سرگذشت #جاوید
#چشم_سوم
#پارت_چهل_شش
جاوید هستم ،متولد سال ۵۸...از همون بچگی با بچه های دیگه فرق داشتم...
زلیخا صدام کرد و گفت:جاوید صبر کن من واقعا دوستت دارم اما نمیدونم چرا هر وقت بهت نزدیک میشم ازت بدم میاد...گفتم:میخواهی زود عروسی کنیم تا پیش هم باشیم تا این فاصله مارو از هم دورتر نکنه...؟قبول کرد و روز عروسی تعیین شد و تو روستا یه عروسی مفصل گرفتیم..عروسیهای ما همیشه هفت شبانه روز بود..آخرین شب که باید عروس رو حجله میبردم باید از پشت بام یه سیب به سمت عروس پرت میکردم......
زلیخا سوار اسب بود و یه تور قرمز رو صورتش و من با ساقدوشهام پشت بوم سیب بدست بودم که یهو ساره رو کنار زلیخا دیدم...وقتی ساره رو دیدم دستم شل شد و سیب افتاد....سعی کردم به خودم مسلط باشم.....عروس رو باید مجالس زنونه میبرم ....رفتم پیش زلیخا ...زلیخا مثل بید میلرزید ....با تعجب گفتم:چی شده؟؟؟گفت:نمیدونم حس میکنم سردمه...داخل مجلس زنونه شد و اونجا به زیبا سپردم مراقبش باشه و از پیشش تکون نخوره....بعد با ساز و دهل وارد حجله شدیم.....
ادامه در پارت بعدی 👇
『#فاتِح_خِیبـَــــࢪ ❥⇣•』___
➥︎ 𝒉𝒕𝒕𝒑𝒔://𝒆𝒊𝒕𝒂𝒂.𝒄𝒐𝒎/
@Snipar313┃):فاتح خیبر FATEH
تکرار تاریخ امروز است...
『#فاتِح_خِیبـَــــࢪ ❥⇣•』___
➥︎ 𝒉𝒕𝒕𝒑𝒔://𝒆𝒊𝒕𝒂𝒂.𝒄𝒐𝒎/
@Snipar313┃):فاتح خیبر FATEH
یه دیقه بیشتر وقتتو نمیگیره:)))
اللّهمَّعَجِّلْلِوَلِیِّڪَالفَرَج
『#فاتِح_خِیبـَــــࢪ ❥⇣•』___
➥︎ 𝒉𝒕𝒕𝒑𝒔://𝒆𝒊𝒕𝒂𝒂.𝒄𝒐𝒎/
@Snipar313┃):فاتح خیبر FATEH
سرگذشت #جاوید
#چشم_سوم
#پارت_چهل_هفت
جاوید هستم ،متولد سال ۵۸...از همون بچگی با بچه های دیگه فرق داشتم...
به زلیخا گفتم :کمکت کنم لباساتو عوض کنی.؟کنار دیوار مچاله شده بود فکر کردم حتما خجالت میکشه،گفتم:من میرم بیرون تو خودت عوض کن..وقتی تو حیاط با بقیه که ظرف و ظروفهارو میشستند حرف میزدم یهو دیدم زلیخا لخت کنار پنجره وایستاده.....عصبانی رفتم داخل اتاق اما دیدم هنوز زلیخا نتونسته لباسهاشو عوض کنه..با خودم حدس زدم هنوز ساره دور وبرمه..دیگه از اتاق بیرون نرفتم اما زلیخا تا بهش نزدیک میشدم میلرزید ومیترسید،.گفتم:مشکلی نیست امشب رو میخوابیم ۲-۳روز تو روستا موندیم..تو شهر آبابا برامون با فروش یکی از زمین هاش خونه ی نقلی خریده بود..اومدیمخونه ی خودمون اما هنوز زلیخا تا بهش نزدیک میشدم سردش میشد و میلرزید...من کاری برای خودم دست و پا کرده بودم و هم دانشگاه میرفتم و هم کار میکردم ...زلیخا همون ماه درسش تموم شد و تو مدرسه ابتدایی استخدام شد....یک ماه و نیم هنوز با زلیخا رابطه برقرار نکرده بودم و مثل یه همخونه زندگی میکردیم ...
ادامه در پارت بعدی 👇
『#فاتِح_خِیبـَــــࢪ ❥⇣•』___
➥︎ 𝒉𝒕𝒕𝒑𝒔://𝒆𝒊𝒕𝒂𝒂.𝒄𝒐𝒎/
@Snipar313┃):فاتح خیبر FATEH
سرگذشت #جاوید
#چشم_سوم
#پارت_چهل_هشت
جاوید هستم ،متولد سال ۵۸...از همون بچگی با بچه های دیگه فرق داشتم...
