eitaa logo
شیفتگان تربیت
12.1هزار دنبال‌کننده
3.4هزار عکس
19.8هزار ویدیو
1.4هزار فایل
﷽ « تربیت : یعنی که #خـــــــــود را ساختن بعد از آن بر دیگـــــــــران پرداختنـ ...💡» • مباحث تربیتی - معرفتی و بصیرتی 🪔 • راه ارتباطی در صورت کاملا خیلی ضروری : ⊹ @Gamedooiran 🕊༉ - کانال را به دیگران هم معرفی فرمائید🌱؛ #تبلیغات نداریم!
مشاهده در ایتا
دانلود
باسلام هدایای واریز شد مسابقه بعدی ما از •┈┈••✾❀🍃🌺🍃❀✾••┈┈• 🍃@ShifteganeTarbiat
هر روز یک آیه: 🌺اَعوذُ باللّهِ مِنَ الشَّیطانِ الرَّجیم🌺 🌹بسم الله الرحمن الرحیم🌹 «لَقَدْ وُعِدْنَا نَحْنُ وَآبَاؤُنَا هَذَا مِن قَبْلُ إِنْ هَذَا إِلَّا أَسَاطِيرُ الْأَوَّلِينَ» این وعده به ما و پدرانمان از قبل داده شده؛ این فقط افسانه‌های پیشینیان است!» تفسیر: این باور کردنى نیست! این‌ها وعده هاى دروغینى است که هم به ما و هم به پدران ما در گذشته داده مى شد (لَقَدْ وُعِدْنا نَحْنُ وَ آباؤُنا هذا مِنْ قَبْلُ). 🌺🌺🌺 این‌ها فقط افسانه ها و اسطوره هاى پیشینیان است (إِنْ هذا إِلاّ أَساطِیرُ الأَوَّلِینَ). آفرینش مجدد، اسطوره اى است، حساب و کتاب افسانه اى دیگر، و بهشت و دوزخ نیز هر یک اسطوره اى بیش نیست!. (تفسیر نمونه/ ذیل آیه ۸۳ سوره‌ مبارکه مؤمنون) •┈┈••✾❀🍃🌺🍃❀✾••┈┈• 🍃@ShifteganeTarbiat
6.79M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎬 کلیپ : همه عالم در حال ذکر است •┈┈••✾❀🍃🌺🍃❀✾••┈┈• 🍃@ShifteganeTarbiat
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
بعضی ها قبل ازدواج چشمهاشون بسته است.😎 ولی بعد ازدواج بااااااااز میشه🥸😂 •┈┈••✾❀🍃🌺🍃❀✾••┈┈• 🍃@ShifteganeTarbiat
15.95M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌗یه بوس بده...😁 •┈┈••✾❀🍃🌺🍃❀✾••┈┈• 🍃@ShifteganeTarbiat
شیفتگان تربیت
* 💞﷽💞 ‍#بادبرمیخیزد #قسمت161 ✍ #میم_مشکات روضه اش عجیب بود. انگار پسری برای مادرش روضه میخواند. ن
* 💞﷽💞 ‍ بعد از کلاس سری به شاهچراغ زد. دوست داشت گردنبندی برای سیاوس بخرد. حالا که سیاوش گردنبند طلایش را بخاطر راحله برداشته بود، دوست داشت جایگزینی برایش بگذارد. نگاهش را چرخاند روی گردنبند های چوبی... خوشش آمد اما پلاکش را چه میگذاشت? هیچ کدام به دلش ننشستند. عقیق سرخ مستطیل شکل و مسطحی را انتخاب کرد و داد تا چیزی را که دوست داششت رویش بنویسند. آیه ای که آن مرد غریبه برایش زمزمه کرده بود : "قل لن تصیبنا الا ما کتب الله لنا" همانجا نشست تا آماده شد. پلاک را به گردنبند چوبی وصل کرد. واقعا قشنگ شده بود. حتما به سیاوش می آمد. جلوی در هال که رسید دو جفت کفش زنانه و مردانه پشت در دید. مهمان داشتند? وارد هال که شد سرجایش میخکوب شد. کیفش از دستش سر خورد. اینها اینجا چه میکردند. با دیدن راحلخ بلند شدند. زنی که چشم هایش از گریه سرخ شده بود و مردی میان سال و سر افکنده. سلام آرامی کردند. میخواست بی توجه به آنها به سمت اتاق برود که مادرش نهی ش کرد: -راحله جان، بیا اینجا مادر این یعنی مهمان هرکه باشد حرمت دارد. آخ که این مراعات و صبوری مادر گاهی دیوانه اش میکرد. بی میل و رغبت برگشت به طرف جمع و کنار مادرش نشست. آنها هم نشستند. همه ساکت بودند. حاج رسول محسنی ، داشت به نیما فکر میکرد، به پسر نا خلفی که چطور آبروی چندین و چند ساله اش را به باد داده