🌸🍃💞
هوشم به نگاهی برد، جانانه چنین باید!
یک جرعه خرابم کرد، پیمانه چنین باید
تا کرد بنا عشقت، افسانه ی هجران را
در خواب فنا رفتم، افسانه چنین باید
از بس که غبار غم، از سینه بشد رُفته
تا زانوی دلْ گَرد است، این خانه چنین باید
بیگانه به دور من، رخساره کند پنهان
رنجش نتوان کردن، بیگانه چنین باید
نادیده جمال او، مِهرش ز دلم سر زد
ناکاشته می روید، این دانه چنین باید
می بینم و می جویم، می چینم و می ریزم
می خندم و می گریم، دیوانه چنین باید
درخونْ جگرِعرفی، می غلتد و می سوزد
در آتش خود رقصد، پروانه چنین باید....
#عرفی_شیرازی
🍁🍂🍁🍂
🍂🍁🍂
این متنو باید با آب طلا نوشت
هم مسجدو هم کعبه وهم قبله بهانه است
دقت بکنی نور خدا داخل خانه است
در مسجد و در کعبه به دنبال چه هستی؟
اول تو ببین قلب کسی را نشکستی؟
اینگونه چرا در پی اثبات خداییم؟
همسایه ی ما گشنه و ما سیر بخوابیم
در خلقت ما راز و معمای خدا چیست؟
انسان خودش آیینه یک کعبه مگر نیست؟
برخیز و کمی کعبه ی آمال خودت باش
چنگی به نقابت بزن و مال خودت باش
تصویر خدا پشت همین کهنه نقاب است
تصویرخداواضح وچشمان توخواب است
شاید که بتی در وسط ذهن من و توست
باید بت خود ، با نم باران خدا شست
گویی که خدا در بدن و در تنمان هست
نزدیکترازخون و رگ گردنمان هست❤️
.
سکوت بزرگترین استاد زندگیست.
سکوت همان حمایتگریست که هر لحظه حضور دارد تا مارا به خودمان هدیه دهد.
آگاهی را در عظمتش جاری سازد.
سکوت همان معلمی ست که به من آموخت جنگیدن با زندگی یعنی نداشتن تواضع.
آنگاه که سکوت استادت شود،می آموزی که هر ذره را احساس کنی ،بفهمی،درکش کنی.
سکوت می آموزدکه ما انسانها دردهای مشترکی هستیم که تنها در فرار از درد با هم متفاوتیم.
که ما انسانها پر هستیم از یکدیگر و جدایی توهمی بیش نیست.
آموخت دوست بدارم .حس کنم .درک کنم.باشم .
سکوت میوه های کال وجودت را آبیاری میکند .نور می دهد و در تمام خودت تبدیل به میوه ی عشق میکند.
جاری شو در سکوت .تا تمامت پر شود از عشق.
به شوخی به یکی از دوستان گفتم:
من ۲۲ ساعت متوالی خوابیدهام!
گفت: بدون غذا؟!
همین سخن را به دوست دیگرم گفتم:
گفت: بدون نماز؟!
و اینگونه خدای هرکس را شناختم.
#مصطفی_چمران
در زندگی مطالعه ی دل،غنیمت است
خواهی بخوان و خواه مخوان، مانوشته ایم!
#بیدل
✍✍✍
شهر را پر کرده اندوه عمیق انتظار
صد زمستان خانه دارد پشت چشمان بهار
سبز یا خاکستری دیگر چه فرقی میکند؟
خاطراتم گم شده در زیر باران غبار
خواستم با قاصدکها همسفر باشم ولی
خواب ماندم پابهپای ساعت شماطهدار
بغض دارد سینهام را تکّه تکّه میکند
آی ابر چشم من! یا خشک شو یا که ببار
هرچه من تشویش دارم خنده داری بر لبت
تا به کی باید بنالم از تو و از روزگار؟؟
بیخیالی، بیخیالی، بیخیالی، بیخیال
بیقرارم، بیقرارم، بیقرارم، بی قرار
غزل_شماره_211.mp3
4.85M
غزل شمارهٔ ۲۱۱
حافظ » غزلیات
دوش میآمد و رخساره برافروخته بود
تا کجا باز دل غمزدهای سوخته بود
رسم عاشق کشی و شیوه شهرآشوبی
جامهای بود که بر قامت او دوخته بود
جان عشاق سپند رخ خود میدانست
و آتش چهره بدین کار (از آن روی)برافروخته بود
گر چه میگفت که زارت بکشم میدیدم
که نهانی(نهانش) نظرش(نظری) با من دلسوخته بود
کفر زلفش ره دین میزد و آن سنگین دل
در پی اش مشعلی (رهش شعله ای)از چهره برافروخته بود
دل بسی خون به کف آورد ولی دیده بریخت
الله الله که تلف کرد و که اندوخته بود
یار مفروش به دنیا که بسی سود نکرد
آن که یوسف به زر ناسره بفروخته بود
گفت و خوش گفت برو خرقه بسوزان حافظ
یا رب این قلب شناسی ز که آموخته بود
کردم ازعقل سؤالی
که مگرایمان چیست؟
عقل برگوش دلم گفت
که ایمان ادب است
آدمیزاداگر
بی ادب است،آدم نیست
فرق مابین بنی آدم وحیوان
ادب است!
👤سعدى
غزل_شماره_213.mp3
4.82M
غزل شمارهٔ ۲۱۳
حافظ » غزلیات
گوهر مخزن اسرار همان است که بود
حقه مهر بدان مهر و نشان است که بود
عاشقان زمره ارباب(محرم اسرار) (محرم ارباب )(محرم اصحاب) امانت باشند
لاجرم چشم گهربار همان است که بود
از صبا پرس که ما را همه شب تا دم صبح
بوی زلف تو همان مونس جان است که بود
طالب لعل و گهر نیست وگرنه خورشید
همچنان در عمل معدن و کان است که بود
کشته غمزه خود را به زیارت دریاب
زان که بیچاره همان دلنگران است که بود
رنگ خون دل ما را که نهان میداری(کرد خطت)
همچنان در لب لعل تو عیان است که بود
زلف هندوی(هندوی زلف) تو گفتم که دگر ره نزند
سالها رفت و بدان سیرت و سان است که بود
حافظا بازنما قصه خونابه چشم
که بر این چشمه همان(نه آن) آب روان است که بود
گفتم که عشق چیست؟ تهی کرد جام و گفت:
بر هر کسی به شیوه ای این داستان گذشت!!
#نصرت_رحمانی