eitaa logo
🔺فاتـــــح خیبـــــࢪ 𝔽𝔸𝕋𝔼ℍ🔻
4.8هزار دنبال‌کننده
4.2هزار عکس
3.8هزار ویدیو
25 فایل
بسمـــــ ࢪب اݪشہدا ساݪ تأسیس: 𝟏𝟒𝟎𝟑,𝟎𝟗,𝟐𝟎 زیر مجموعه ها: @Z_Snipar313 اࢪتباط‌با مالک: @Gamsaas ڪاناݪ مداحیمون: @Madahe113 ڪپی؟استفاده شخصی مجازه گذاشتن درکانالتون راضی نیستم ●《اَللّهُمَّ ارْزُقْنا تَوْفِیقَ الشَّهادَةِ فِی سَبِیلِکَ》●
مشاهده در ایتا
دانلود
سرگذشت جاوید هستم ،متولد سال ۵۸...از همون بچگی با بچه های دیگه فرق داشتم... آبا در حین رفتن گفت:مینا حواست به بچه ها باشه مخصوصا جاوید ،من میرم سر زمین ...باید گوجه هارو بچینیم.....بعداز صبحونه چون حق بیرون رفتن نداشتم با خودم مشغول بازی شدم اما گوشم به حرفهای مش ننه بود که با مینا و ننه زیور حرف میزد.....مش ننه میگفت:مینا اگه دلت با شوهرته ،به حرف دلت گوش کن .....از حرفهاشو چیزی دستگیرم نشد ....عمه رفت غذا بپزه که مش ننه صدام کرد و گفت:بیا اینجا بشین کارت دارم....رفتم پیشش نشستم....سرم پایین بود و با انگشت‌هام بازی میکردم....مش ننه سرمو بلند کرد و عمیق تو چشمام نگاه کرد وگفت:جاوید !دیروز کار بدی کردی،فرشته ها بهم خبر دادند..؟؟ترسیده بودم و نگاهمو ازش میدزدیدم....مش ننه گفت:بگو تو انبار قربانعلی رو آتیش زدی...؟؟؟گریه کردم و گفتم:ننه تورو خدا به آبابا نگید اگه بفهمه کتکم میزنه...چشماشو ریز کرد و گفت:میدونی با این کارت باعث شدی حیوانای زبون بسته اش زمستون بی علوفه بمونند؟؟؟باید آبابات بفهمه و خسارتشونو بده..... ادامه در پارت بعدی 👇 ‌‌‌‌‌‌『 ❥⇣•』___ ‌ ➥︎ 𝒉𝒕𝒕𝒑𝒔://𝒆𝒊𝒕𝒂𝒂.𝒄𝒐𝒎/ @Snipar313┃):فاتح خیبر FATEH
سرگذشت جاوید هستم ،متولد سال ۵۸...از همون بچگی با بچه های دیگه فرق داشتم... صدای بلند گریه کردم و التماس کردم تا به بابام نگه ...مینا از صدای گریه ام اومد پیشم و گفت:چی شده..؟ زیبا که اونطرف تر بود و با عروسکش بازی میکرد زود سرشو برگردوند سمت ما و گفت:عمه ،!جاوید کار بدی کرده و یه جارو آتیش زده و منم به آبا میگم ،مثل موهای من.....عمه با چشمهای گشاد گفت:کجارو ؟؟؟عمه تو چیکار کردی..؟؟؟دماغمو بالا کشیدم و گفتم:قربانعلی آبابا رو اذیت کرد منم آتیش زدم ،عمه اونا ازم خواستند آتیش بزنم.....شدید گریه میکردم و نفسم بالا نمیومد....عمه گیج به مش ننه نگاه کرد....مش ننه گفت:تقصیر ننه و باباشه،این بچه تقصیری نداره ،صدبار گفتم این بچه تو اون خونه اذیت میشه ،این بچه خوب و بد رو تشخیض نمیده چون سنش قد نمیده .....والا اگه فردا و پس فردا خونه رو آتیش نزنه خوبه....غروب آبابا اومد ....عمه مینا جریان رو گفت و من از ترس کتک مچاله شده بودم ....آبابا خیز برداشت سمتم و گوشمو کشید و گفت:بچه !این چه غلطی بود که کردی..؟؟؟حالا من سرمو چطوری بین اهالی بلند کنم.... ادامه در پارت بعدی 👇 ‌‌‌‌‌‌『 ❥⇣•』___ ‌ ➥︎ 𝒉𝒕𝒕𝒑𝒔://𝒆𝒊𝒕𝒂𝒂.𝒄𝒐𝒎/ @Snipar313┃):فاتح خیبر FATEH
دیر شد شرمنده 😁 یادم رفته بود ادامه داستان رو بزارم
