هدایت شده از 𝖌𝖔𝖘𝖙𝖔𝖓𝖎𝖆
چند ماه پیش، در یک بعد از ظهر آرام در واتیکان، شارتِران تصادفا کامِرلنگو را دید که راه میرفت. کامِرلنگو گویا یادش بود که شارتِران همان گارد جدید است و از او خواست که در این پیاده روی همراهی اش کند. صحبت خاصی نکردند و همین هم باعث شد که شارتِران بلافاصله احساس کند جای خوبی آمده و راحت تر شد. شارتِران گفت: پدرمقدس؟ اجازه هست یک سوال عجیب از شما بپرسم؟
کامِرلنگو لبخند زد: به این شرط که بپذیری شاید من هم جواب عجیب بدم.
شارتِران خندید: از همه ی کشیش هایی که تا به الان دیده ام این سوال رو پرسیدم ولی هنوز درک نمیکنم.
کامِرلنگو پرسید: چه چیزی ذهنت رو اذیت میکنه؟
قدم های کوتاه و سریع برمیداشت و قبایش در همان حال به چمن میخورد. شارتِران با خود گفت: انگار حتی کفش های مشکی و پاشنه تختش هم مناسب حال اوست، انگار انعکاسی از عصاره ی وجودش است؛ مدرن اما فروتن.
نفس عمیقی کشید و گفت: هیچ وقت جمع صفات قادر و مهربان رو در خداوند درک نکردم.
کامِرلنگو لبخند زد: زیاد کتاب مقدس میخونی؟
-سعی میکنم زیاد بخونم.
+گیج شدی چون کتاب مقدس خدا رو هم قادر به تصویر میکشه و هم مهربان...
-دقیقا!
+هم قادر و هم مهربان صرفا به این معناست که خداوند قادر متعاله و رحیم هم هست.
-متوجه مفهوم هستم اما... اینطور به نظر میرسه که انگار تناقض دارند.
+بله، تناقض هم در درد چشم میاد؛ گرسنگی انسان، جنگ، مریضی و...
مطمئن بود که کامِرلنگو منظورش را بهتر از دیگران میفهمد: درسته اما اتفاقات بد همیشه توی دنیا رخ میده. مصیبت های انسان انگار اثباتیه از اینکه خدا نمیتونه هم قادر باشه و هم مهربان. اگه مارو دوست داره و قدرت هم داره که وضعیت مون رو تغییر بده، از درد و رنج ما جلوگیری میکرد. نه؟
کامِرلنگو اخم کرد: واقعا جلو گیری میکرد؟
شارتِران معذب شد. آیا پایش را از گلیمش دراز تر کرده بود؟ آیا این سوال از آن سوال هایی بود که خوب نیست آدم بپرسد؟ با لکنت پرسید: خب... اگه... خدا... مارو... دوست داره... و میتونه از ما محافظت کنه، باید این کارو بکنه. یا قادر و بی اعتناست یا مهربان و ناتوانه...
+فرزند داری ستوان؟
صورت شارتِران گل انداخت: خیر سینیوره!
+فرض کن یک پسر هفت هشت ساله داشتی... دوستش میداشتی؟
-قطعا!
+آیا هر کاری از دستت بر میومد انجام نمیدادی تا مانع درد و رنجش بشی؟
-قطعا!
+اجازه میدادی دوچرخه سواری بکنه؟
شارتِران لحظه ای مردد شد. کامِرلنگو گاهی انگار نه انگار که روحانی بود و زیادی مثال هایش به روز و جوان پسند بود. گفت: بله خب... قطعا بهش اجازه میدادم دوچرخه سواری کنه ولی بهش میگفتم که مراقب خودش باشه.
+یعنی در مقام پدر فرزند بهش نصیحت های ساده و خوبی میکردی و بعد اجازه میدادی کار خودش رو بکنه و اشتباهاتی مرتکب بشه؟
-اگه منظورتون اینه که دنبالش راه نمیوفتادم و ناز پرورده نمیکردمش، بله.
+ولی اگه میوفتاد و زانوش زخم میشد چی؟
-یاد میگرفت محتاط تر باشه.
کامِرلنگو لبخند زد: یعنی هرچند قدرت دخالت داری و میتونی مانع رنج پسرت باشی، تصمیم میگیری عشقت رو به صورت دیگه ای نشون بدی، بهش اجازه میدی خودش درس بگیره.