بود و حالا جلوی دخترکی چنین سرافکنده شده بود. کاش میتوانست بیخیال مهر پدری اش شود و بگذارد پسر همانجا در زندان بپوسد اما نمیشد. فرزندش بود و پاره ی تنش. به حرف آمد و صدایش سکوت را شکست: -میدونم که تو این وضعیت تحمل ما براتون سخته. هرچی بگین حق دارین ولی ... ولی چه باید می گفت? میگفت پسرم که مسبب همه بدبختی هایت شده را ببخش? پسری که سرت را شیزه مالیده بود و منافقانه جلو آمده بود? پسری که حالا شوهرت را روی تخت بیمارستان انداخته? میگفت من را ببخشی که ندانسته و ندیده، بعد از به هم خوردن مراسم لیچار بارت کرده ام? این حرفها گفتن داشت? سکوت کرد. حرفی نداشت. حاج یوسف که دید حرف زدن برای پدر نیما سخت شده خودش ماجرا را که قبل از آمده راحله شنیده بود شرح داد: -بابا جان، گویا پلیس نیمارو پیدا کرده راحله سر بلند کرد. این خبر کمی از آتش درونش را خنک میکرد. هرچند نمیتوانست از داغ حال سیاوش چیزی کم کند اما حداقلش این بود که چنین آدمی نمیتوانست دست در جیب کند و راه برود. پدر ادامه داد: -حالا پدر و مادرش اومدن اینجا که ... راحله آشفته شد. چشم چرخاند سمت والدین نیما. عصبانی بود. دوست داشت دهان باز کند و هرچه به دهانش میرسد بارشان کند. از وقتی پای این پسر به زندگی اش باز شده بود جز مصیبت چیزی به ارمغان نیاورده بود. هرچچند شاید اگر نیما نبود هیچ وقت به شیاوش نمی رسید اما حالا همین نیما سیاوشش را راهی بیمارستان کرده بود. سیاوشی که معلوم نبود میماند یا ... سیاوش! لحظه ای مکث کرد. اگر الان سیاوش روی تخت است تنها بخاطر نیماست? پس خودش چه? با خودش رو راست بود، اگر او زود قضاوت نکرده بود ، اگر حرف های سیاوش را شنیده بود، اگر کمی حوصله به خرج داده بود شاید الان خیلی چیز ها فرق میکرد. نباید اشتباهش را تکرار میکرد. نگاهی یه پدر و مادر نیما کرد. دلش سوخت. اینها که گناهی نداشتند. نباید دق دلی اش را سرشان خالی میکرد. پدر و مادر بودند و طبیعی که برای نجات فرزندشان تقلا کنند. چشم هایش را بست تا کمی آرام شود. نفس عمیقی کشید و سعی کرد سنجیده حرف بزند: - بابت کارهایی که پسرتون با من کرد، میتونم از حق خودم بگذرم. اگ فقط جریان ازدواج بود برام اهمیتی نداشت امل حالا، بخاطر پسر شما ... هرچند شما از کارهاش خبر نداشتین ولی رفتارتون بعد از به هم خوردن مراسم واقعا آزار دهنده بود. هرچند شاید طبیعی بود. اگه بخاطر اون اتفاقات اینجایین، من بخشیدم اما بخاطر کاری که با سیاوش کرد هرگز کوتاه نمیام. اگر پسر شما آزاد بشه هیچ معلوم نیست که دوباره سر یکی دیگه ... پدر نیما وسط حرفش پرید: -نمیذارم دخترم.. خودم حواسم بهش هست ... راحله دستش را بالا آورد: - صبر کنین اقای محسنی، شما همه عمر کنارش بودین، اگر میتونستین مراقبش باشین الان وضع ما این نبود. چطوری میخواین مراقبش باشین? حبسش کنین? مگه بچه دو ساله ست? هرچند الان پسر شما متهم ردیف دومه و اون بدبختی که پشت فرمون بوده بیشتر پاش گیره، اما فکر میکنم چند سال زندان برای پسرتون واقعا لازمه نه آقای محسنی ، امکان نداره من رضایت بدم. این حرف اول و آخرمه..مطمئنم اگه پدر سیاوش هم اینجا بود نظرش همین بود. بلند شد، با اجازه ای گفت و رفت توی اتاقش... پدر و مادر راحله لبخندی زدند به این جواب عاقلانه و پدر و مادر نیما فکر کردند چه گوهری را از دست داده اند. ...
