1.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
😢💔
『#فاتِح_خِیبـَــــࢪ ❥⇣•』___
➥︎ 𝒉𝒕𝒕𝒑𝒔://𝒆𝒊𝒕𝒂𝒂.𝒄𝒐𝒎/
@Snipar313┃):فاتح خیبر FATAH
5.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
- تا چشم کار میکند ،
جای تو خالیست آقا ؛
『#فاتِح_خِیبـَــــࢪ ❥⇣•』___
➥︎ 𝒉𝒕𝒕𝒑𝒔://𝒆𝒊𝒕𝒂𝒂.𝒄𝒐𝒎/
@Snipar313┃):فاتح خیبر FATAH
7.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
- یه بغل خاطره دارم از حرم . . .
『#فاتِح_خِیبـَــــࢪ ❥⇣•』___
➥︎ 𝒉𝒕𝒕𝒑𝒔://𝒆𝒊𝒕𝒂𝒂.𝒄𝒐𝒎/
@Snipar313┃):فاتح خیبر FATAH
گفتم: "خانم، این دو انگشتی علامت پیروزی ما نیست. حرف v یکی از حروف انگلیسی است: حرف اول کلمهی ویکتوری. ویکتوری یعنی پیروزی. مال آمریکاییهاست. علامت پیروزی ما ایرانیها، مشت گره کرده است.«شهید آیت الله سیدعلی خامنهای»
سرگذشت #جاوید
#چشم_سوم
#پارت_چهل_سه
جاوید هستم ،متولد سال ۵۸...از همون بچگی با بچه های دیگه فرق داشتم...
بعد از نامزدی زیبا بدون توجه به مخالفتهای آبا همون روز حرکت کردم شهر و رفتم دانشگاه ....تو حیاط دانشگاه چشمم همش دنبال زلیخا بود،اما ندیدمش...بعداز دانشگاه رفتم خونه اجازه ایم....حسابی بهم ریخته بود....خونه رو مرتب کردم و کتابهامو مرور کردم...زندگیم به روال عادی برگشت....همش فکر زلیخا بودم اما از کابوسهای شبانه خبری نبود و راحت میخوابیدم....سید به حاجی دده گفته بود که دیگه ساره سمتش نمیره مگه اینکه جاوید خودش بخواهد....من ساره رو نمیخواستم اما بدجوری به زلیخا عشق داشتم و میترسیدم بخاطر دلتنگی زلیخا بسمت ساره کشیده بشم.....یه روز صبح که رفتم دانشگاه زلیخا رو دیدم...با شوک نگاهش کردم و بعد صداش کردم...ضربان قلبم زیاد شده بود و پاهام سست....وقتی زلیخا منو دید با تعجب گفت:شما کجا بودید؟؟؟از دانشگاه سراغتونو گرفتم گفتند کلا رفتید.....
ادامه در پارت بعدی 👇
『#فاتِح_خِیبـَــــࢪ ❥⇣•』___
➥︎ 𝒉𝒕𝒕𝒑𝒔://𝒆𝒊𝒕𝒂𝒂.𝒄𝒐𝒎/
@Snipar313┃):فاتح خیبر FATEH
سرگذشت #جاوید
#چشم_سوم
#پارت_چهل_چهار
جاوید هستم ،متولد سال ۵۸...از همون بچگی با بچه های دیگه فرق داشتم...
گفتم:جریانش مفصله ،بریم یه جای خلوت تا تعریف کنم...بازلیخا یه گوشه ی خلوت رو نیمکت روبروی هم نشستیم...چقدر شبیه ساره بود....زلیخا گفت:بعداز تصادف یه مدت کوتاه حافظمون از دست دادم ولی به یک ماه نکشید که به روال عادی زندگی برگشتم....دانشگاه دنبالت میگشتم که گفتند کلا از دانشگاه رفتی....گفتم:یه مشکلی برام پیش اومده بود الان بهتره....حالا میتونیم بیاییم خواستگاری...؟زلیخا سرشو پایین انداخت...سکوت علامت رضایت بود ....ازش آدرس گرفتم و همون روز برگشتم روستا ...به حاجی دده موضوع رو گفتم....آبا و آبابا مخالف بودند اما حاجی دده گفت:اگه من بعنوان بزرگتر بیام شاید نه نگه....خلاصه به دو روز نکشیده خونه ی زلیخا بودیم اما باباش با اخم نشسته بود....وقتی حاجی دده از باباش منو خواستگاری کرد ،باباش گفت :رو حرف بزرگتر که نمیتونم حرف بزنم اما باید موضوعی رو برام مشخص کنید...قلبم ریخت و به زلیخا نگاه کردم...زلیخا هم نگران بنظر میرسید....
