🌺
شیرین !
عشق است و زخم
زخم است و خون
خونآبه و جنون
دیگر نه کوه مانده نه اندوه
دیگر نه عشق مانده و نه مرگ پُر شُکوه
دیگر نه بیستونی و نه لذتِ ستوه
شیرین !
وقتی دلی نمانده برای عشق
با من بگوی ...
بر فرق خود بکوب گُلتاج تیشه را
اینک منم
فرهاد کوهکن
فوارهای بلند
و رنگینکمان نور
#نصرت_رحمانی
گفتم که عشق چیست؟ تهی کرد جام و گفت:
بر هر کسی به شیوه ای این داستان گذشت!!
#نصرت_رحمانی
گفتم که عشق چیست؟ تهی کرد جام و گفت:
بر هر کسی به شیوه ای این داستان گذشت!!
#نصرت_رحمانی
آنی تو...
آن کنایهی مرموز
که در نهفت عشق روان است.
دانستنش ضرور،
و گفتنش محال!
تو...
آنی تو!
از ما که گذشت
باید به ابر بیاموزیم
تا از عطش گیاه نمیرد.
باید به قفلها بسپاریم
با بوسهای گشوده شوند
بیرخصت کلید...
#نصرت_رحمانی
ای دوست
درازنای شب اندوهان را
از من بپرس
که در کوچه ی عاشقان تا سحرگاه
رقصیدهام
و طول راه جدایی را
از شیون عبث گامهای من
بر سنگ فرش حوصله ی راه.
که همپای بادها
در شهر و کوه و دشت
به دنبال بوی تو
گردیدهام
و ساعت خود را
با کهنه ساعت متروک برج شهر
میزان نمودهام!
ای نازنین
اندوه اگر که پنجه به قلبت زد
تاری ز موی سپیدم
در عود سوز بیفکن
تا عشق را بر آستانه ی درگاه بنگری
#نصرت_رحمانی
روزے به پیر میڪده گفتم ڪه عمر چیست؟
پلکی به روے هم زد و گفتا ڪه هان! گذشت
#نصرت_رحمانی
🌸⃟🌼🎼჻ᭂ࿐✰📚
#کانال_شعر_علوی
#قرارگاه_بسوی_ظهور
@Sheroadab_alavi