💠 امام صادق علیه السلام: آسايش دل را جستجو كردم و آن را در كمى مال و ثروت يافتم. 📚 مستدرك الوسائل: ۱۲/۱۷۴/۱۳۸۱۰ •┈┈••✾❀🍃🌺🍃❀✾••┈┈• 🍃@ShifteganeTarbiat
شیفتگان تربیت
* 💞﷽💞 ‍#بادبرمیخیزد #قسمت162 ✍ #میم_مشکات بعد از کلاس سری به شاهچراغ زد. دوست داشت گردنبندی برای
* 💞﷽💞 ‍ پدر سیاوش چند ساعتی بود که آمده بود خانه تا استراحت کند. راحله داشت آماده میشد تا برود پیش سیاوش. بند کفش هایش را بست، صورت مادرش را که داشت سفارشات لازم را میکرد بوسید و از خانه بیرون زد. توی اتوبوس که نشست، گردنبند سیاوش را از کیفش بیرون آورد. دویت داشت هرچه زودتر گردنبند را برایش ببرد و به گردنش بیندازد. بالاخره رسید. وارد راهرو که شد هیجانی را در بخش دید. دقیق شد. یکی دو تا از پرستارها به سمت اتاق سیا ش در رفت و آمد بودند. چقدر این صحنه برایش آشنا بود . خودش را به کنار دیوار رساند و به دیوار دست گرفت. با خودش گفت: - مادر که گفته بود خوابش خواب خوبی ست! پس چرا... کنار دیوار سر خورد روی زمین. فکر تکرار خوابش در واقعیت همه توانش را گرفت. چشمش به اتاق بود. فکر کرد الان است که تخت ملحفه پوش را بیرون بیاورند. یکی از پرستارها دیدش. رو کرد به سمت همکارش که پای تلفن بود: -خانم میرزایی! بیا، خانمش اینجاست به طرفش آمدند و کمکش کردند روی صندلی های استیل نقره ای رنگ بخش بنشیند. نگاهش خیره مانده بود به دیوار روبرویش. میترسید سر بچرخاند سمت اتاق. لب هایش لرزید: -اتفاقی ...افتاده? پرستار همان طور که دستش را پشت کمر راحله گذاشته بود گفت: -آره عزیزم، یه اتفاق خوب!! خدایا! یعنی پرستار هم مثل مادرش داشت دلداری اش میداد? اتفاق خوب? اتفاق خوب که این همه هیاهو نداشت پرستار منتظر نماند: -حال مریضتون بهتر شده... سطح هشیاریش بیشتر شده... البته هنوز پایدار نیست ولی خب امیدوار کننده هست. حالا دکتر میاد باهات حرف میزنه راحله باورش نمیشد، نمیدانست بخندد یا گریه کند. لب هایش خندان بود و چشم هایش گریان! -یعنی به هوش اومده? پرستار خندید: -نه عزیزم! هنوز تا بهوش اومدن خیلی مونده. ان شالله به هوش هم میاد...دعا کن... دکتر اومد، برو باهاش صحبت کن راحله خودش را به دکتر رساند و وقتی دکتر حرف های پرستار را تایید کرد انگار بال در آورده باشد. خودش را به اتاق رساند. کنار تخت ایستاده بود. با چشم های اشکبار به سیاوش خیره شده بود. به طرفش رفت. دست هایش را دور صورت سیاوش قاب کرد. سر خم کرد و گونه سیاوش را بوسید: -بر میگردم عزیز دلم باید به خانواده اش خبر میداد. تلفن را از کیفش در آورد، اما نه، باید حضوری میرفت. به سمت در رفت. میخواست از در خارج شود که دید هیکلی مردانه و درشت قاب در را پر کرده است. سر بلند کرد، سید صادق بود تعجب کرد. آخرین باری که سید را دیده بود بعد از عمل بود. چقدر آشفته بود، اما حالا، از آن آشفتگی خبری نبود. مثل قبل مرتب بود و سرحال. احساس کرد کمی از این رفیق بی معرفت دلخور است اما باز هم ترجیح داد زود قضاوت