❣ @arefeen
🌺🍃✨🌺🍃✨🌺🍃✨🌺🍃