-مسلما درد و رنج بخشی از بزرگ شدنه. ما ها هم همینطوری یاد میگیریم!
کامِرلنگو سری به تایید تکان داد و گفت: دقیقا.
«فرشتگان و شیاطین از دَن براون»
#Bookqoute
https://eitaa.com/48900391/2945
در این صورت باید برگردی بزنی تو گوش انسان اولیه👽👐
هدایت شده از 🎭... Aurora.Mikaelson.
چرا میگید ولایت فقیه رهبر شماست و همه جوره پای ولایت هستین و گوش به فرمانشین ولی جلوتر از اقا تصمیم میگیرید فقط چون حرفی که زده زیر زبونتون خوشمزه نبوده؟؟؟ببخشید ولی این مورد در مورد همه قشری از جامعه که مخالف اقا هستن هم صدق میکنه،شما در مورد این با اقا مخالفت میکنین اونا در مورد چیزایی که خودشون بدشون اومده.
اقا!!
اقا گفت از دولت حمایت کنید و پشت این دولت باشید!!
اونایی که ادعای ولایت پذیری ندارن که اها قربونشون برم که از همون اول صادقانه حرف میزنن!!
ولی اونایی که گوش بقیه رو با انقلابی بودنشون کر میکنن!!
بسم الله
سکان دار این کشتی حضرت اقاست،اونی که کشتی رو هدایت میکنه وقتی به مسافرای کشتی میگه فلان کار رو بکنین یه چی میدونه.اگر اجراش نکنید نه هدایت کننده کشتی اسیب میبینه نه کشتی سوراخ میشه.اقا گفت این انقلاب به قله میرسه شما نگران این انقلاب نباشید شما نگران خودتون باشید که منحرف نشید،هرکسی هرجایی هست کارش رو درست انجام بده.
حالا کساییم این وسط هستن که حرف اقا رو قبول ندارن ولی خود اقا رو قبول دارن🤣🤣🤣د بس کنید وای این چند وقت سر کارا و حرفای شما بیشتر تعجب کردم تا بقیه قشر جامعه،اونا حداقل صادقانه رفتار میکنن
https://eitaa.com/green_yuu/3474
حالا ما یه لول میایم پایین راه میایم😔😂
زشته اینجوری 😂😔
https://eitaa.com/48900391/2944
هم.. جالب بود.. تا حالا از این دید نگاه نکرده بودم..
اره واقعا شخصیت هامو دوست دارم
اما فکر نمیکنم که اونا شخصیتی به جز خود من باشن.. یعنی هر کدوم از اون بچه ها یه بعدی از شخصیت منن.. ابعادی که فکر میکنم چطور زندگی ممکنه داشته باشن یا چطور خانواده هایی.. و با توجه به تجربیاتم حدس میزنم و به روند رشتشون نگاه میکنم.. و چون احساساتشون اینجوری برام خیلی قابل لمس میشه ممکنه وقتی که یه احساسی دارن برافروخته بشم و این احساس رو با کشیدن اون احساس تخلیه کنم.. یا برعکس برای اینکه بتونم درک کنم چطور شخصیت و حسی نسبت به افراد مختلف دارن میکشمشون و یه جورایی از نتیجه ی نقاشی و احساسی که بهم میده داستان رو پیش میبرم..
به نظر میاد بیشتر روش من برای تخلیه کردن احساساتمه..
و واقعا حتی به صورت روزانه انجامش نمیدم.. نهایتا ترفند خوابیدنم باشن وقتایی که خوابم نمیبره تصور کردن یه سری داستان ها..(که اونم بدنم عادت کرده وقتی بخوام داستان رو تصور کنم در لحظه خوابم میبره💀.. یهو یادم افتاد دیشب اون کاراکتر هر دوتا پاهاش شکسته بود و سرپرستش داشت مسئولشو دعوا میکرد.. که خوابم برد... 💀)
https://eitaa.com/green_yuu/3477
لزوما با جسم نباید باشه به نظرم.. ولی شواهد واقعا نشون میدن که ما قبل از تولدمون توی این دنیا هم در دنیای (یا دنیاهای) دیگه ای بوده ایم.. موقع مرگ هم میگن به جهان پس از مرگ رفت.. مثل وقتی که میخوابی.. و بیدار میشی.. انگار که اون دوره رو توی دنیای دیگه ای سپری کردی..