"هی.."
*یه خنده تمسخر آمیز و مبهم.. یک صدای آزار دهنده
"یادته چجوری پارچه سفید روی صورتش آویخته شد؟"
*نفس در گلویم می میرد، همه چیز خفقان آور در بنظر میاید.. اما آیا واقعا مقصر بوده ام؟، دلیل نبودنش را؟
هنوز آن چشم های خاکستری را به یاد میاورم.. همان چشمانی که التماسم می کردند نروم
قطره اشک هایی که مانند مروارید سفید.. بر روی چهره اش می ریخت و حالت پریشانش
و لعنت بر خودم که آن شب او را رها کردم.. اگر می دانستم آخرین ملاقات مان خواهد بود
هیچکس بابت رفتاری که با من کرد عذرخواهی نکرد،فقط منو بخاطر رفتارم سرزنش کرد