هدایت شده از آهوها باز میگَردند.
کمند. گیسوانت را که رها میکنی، در هوا میرقصند و زلفِ کمندت مرا به طناب میکشد. هنگامی که باد در بین موهایت میپیچد و کمندش را از هم گسیته میکند، بههم میپیچم چون دستان من در میان موهایت گیر نمیکند جای باد. نخست نمیدانستم کمند، طناب نیز هست، چون اسبسواری که به شکارِ اسبی بتازد. زینپس که میدانم، تا ابد کمند زلفت را بهجان میخرم. طناب دارش کن و دور گردنم بیاویز، به خداوندی خدا قسم که گر دهانم به اعتراض باز شد، لال شدن بایدش.
هدایت شده از 𝘙𝘰𝘷𝘦
یک شبی مجنون نمازش را شکست
بی وضو در کوچه ی لیلا نشست
عشق ان شب مست مستش کرده بود
فارغ از جام الستش کرده بود
گفت یا رب از چه خوارم کرده ای
بر صلیب عشق دارم کرده ای
خسته ام زین عشق، دلخونم مکن
من که مجنونم تو مجنونم مکن
مرد این بازیچه دیگر نیستم
این تو و لیلا، دگر من نیستم
گفت ای دیوانه لیلایت منم
در رگت پیداو پنهانت منم
سال ها با جور لیلا ساختی
من کنارت بودم و نشناختی.