ادامه در پارت بعدی 👇
『#فاتِح_خِیبـَــــࢪ ❥⇣•』___
➥︎ 𝒉𝒕𝒕𝒑𝒔://𝒆𝒊𝒕𝒂𝒂.𝒄𝒐𝒎/
@Snipar313┃):فاتح خیبر FATEH
سرگذشت #جاوید
#چشم_سوم
#پارت_چهل_پنح
جاوید هستم ،متولد سال ۵۸...از همون بچگی با بچه های دیگه فرق داشتم...
بالاخره بابای زلیخا بخاطر حاجی دده چندین شرط گذشت که پدر و مادرم مخالف بودند مخصوص شرطی که باید شهر خونه بگیرم و هم اینکه شهر کار کنم اما بخاطر من چیزی نگفتند....مبلغ مهریه و شیر بها هم بالا بود و بازم ما کوتاه اومدیم،..خیلی زود نامزد شدیم ....اما هر چی از زمان نامزدی میگذشت زلیخا ازم دورتر و سردتر میشد...با خودم گفتم:عقد کنیم درست میشه اما بعداز عقد شرایط به مراتب بدتر شد...ولی چون من واقعا عاشقش بودم صبوری میکردم.....حتی یه روز که رفتم خونه ی زلیخا رفتارش اینقدر با من سرد و بد بود که باباش اعتراض کرد که این رسم شوهرداری نیست...زلیخا فریاد کشید من نمیخوامش و طلاق میخواهم....باباش محکم زد تو گوشش و گفت:تو غلط میکنی...اون زمان که من مخالف بودم خودتو داشتی هلاک میکردی ،حالا چی شده..؟؟؟حس میکردم زلیخا واقعا دوستم نداره تصمیم گرفتم برگردم خونه ......
ادامه در پارت بعدی 👇
『#فاتِح_خِیبـَــــࢪ ❥⇣•』___
➥︎ 𝒉𝒕𝒕𝒑𝒔://𝒆𝒊𝒕𝒂𝒂.𝒄𝒐𝒎/
@Snipar313┃):فاتح خیبر FATEH
سرگذشت #جاوید
#چشم_سوم
#پارت_چهل_شش
جاوید هستم ،متولد سال ۵۸...از همون بچگی با بچه های دیگه فرق داشتم...
زلیخا صدام کرد و گفت:جاوید صبر کن من واقعا دوستت دارم اما نمیدونم چرا هر وقت بهت نزدیک میشم ازت بدم میاد...گفتم:میخواهی زود عروسی کنیم تا پیش هم باشیم تا این فاصله مارو از هم دورتر نکنه...؟قبول کرد و روز عروسی تعیین شد و تو روستا یه عروسی مفصل گرفتیم..عروسیهای ما همیشه هفت شبانه روز بود..آخرین شب که باید عروس رو حجله میبردم باید از پشت بام یه سیب به سمت عروس پرت میکردم......
زلیخا سوار اسب بود و یه تور قرمز رو صورتش و من با ساقدوشهام پشت بوم سیب بدست بودم که یهو ساره رو کنار زلیخا دیدم...وقتی ساره رو دیدم دستم شل شد و سیب افتاد....سعی کردم به خودم مسلط باشم.....عروس رو باید مجالس زنونه میبرم ....رفتم پیش زلیخا ...زلیخا مثل بید میلرزید ....با تعجب گفتم:چی شده؟؟؟گفت:نمیدونم حس میکنم سردمه...داخل مجلس زنونه شد و اونجا به زیبا سپردم مراقبش باشه و از پیشش تکون نخوره....بعد با ساز و دهل وارد حجله شدیم.....
ادامه در پارت بعدی 👇
『#فاتِح_خِیبـَــــࢪ ❥⇣•』___
➥︎ 𝒉𝒕𝒕𝒑𝒔://𝒆𝒊𝒕𝒂𝒂.𝒄𝒐𝒎/
@Snipar313┃):فاتح خیبر FATEH
تکرار تاریخ امروز است...