سرگذشت جاوید هستم ،متولد سال ۵۸...از همون بچگی با بچه های دیگه فرق داشتم... میترسیدم با آبابا برم خونمون برای همین خیلی گریه کردم تا اون شب رو اونجا بمونم....شب بین عمه و مش ننه خوابیدم....همش فکر میکردم مش ننه که نمیتونه از خونه بیرون بره پس چطوری فهمیده کار من بوده...؟؟؟مش ننه به سقف خیره شده بود و با تسبیح ذکر میگفت،..گفتم:ننه !تو از کجا فهمیدی کار من بود...؟؟؟گفت:فرشته ها بهم خبر اوردند...اونا حواسشون به تو هست و مراقب تو هستند...تو عالم بچگی باورم شد...خوابیده بودم که نصف شب بیدار شدم و مردی رو تو اتاق دیدم که نشسته...مردی خوش سیما و جا افتاده با لباسی سفید وموهای بلند مشکی....چشمهامو با دستام مالیدم ،عمیق بهش نگاه کردم....ترسی ازش نداشتم...اصلا نفهمیدم کی خوابم برد....صبح که بیدار شدم مش ننه نشسته بود...با تعجب ازش پرسیدم اون اقاهه که اونجا نشسته بود کو.؟؟؟مش ننه اخمی کرد وگفت:کی رو میگی جاوید جان..؟؟؟گفتم:اون اقاهه که موهای بلند و لباس سفید پوشیده بود.... ادامه در پارت بعدی 👇 ❥⇣•』___ ‌ ➥︎ 𝒉𝒕𝒕𝒑𝒔://𝒆𝒊𝒕𝒂𝒂.𝒄𝒐𝒎/ @Snipar313┃):فاتح خیبر FATEH
سرگذشت جاوید هستم ،متولد سال ۵۸...از همون بچگی با بچه های دیگه فرق داشتم... مش ننه لبخندی زد و گفت:حتما خیالاتی شدی و یا خواب دیدی....شاید همون فرشته ایی که میگفتم باشه....اون اقا برعکس موجودات خبیث خونه ی خودمون بود ....هر وقت میدیدم مات و مبهوث بهش نگاه میکردم....گذشت و بزرگتر شدم و مدرسه رفتم،کلاس دوم دبستان شدم ...اون سال که اول مهر مدرسه ها شروع شد ....هوا رو به سردی بود....بچه ی باهوشی بودم اما علاقه ایی به درس نداشتم و زور میومد از زیر پتو بیام بیرون....آبا هی تو اتاق قدم میزد و میگفت:بچه بیدارشو ،مدرست دیر شد...از زیبا خواهرت یاد بگیر که حاضر شده داره میره... آبا پنیر رو به نون مالید و یه گازی بهش زد و داد دستم....بزور بلند شدم و زود حاضر شدم ورفتم..از در حیاط که خارج شدم ،گل صبا پیر زنی که تو محل ما بود و همیشه با کمر خمیده نالان باهام حرف میزد...اون روزکمرش صاف شده بود و خودشو به من رسوند و گفت:ننه راحت شدم ،دیگه پا درد و کمر درد ندارم.... گفتم:ننه گل صبا من دیرم شده باید زود برم مدرسه ....منتظر جوابش نشدم و به طرف مدرسه رفتم.... ادامه در پارت بعدی 👇 ❥⇣•』___ ‌ ➥︎ 𝒉𝒕𝒕𝒑𝒔://𝒆𝒊𝒕𝒂𝒂.𝒄𝒐𝒎/ @Snipar313┃):فاتح خیبر FATEH
خدایا خودت حافظ عزیزانم باش عزیزانم را به تو می‌سپارم
21.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
تجربه‌‌ای واقعی از مرگ🍁 سیاحت غرب ❥⇣•』___ ‌ ➥︎ 𝒉𝒕𝒕𝒑𝒔://𝒆𝒊𝒕𝒂𝒂.𝒄𝒐𝒎/ @Snipar313┃):فاتح خیبر FATEH
3.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
❌فوری نتانیاهو متاسفانه زنده هست امروز از مقر کماندوهای نیروی ویژه اسرائیل دیدن کرد ❥⇣•』___ ‌ ➥︎ 𝒉𝒕𝒕𝒑𝒔://𝒆𝒊𝒕𝒂𝒂.𝒄𝒐𝒎/ @Snipar313┃):فاتح خیبر FATEH
سرگذشت جاوید هستم ،متولد سال ۵۸...از همون بچگی با بچه های دیگه فرق داشتم... روز اول مدرسه بود و همه با شادی تو حیاط بازی میکردند...من طبق معمول یه گوشه از حیاط نشستم و دستمو زیر چونه ام گذاشتم.....وقتی از مدرسه به خونه برگشتم،جلوی در خونه ی ننه صبا شلوغ بود...من به این مسائل اصلا اهمیت نمیداد و زود رفتم داخل خونه....بوی آبگوشت آبا تو خونه پیچیده بود....کیفمو یه گوشه پرت کردم و نشستم سرسفره.....آبا کاسه امو پر کرد و رو به آبابا گفت:زن خوبی بود،آزارش به کسی تا حالا نرسیده بود....