حکایت مثنوی وفات بلال.mp3
843K
مولوی » مثنوی معنوی » دفتر سوم
چون بلال از ضعف شد همچون هلال
رنگ مرگ افتاد بر روی بلال
جفت او دیدش بگفتا وا حرب
پس بلالش گفت نی نی ها طرب
تا کنون اندر حرب بودم ز زیست
تو چه دانی مرگ چه عیشست و چیست
این همی گفت و رخش در عین گفت
نرگس و گلبرگ و لاله میشکفت
گفت جفتش الفراق ای خوشخصال
گفت نه نه الوصالست الوصال
گفت جفت امشب غریبی میروی
از تبار خویش غایب میشوی
گفت نی نی بلکه امشب جان من
میرسد خود از غریبی در وطن
گفت رویت را کجا بینیم ما
گفت اندر خانه خاص خدا
گفت ویران گشت این خانه دریغ
گفت اندر مه نگر منگر به میغ
کرد ویران تا کند معمورتر
قومم انبه بود و خانه مختصر
#حکایت_مثنوی
#به_روایت_استاد_ساعد_باقری
حکایت مثنوی مردی که به پوست دنبه سبیل خود چرب می کرد.mp3
1.61M
در میان منعمان رفتی که من
لوت چربی خوردهام در انجمن
دست بر سبلت نهادی در نوید
رمز یعنی سوی سبلت بنگرید
کین گواه صدق گفتار منست
وین نشان چرب و شیرین خوردنست
آن شکم گفتی جواب بیطنین
که اباد الله کید الکافرین
لاف تو ما را به آتش بر نهاد
کان سبیل چرب تو بر کنده باد
راست گر گفتی و کژ کم باختی
یک طبیبی داروی ما ساختی
ور نگویی عیب خود باری خمش
از نمایش وز دغل خود را مکش
گر تو نقدی یافتی مگشا دهان
هست در ره سنگهای امتحان
امتحان بر امتحانست ای پسر
هین به کمتر امتحان خود را مخر
ز امتحانات قضا ایمن مباش
هان ز رسوایی بترس ای خواجه تاش
*******************★******
آمد اندر انجمن آن طفل خرد
آبروی مرد لافی را ببرد
گفت آن دنبه که هر صبحی بدان
چرب میکردی لبان و سبلتان
گربه آمد ناگهانش در ربود
بس دویدیم و نکرد آن جهد سود
پهلوان در لاف گرم و ذوقناک
چون شنید این قصه از غم شد هلاک
منفعل شد در میان انجمن
سر فروبرد و خمش شد از سخن
خنده آمد حاضران را از شگفت
رحمهاشان باز جنبیدن گرفت
دعوتش کردند و سیرش داشتند
بذر رحمت در زمینش کاشتند
او چو ذوق راستی دید از کرام
بی تکبر راستی را شد غلام
راستی را پیشه خود کن مدام
تا شوی در هر دو عالم نیکنام
#حکایت_مثنوی
#به_روایت_استاد_ساعد_باقری