نکند. بعد یادش آمد به سیاوش، آمد دهان باز کند و بگوید سیاوش حالش بهتر شده اما قبل از اینکه حرفی بزند، سید نگاهش را چر خاند روی سیاوش: -میدونم! برای همین اومدم و رفت طرف چارت آویزان از تخت سیاوش. برش داشت و مشغول برگ زدن شد. از اتاق بیرون زد. قبل از اینکه از بخش بیرون برود، یادش آمد از پرستار تشکر نکرده است. برگشت سمت ایستگاه پرستاری. از همه تشکر کرد. یکی از پرستارها پرسید: - این آقا از آشناهاتون هستن? دکتر تدین رو میگم - بله، دوست شوهرمه! - واقعا? نمیدونستم راحله کمی فکر کرد: -شما بهشون گفتین که حال همسرم بهتر شده? - نه! ما هنوز به کسی خبر ندادیم. خانم میرزایی میخواستن بهتون زنگ بزنن که دیدیم اینجایین راحله موقع رد شدن، نگاهی از پنجره به داخل انداخت: - سید دست هایش را دور صورت سیاوش گرفته بود، پیشانی اش را به پیشانی سیاوش چسبانده بود، حس کرد شانه هایش میلرزد. چقدر کارهای این جناب دکتر عجیب و غریب بود. اما یک چیز واضح بود، اینکه سیاوش را خیلی دوست دارد. پس چرا تمام این روزها هیچ وقت سراغی ازش نگرفته بود? اما حالا وقت این حرفها نبود. باید میرفت و به خانواده خبر میداد... پ.ن: چارت: خلاصه ای از پرونده بیمار که معمولا در یک تخته شاسی فلزی در پایین تخت قرار دارد یا از لبه آن آویزان است ...
💫 در شطرنج، 💫 شاه سفيد يا سياه را نمي‌كشند. 💫 ماتش مي‌كنند كه نتواند حركت كند. 💫 وقتي حركت نكرد، 💫 باخته است. 🍁 اجانب دنبال اين نيستند كه رهبر ما را ترور كنند، 🍁 دنبال اين هستند كه ماتش كنند، 🍁 انفعال در او ايجاد كنند. 🍀 درصدد اين هستند كه حرفش اثر نكند. 🍀 فرمانش اثر نكند. 🍀 يعني راه‌هاي حركت او را ببندند. 🍀 تحركش را ببندند. 🍀 از هر راهي برود كيش بشود، 🍀 از هر نقطه‌اي بخواهد حركت كند راه‌ها را بر او ببندند. ⭐️ آن‌ها دنبال اين هستند كه مطلبي از ايشان صادر بشود اما واقع نشود. ☘️ مثلا بگويد “اقتصاد مقاومتي”، اما هيچ تغييري نكند. ☘️ بگويد “همدلي و همزباني”، اما همانطور كه بودند باشد. 🍂 اگر اين طور شد، اين بزرگ‌ترين ضرر است. 🍂 بزرگ‌ترين خطر در جمهوري اسلامي اين است كه... 🍂 رهبر در يك موردي حرف بزند... 🍂 و يك‌چيز ديگر از آب در بيايد. ♟ اين “كيش” شدن است. ♟ اگر تكرار شد، ♟ “مات” شدن است ♟ و ما نبايد بگذاريم كار به اينجا بكشد. 📚 آيت الله حائري شيرازي، ‌تمثيلات‌سياسي-اجتماعي، صفحه ۴۳ •┈┈••✾❀🍃🌺🍃❀✾••┈┈• 🍃@ShifteganeTarbiat
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
🎥 رسایی: فرزندان آقای ظریف عضو بسیج مستضعفین شوند تا تابعیتشان باطل شود. •┈┈••✾❀🍃🌺🍃❀✾••┈┈• 🍃@ShifteganeTarbiat
🎥 پاسخ رهبر انقلاب به تهدید آقای عارف 🔹معاون اول رئیس جمهور با تهدید منتقدان دولت گفته است اگر به انتقادات ادامه دهید اعلام می‌کنیم چه چیزی را تحویل گرفته‌ایم! 🔹رهبر معظم انقلاب چند ماه قبل، تهدید آقای عارف را عملی کردند و آنچه این دولت تحویل گرفته را اعلام کردند. •┈┈••✾❀🍃🌺🍃❀✾••┈┈• 🍃@ShifteganeTarbiat