تنها یک چیز در گوشه افکارم مانند یک توده ی سیاه باقی مانده بود.. نفرت
اینکه کاری کنم احساساتم انقدر خفه ام کنند در نهایت هیچ حس لعنتی نداشته باشم
توی تالار راه میرم، هرجا که میرم هستند.. نگاه هاشون یک سردرد مزمنه اما اهمیتی نمیدم
دارن منو تحقیر می کنند و پشت سرم پچ پچ می کنن اما نگاهم صداشون رو می بلعه
اما عزیزم من نیومدم که ببازم.. اومدم اینجا که همتون رو ب گا بدم
بهت یاد بدم چطور میتونم با دست های خالی قدرتمند و قوی تر از هرکسی باشم.. مثل یه سد محکم که نمیتونی بشکنی
من به حد کافی از این دنیا خسته شدم.. ما واقعا هیچکدوم بهم احتیاج نداریم