همسایه ها میگند احتمالا تو خواب سکته کرده....زن بیچاره،خدابیامرزدش....متعجب با چشمهای گشاد به آبابا خیره شده بودم که آبا زد به پشتم و گفت:چرا اینجوری میکنی؟؟غذاتو بخور....آبابام گفت:گل صبا،همسایمون ،...همون پیرزن تنها که هیچ کسی رو نداشت....قاشق از دستم افتاد و مثل کسایی که تو خواب حرف میزنند گفتم:اون که صبح با من حرف زد...زنده اس.....آبا به پشت دستش ضربه ایی زد وگفت:پیش کسی این حرف رو نزنی...موجودات خبیث کم بود روح هم اضافه شد..... ادامه در پارت بعدی 👇 ❥⇣•』___ ‌ ➥︎ 𝒉𝒕𝒕𝒑𝒔://𝒆𝒊𝒕𝒂𝒂.𝒄𝒐𝒎/ @Snipar313┃):فاتح خیبر FATEH
سرگذشت جاوید هستم ،متولد سال ۵۸...از همون بچگی با بچه های دیگه فرق داشتم... چند سالی گذشت و من بزرگتر شدم تو زلزله ی ۶۹سقف خونمون ریخت و عمه فریبا که خونه ی ما بود زیر آوار موند و برای همیشه داغش تو دل حاجی دده و ننه زیور موند....مجبور شدیم به خونه ایی که گوشه ی حیاط حاجی دده در حال ساخت بود نقل مکان کنیم....چند وقت بعداز زلزله ،یه روز روی دیوار حیاط راه میرفتم که مش ننه گفت:جاوید بیا پایین تا نیفتادی.....گفتم:نه مراقبم ....همون لحظه دیدم یه وانت با وسایل که زلیخا و مادرش هم روی وسایل نشسته بودند داره حرکت میکنه بره ....زلیخا رو دوست نداشتم اما از اینکه ترسونده بودمش ناراحت شدم و از دیوار افتادم.....زانو هام زخمی شد و درد گرفت اما بی تفاوت دنبال وانت دویدم ولی منو ندیدند ...بعد که ناامید برمیگشتم رسول رو دیدم و پرسیدم:زلیخا با وانت کجا رفتند،،؟؟؟رسول گفت:باباش انتقالی گرفته و برای همیشه از این روستا رفتند....۲-۳روز خیلی برای زلیخا ناراحت بودم و بعد فراموش کردم.....روزها میگذشت و من بزرگتر میشدم.پشت لبم سبز شده بود و غرور جوانی در وجودم بیداد میکرد.. ادامه در پارت بعدی 👇 ❥⇣•』___ ‌ ➥︎ 𝒉𝒕𝒕𝒑𝒔://𝒆𝒊𝒕𝒂𝒂.𝒄𝒐𝒎/ @Snipar313┃):فاتح خیبر FATEH
سرگذشت جاوید هستم ،متولد سال ۵۸...از همون بچگی با بچه های دیگه فرق داشتم... زندگیم با تمام اتفاق هایی که اجنه برای رقم میزدند میگذشت تا اینکه راهی سربازی شدم ،شهر خدمتم سنندج بود....چند ماه گذشت و منو مسئول باربری کردند و قرار شد با ماشین برم شهر و آذوقه بیارم.....یه شب ،تو تاریکی شب ،وسط جاده ،نزدیک یکی از روستاها ماشین خراب شد......در تاریکی شب ماشین خراب شد و مجبور شدم برای کمک در یکی از خونه های روستا رو بزنم.....یه خانمی با صدای دلنشین از پشت درپرسید:کیه گفتم:سربازم ،ماشین پادگان خراب شده ،یه مکانیک این اطراف سراغ دارید..؟،،؟؟در رو باز کرد وگفت:باید برید روستای بالایی....صداش بقدری دلنشین بود که سرمو بلند کردم و به چهره اش نگاه کردم....چهره اش خیلی آشنا بود...زلیخا بود....آب دهنمو قورت دادم و گفتم:زلیخا تویی؟؟؟اخمی کرد و گفت:اسم منو از کجا میدونی..؟گفتم:منم جاوید...روستای.....چشمهاشو ریز کرد و لبخند به پهنای صورتش زد وگفت:آهان جاوید ...همون پسر شر....اینجا چیکار میکنی؟؟؟ ادامه در پارت بعدی 👇 『 ❥⇣•』___ ‌ ➥︎ 𝒉𝒕𝒕𝒑𝒔://𝒆𝒊𝒕𝒂𝒂.𝒄𝒐𝒎/ @Snipar313┃):فاتح خیبر FATEH
1.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
_ 『 ❥⇣•』___ ‌ ➥︎ 𝒉𝒕𝒕𝒑𝒔://𝒆𝒊𝒕𝒂𝒂.𝒄𝒐𝒎/ @Snipar313┃):فاتح خیبر FATEH