روز یازدهم چالش نوشتن:
سه شخصیت داستانی رو نام ببر، که دوست داری جاشون باشی؛ و دلیلش...
سوال جالبیه؛ اگر قبلاً بود، شاید میگفتم دانیار... دانیال... هستی... میثم... و کلی شخصیتهای دیگه. کلی.
ولی الان... الان واقعاً فکر نمیکنم شخصیتی توی ذهنم باشه که بخوام کلاً جاش باشم. شاید، حالا که یادآوریش شد، نهایتاً دانیار رو ترجیح بدم. یکی از الگوهام. الگوهایی که تبدیل به واقعیت نشدن و بلعکس، من دارم برعکس اونا عمل میکنم!
دانیار شخصیتش برام اسطوره بود؛ همونجور که دیاکو برای شاداب...
شخصیت تلخ، سرد، یخزده؛ ولی حس عمیق نیاز به حضور برادر(تنها فرد باقیمونده از خانوادش)، خانواده و عشق توی زندگیش. مرد. عشق بلد(نه فقط برای جنس مخالف، بلکه برای خانواده).
و کلی ویژگیهای مثبت و منفی دیگه...
اگر قرار باشه یه روزی، جای یه شخصیت داستانی باشم، دوست دارم برای یکبار هم که شده، واقعاً دانیار بودن رو تجربه کنم. سرد بودن رو، تلخ بودن رو، واقعی و رک بودن رو، تنها بودن رو، دیوار داشتن دور حریم خصوصی و خودم رو، جواب پس ندادن به هیچکس رو، مسکوت بودن رو، بینیاز بودن رو...
جواب من برای امشب اینه...:)
من واقعاً فکر نمیکردم انقدر زود بزرگ بشیم و عقربههای زمان اینطوری باهم مسابقهی دو بدن...
چقدر خوب بود اون لحظههایی که خودم رو میسپردم به خدا و صفحههای قرآن رو باز میکردم و غرق میشدم توی معنی و تفسیر و داستانهای پشت آیهها...
چقدر توی لحظات پر اضطراب، آرامش تزریق میکرد به وجودم و ذهنم آروم میگرفت؛ که خدا هست.
خدا همیشه، توی تکتک صدمثانیههای زندگیمون هست و حضور گرمش قابل لمسه؛ اگر که بخوایم. اگر که قدم برداریم سمت بغل باز شده و منتظرش...
جداً اتاقم حس امن بودن میده و پر از انرژی معنویه که باعث میشه خیلی دوسش داشته باشم.:)))