_ولیمنهنوزدلمتنگهها،!شایدرونکنم...ولیدارممیمیرمازدوریت،دارم میمیرم......
دل نه تنها گرفته است بلکه بیمار توست، بیمارِ طبیبی ایست که مدتی میشود به سویش روانه نشده...نمیخواهیَم ؟قهر کرده ای؟ من فدای نازت شوم که نمیدانم چه کنم...جز سرگردانی.
_ کاش میشد از دستات برات بگم...از دستات ،برای خودت بگم...واقعا حرف زیاد دارم دربارشون....دستات.!