『#فاتِح_خِیبـَــــࢪ ❥⇣•』___
➥︎ 𝒉𝒕𝒕𝒑𝒔://𝒆𝒊𝒕𝒂𝒂.𝒄𝒐𝒎/
@Snipar313┃):فاتح خیبر FATEH
یه دیقه بیشتر وقتتو نمیگیره:)))
اللّهمَّعَجِّلْلِوَلِیِّڪَالفَرَج
『#فاتِح_خِیبـَــــࢪ ❥⇣•』___
➥︎ 𝒉𝒕𝒕𝒑𝒔://𝒆𝒊𝒕𝒂𝒂.𝒄𝒐𝒎/
@Snipar313┃):فاتح خیبر FATEH
سرگذشت #جاوید
#چشم_سوم
#پارت_چهل_هفت
جاوید هستم ،متولد سال ۵۸...از همون بچگی با بچه های دیگه فرق داشتم...
به زلیخا گفتم :کمکت کنم لباساتو عوض کنی.؟کنار دیوار مچاله شده بود فکر کردم حتما خجالت میکشه،گفتم:من میرم بیرون تو خودت عوض کن..وقتی تو حیاط با بقیه که ظرف و ظروفهارو میشستند حرف میزدم یهو دیدم زلیخا لخت کنار پنجره وایستاده.....عصبانی رفتم داخل اتاق اما دیدم هنوز زلیخا نتونسته لباسهاشو عوض کنه..با خودم حدس زدم هنوز ساره دور وبرمه..دیگه از اتاق بیرون نرفتم اما زلیخا تا بهش نزدیک میشدم میلرزید ومیترسید،.گفتم:مشکلی نیست امشب رو میخوابیم ۲-۳روز تو روستا موندیم..تو شهر آبابا برامون با فروش یکی از زمین هاش خونه ی نقلی خریده بود..اومدیمخونه ی خودمون اما هنوز زلیخا تا بهش نزدیک میشدم سردش میشد و میلرزید...من کاری برای خودم دست و پا کرده بودم و هم دانشگاه میرفتم و هم کار میکردم ...زلیخا همون ماه درسش تموم شد و تو مدرسه ابتدایی استخدام شد....یک ماه و نیم هنوز با زلیخا رابطه برقرار نکرده بودم و مثل یه همخونه زندگی میکردیم ...
ادامه در پارت بعدی 👇
『#فاتِح_خِیبـَــــࢪ ❥⇣•』___
➥︎ 𝒉𝒕𝒕𝒑𝒔://𝒆𝒊𝒕𝒂𝒂.𝒄𝒐𝒎/
@Snipar313┃):فاتح خیبر FATEH
سرگذشت #جاوید
#چشم_سوم
#پارت_چهل_هشت
جاوید هستم ،متولد سال ۵۸...از همون بچگی با بچه های دیگه فرق داشتم...
از این وضع خسته شده بودم چون میترسیدم برای رفع نیاز به ساره نزدیک بشم ....زلیخا هم از این وضع ناراحت بود اما دست خودش نبود ...بعدها زلیخا تعریف میکرد که از همون روزهای نامزدی ازت بدم میومد نه اینکه خودم بدم بیاد ،یه حسی باعث میشد....زلیخا میگفت شب عروسی تو رو به بدترین شکل میدیدم و از ترس میلرزیدم ..بعدها تو خونه ی خودمون هم همش توهم میدیدم..یه روز من با میوه رفتم خونه که دیدم زلیخا از وحشت بیهوش شد ...وقتی آب پاشیدم تو صورتش بهوش اومد و گفت:تو که پنج دقیقه پیش اومدی و شاد و شنگول رفتی دوش بگیری ،،؟؟حتی صدای آب هم میومد....ماتم برد و شوکه شدم و با خودم فکر کردم شاید چون ساره به من نمیتونه نزدیک بشه از طریق زلیخا میخواهد به من ضربه بزنه....نشستم و ماجرای درگیری خودمو برای زلیخا تعریف کردم و ازش خواستم که حاضر شه بریم پیش آقا سید....
ادامه در پارت بعدی 👇
『#فاتِح_خِیبـَــــࢪ ❥⇣•』___
➥︎ 𝒉𝒕𝒕𝒑𝒔://𝒆𝒊𝒕𝒂𝒂.𝒄𝒐𝒎/
@Snipar313┃):فاتح خیبر FATEH