از این وضع خسته شده بودم چون میترسیدم برای رفع نیاز به ساره نزدیک بشم ....زلیخا هم از این وضع ناراحت بود اما دست خودش نبود ...بعدها زلیخا تعریف میکرد که از همون روزهای نامزدی ازت بدم میومد نه اینکه خودم بدم بیاد ،یه حسی باعث میشد....زلیخا میگفت شب عروسی تو رو به بدترین شکل میدیدم و از ترس میلرزیدم ..بعدها تو خونه ی خودمون هم همش توهم میدیدم..یه روز من با میوه رفتم خونه که دیدم زلیخا از وحشت بیهوش شد ...وقتی آب پاشیدم تو صورتش بهوش اومد و گفت:تو که پنج دقیقه پیش اومدی و شاد و شنگول رفتی دوش بگیری ،،؟؟حتی صدای آب هم میومد....ماتم برد و شوکه شدم و با خودم فکر کردم شاید چون ساره به من نمیتونه نزدیک بشه از طریق زلیخا میخواهد به من ضربه بزنه....نشستم و ماجرای درگیری خودمو برای زلیخا تعریف کردم و ازش خواستم که حاضر شه بریم پیش آقا سید....
ادامه در پارت بعدی 👇
『#فاتِح_خِیبـَــــࢪ ❥⇣•』___
➥︎ 𝒉𝒕𝒕𝒑𝒔://𝒆𝒊𝒕𝒂𝒂.𝒄𝒐𝒎/
@Snipar313┃):فاتح خیبر FATEH
سرگذشت #جاوید
#چشم_سوم
#پارت_چهل_نه
جاوید هستم ،متولد سال ۵۸...از همون بچگی با بچه های دیگه فرق داشتم...
زلیخا باورش نمیشد و میگفت:من فکر میکردم یه مشکل روانی دارم و ازت پنهان میکردم تا طلاقم ندی...گفتم:نه زلیخا ،نه مشکل روانیه و نه هیچ دکتر و دارویی خوبت میکنه، فقط حاضر شو بریم...با عجله رفتم همون کوچه ایی که با صاحبخونه ام رفته بودم پیش سید...سید باز با دیدنم گفت:اجنه کنارتون هستند و براتون دعا مینویسم تا برای همیشه ازتون دور شند ..چندین دعا نوشت و گفت:باید تو رودخونه و قبرستون و چند دستور دیگه هم داد که انجام بدم....همون روز با زلیخا رفتیم روستا چون تو شهر نمیتونستم شبانه قبرستان برم اجازه نمیدادند ..زلیخا رو پیش آبا گذاشتم ..بعد براش ماجرا رو تعریف کردم و گفتم هوا تاریک شد باید برم قبرستون... وقتی هوا تاریک شد رفتم بسمت قبرستون.....آبا همه ی ماجراهایی که برام اتفاق افتاده بود رو برای زلیخا تعریف میکنه....زلیخا میگفت:اگه خودم به چشم چهره ی وحشتناک جاوید رو نمیدیدم باور نمیکردم ....
ادامه در پارت بعدی 👇
『#فاتِح_خِیبـَــــࢪ ❥⇣•』___
➥︎ 𝒉𝒕𝒕𝒑𝒔://𝒆𝒊𝒕𝒂𝒂.𝒄𝒐𝒎/
@Snipar313┃):فاتح خیبر FATEH
سرگذشت #جاوید
#چشم_سوم
#پارت_آخر
جاوید هستم ،متولد سال ۵۸...از همون بچگی با بچه های دیگه فرق داشتم...
نیمه های شب تو قبرستون بودم و هزاران سایه و چشم سعی میکردند منو بترسونند اما من که به ذکر و دعا ایمان اورده بودم ذکر گویان دعاها رو دفن کردم و شاد و خوشحال برگشتم خونه....پدر و مادرم خوابیده بودند اما زلیخا چشم به راهم بود...به گفته ی زلیخا تمام وحشتها و خیالاتش همون شب تموم میشه و ما همون خونه ی پدریم باهم یکی میشیم....چشم سوم من هنوز هم بازه اما اجنه باهام کاری ندارم...بواسطه ی چشم سومم بعداز کلی اذیتهایی که شدم با ارواح در ارتباطم و برخی از مشکلات ارواح رو حل میکنم.....
دعا نویس و فال بین و غیره نیستم ولی گاهی میتونم فقط به ارواح کمک دنیوی کنم....چشم سوم داشتن برای انسان عذاب اوره ولی من سعی میکنم جنبه ی مثبتشو در نظر بگیرم....خداروشکر هیچ کدوم از بچه هام مثل من نشدند و میراث مش ننه رو به ارث نبردند....
『#فاتِح_خِیبـَــــࢪ ❥⇣•』___
➥︎ 𝒉𝒕𝒕𝒑𝒔://𝒆𝒊𝒕𝒂𝒂.𝒄𝒐𝒎/
@Snipar313┃):فاتح خیبر FATEH
🔺فاتـــــح خیبـــــࢪ 𝔽𝔸𝕋𝔼ℍ🔻
-
ناگهان دلم باز یاد ِتو افتادو شکست . . .💔