یه آقایی هست هم خیلی پولداره ،هم خیلی اعتبار داره حرفش همه جا برو داره هم خیلی آدم محترمیه خلاصه هر کاری بخواد میتونه بکنه حتی کارای نشدنی !!!!
این آقا خیلی هم مهربونه تا به حال به کسی نه نگفته ،احدی نرفته در خونش دست خالی برگرده، هرکی رفته یه چیزی تو جیبش گذاشته شده !!!!
ملاقات و دیدار و صحبت باهاش هم خیلی راحته لازم نیست ازش وقت قبلی بگیری و تو صف وایستی و ....راحت می تونی بری مشکلاتت رو بگی ،دردات رو بگی ،سفره دلت رو باز کنی و دوای همه دردات رو بگیری و برگردی ❤️
روزی چند بار پیشش میریم 😭😭 ؟؟
مثل اینکه قرار بود امسال راهی کربلا بشم..💔
چمدون، پاسپورت، چفیه اماده..
فقط امضا اقا مونده بود
تا اینکه جنگ شد..😔
رفقا میشه برای جاموندگان کربلا خیلی دعا کنید 💔
1.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
😢💔
『#فاتِح_خِیبـَــــࢪ ❥⇣•』___
➥︎ 𝒉𝒕𝒕𝒑𝒔://𝒆𝒊𝒕𝒂𝒂.𝒄𝒐𝒎/
@Snipar313┃):فاتح خیبر FATAH
5.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
- تا چشم کار میکند ،
جای تو خالیست آقا ؛
『#فاتِح_خِیبـَــــࢪ ❥⇣•』___
➥︎ 𝒉𝒕𝒕𝒑𝒔://𝒆𝒊𝒕𝒂𝒂.𝒄𝒐𝒎/
@Snipar313┃):فاتح خیبر FATAH
7.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
- یه بغل خاطره دارم از حرم . . .
『#فاتِح_خِیبـَــــࢪ ❥⇣•』___
➥︎ 𝒉𝒕𝒕𝒑𝒔://𝒆𝒊𝒕𝒂𝒂.𝒄𝒐𝒎/
@Snipar313┃):فاتح خیبر FATAH
گفتم: "خانم، این دو انگشتی علامت پیروزی ما نیست. حرف v یکی از حروف انگلیسی است: حرف اول کلمهی ویکتوری. ویکتوری یعنی پیروزی. مال آمریکاییهاست. علامت پیروزی ما ایرانیها، مشت گره کرده است.«شهید آیت الله سیدعلی خامنهای»
سرگذشت #جاوید
#چشم_سوم
#پارت_چهل_سه
جاوید هستم ،متولد سال ۵۸...از همون بچگی با بچه های دیگه فرق داشتم...
بعد از نامزدی زیبا بدون توجه به مخالفتهای آبا همون روز حرکت کردم شهر و رفتم دانشگاه ....تو حیاط دانشگاه چشمم همش دنبال زلیخا بود،اما ندیدمش...بعداز دانشگاه رفتم خونه اجازه ایم....حسابی بهم ریخته بود....خونه رو مرتب کردم و کتابهامو مرور کردم...زندگیم به روال عادی برگشت....همش فکر زلیخا بودم اما از کابوسهای شبانه خبری نبود و راحت میخوابیدم....سید به حاجی دده گفته بود که دیگه ساره سمتش نمیره مگه اینکه جاوید خودش بخواهد....من ساره رو نمیخواستم اما بدجوری به زلیخا عشق داشتم و میترسیدم بخاطر دلتنگی زلیخا بسمت ساره کشیده بشم.....یه روز صبح که رفتم دانشگاه زلیخا رو دیدم...با شوک نگاهش کردم و بعد صداش کردم...ضربان قلبم زیاد شده بود و پاهام سست....وقتی زلیخا منو دید با تعجب گفت:شما کجا بودید؟؟؟از دانشگاه سراغتونو گرفتم گفتند کلا رفتید.....
ادامه در پارت بعدی 👇
『#فاتِح_خِیبـَــــࢪ ❥⇣•』___
➥︎ 𝒉𝒕𝒕𝒑𝒔://𝒆𝒊𝒕𝒂𝒂.𝒄𝒐𝒎/
@Snipar313┃):فاتح خیبر FATEH
سرگذشت #جاوید
#چشم_سوم
#پارت_چهل_چهار
جاوید هستم ،متولد سال ۵۸...از همون بچگی با بچه های دیگه فرق داشتم...
گفتم:جریانش مفصله ،بریم یه جای خلوت تا تعریف کنم...بازلیخا یه گوشه ی خلوت رو نیمکت روبروی هم نشستیم...چقدر شبیه ساره بود....زلیخا گفت:بعداز تصادف یه مدت کوتاه حافظمون از دست دادم ولی به یک ماه نکشید که به روال عادی زندگی برگشتم....دانشگاه دنبالت میگشتم که گفتند کلا از دانشگاه رفتی....گفتم:یه مشکلی برام پیش اومده بود الان بهتره....حالا میتونیم بیاییم خواستگاری...؟زلیخا سرشو پایین انداخت...سکوت علامت رضایت بود ....ازش آدرس گرفتم و همون روز برگشتم روستا ...به حاجی دده موضوع رو گفتم....آبا و آبابا مخالف بودند اما حاجی دده گفت:اگه من بعنوان بزرگتر بیام شاید نه نگه....خلاصه به دو روز نکشیده خونه ی زلیخا بودیم اما باباش با اخم نشسته بود....وقتی حاجی دده از باباش منو خواستگاری کرد ،باباش گفت :رو حرف بزرگتر که نمیتونم حرف بزنم اما باید موضوعی رو برام مشخص کنید...قلبم ریخت و به زلیخا نگاه کردم...زلیخا هم نگران بنظر میرسید....
ادامه در پارت بعدی 👇
『#فاتِح_خِیبـَــــࢪ ❥⇣•』___
➥︎ 𝒉𝒕𝒕𝒑𝒔://𝒆𝒊𝒕𝒂𝒂.𝒄𝒐𝒎/
@Snipar313┃):فاتح خیبر FATEH