3.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
حسین جان
دلهای بیقرار به سوی تو میآیند
امان از فراق
『#فاتِح_خِیبـَــــࢪ ❥⇣•』___
➥︎ 𝒉𝒕𝒕𝒑𝒔://𝒆𝒊𝒕𝒂𝒂.𝒄𝒐𝒎/
@Snipar313┃):فاتح خیبر FATEH
درگیری قشنگ امروز همراه با غیبت های خفن با یکی از بچه ها💆♀😂
#احوالات
『#فاتِح_خِیبـَــــࢪ ❥⇣•』___
➥︎ 𝒉𝒕𝒕𝒑𝒔://𝒆𝒊𝒕𝒂𝒂.𝒄𝒐𝒎/
@Snipar313┃):فاتح خیبر FATEH
187.3K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
آقا جون..
『#فاتِح_خِیبـَــــࢪ ❥⇣•』___
➥︎ 𝒉𝒕𝒕𝒑𝒔://𝒆𝒊𝒕𝒂𝒂.𝒄𝒐𝒎/
@Snipar313┃):فاتح خیبر FATEH
5.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
و در نهایت🙂
『#فاتِح_خِیبـَــــࢪ ❥⇣•』___
➥︎ 𝒉𝒕𝒕𝒑𝒔://𝒆𝒊𝒕𝒂𝒂.𝒄𝒐𝒎/
@Snipar313┃):فاتح خیبر FATEH
یاقمربنیهاشم❤️🩹
『#فاتِح_خِیبـَــــࢪ ❥⇣•』___
➥︎ 𝒉𝒕𝒕𝒑𝒔://𝒆𝒊𝒕𝒂𝒂.𝒄𝒐𝒎/
@Snipar313┃):فاتح خیبر FATEH
🔺فاتـــــح خیبـــــࢪ 𝔽𝔸𝕋𝔼ℍ🔻
یاقمربنیهاشم❤️🩹 『#فاتِح_خِیبـَــــࢪ ❥⇣•』___ ➥︎ 𝒉𝒕𝒕𝒑𝒔://𝒆𝒊𝒕𝒂𝒂.𝒄𝒐𝒎/ @Snipar313┃):فاتح خیبر FATEH
- بوده در لالایی ام البنین این زمزمه ..
جان عباسم به قربان حسین فاطمه؛
『#فاتِح_خِیبـَــــࢪ ❥⇣•』___
➥︎ 𝒉𝒕𝒕𝒑𝒔://𝒆𝒊𝒕𝒂𝒂.𝒄𝒐𝒎/
@Snipar313┃):فاتح خیبر FATEH
🔺فاتـــــح خیبـــــࢪ 𝔽𝔸𝕋𝔼ℍ🔻
🤍به نام حضرت دوست🤍 🕰به وقت : ۹/ ۵/ ۱۴۰۵ 📚کتاب بعد از ۷۲ روز📚 🔖فصل اول: همچون قاصدکی رها #پارت_دو
🤍به نام حضرت دوست🤍
🕰به وقت : ۱۰/ ۵/ ۱۴۰۵
📚کتاب بعد از ۷۲ روز📚
🔖فصل دوم: جز نقش تو درنظر نیامد مارا
#پارت_سه
پدر فاطمه پاسدار بود. همیشه به شوخی به او میگفتم: «تو که بابات پاسداره، خواستگار سپاهی برات میاره». هر دو نفرمان دوست داشتیم که همسرانمان پاسدار باشند.
آخرین روزهای ماه مبارک رمضان در نخستین روزهای شهریور 1390 خانه کرده بود. عصر یکی از همان روزها که کارمان در اتحادیه انجمن اسلامی تمام شد، چادرمان را روی سرمان مرتب کردیم و به سمت خانه راه افتادیم. روزه بودیم و هلاک یک جرعه آب. گرمای تابستان طاقتفرسا بود و روزها بلند در مسیر نگاهمان به دنبال سایه میگشت. فاطمه بهطور خاص و شیطنتآمیزی نگاهم میکرد. مشکوک بود. ازسر ظهر کنجکاو شده بودم بفهمم در دلش چه میگذرد. هرچه با خودم فکر کردم به نتیجهای نرسیدم. در اتحادیه فرصت تنها بودن با او را پیدا نکرده بودم. فقط دوست داشتم زودتر زمان بگذرد و از افکارش سر دربیاورم. حالا وقتش بود.
گفتم: «چی شده مشکوک میزنی؟» حرفی نزد و فقط ریز خندید. بعد زیرچشمی نگاهم کرد و شانه هایش را بالا انداخت و گفت: «چیزی نشده!»، اما همچنان میخندید. او سر تا پا شیطنت و من سر تا پا سوال! منتظر نگاهش کردم. میدانستم دلش طاقت نمیآورد. لبخند مرموزی زد و گفت: «یه خبر برات دارم. یکی از همکاران پدرم قصد ازدواج داره. از پدرم خواسته یه دختر خانم خوب بهش معرفی کنیم. پدرم گفت با تو صحبت کنم. حالا بگو ببینم نظرت چیه؟ میذاری این شاهزاده سواربراسب سفید بیاد و تو رو با خودش ببره؟».
سقلمهای به پهلویش کوبیدم و با خنده گفتم: «فکر نکنم پدرومادرم اصلاً اجازه بدن صحبتش رو هم بکنیم. آخه هر خواستگاری میاد، میگن خیلی زوده و ردش میکنند»..
شانزده ساله بودم و مادرم تا آن موقع به هر کسی که به خواستگاری آمده بود بدون هیچ تأملی جواب رد داده بود و پدرم که خیلی روی من حساس بود، اصلاً اجازه نمیداد اسم خواستگار در خانه بیاید. فاطمه دست بردار نبود و مدام از شرایطش تعریف و تمجید میکرد. جوری که احساس کردم خواهر داماد است. پاسدار بودنش ته دلم را قلقلک داد. دوست داشتم بیاید تا ببینمش که اصلاً چه شکلی است، چه اخلاق و منشی دارد، علاقه و سلیقهاش چطور است و چه جور آدمی است، اما به خانواده که فکر میکردم، پیش خودم میگفتم نه اصلاً نمیشود. با فاطمه تمام راه در موردش صحبت کردیم و برای خودمان میبریدیم و میدوختیم و به نتیجهگیریمان میخندیدیم. آنقدر سرگرم شدیم که تشنگی از یادمان رفت.
🌱...ادامه دارد...🌱
#بعد_از_هفتاد_دو_روز
#شهید_محمد_زهره_وند
『#فاتِح_خِیبـَــــࢪ ❥⇣•』___
➥︎ 𝒉𝒕𝒕𝒑𝒔://𝒆𝒊𝒕𝒂𝒂.𝒄𝒐𝒎/
@Snipar313┃):فاتح خیبر FATEH
🔺فاتـــــح خیبـــــࢪ 𝔽𝔸𝕋𝔼ℍ🔻
🤍به نام حضرت دوست🤍 🕰به وقت : ۱۰/ ۵/ ۱۴۰۵ 📚کتاب بعد از ۷۲ روز📚 🔖فصل دوم: جز نقش تو درنظر نیامد ما
میتونید نظرات خودتون رو از طریق ناشناس برام بفرستین یه خورده دیگه وارد داستان زندگی شهید و همسرشون میشیم که داستان های جالبی دارین
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_6fv3y8v&btn=بعد.از.۷۲.روز
『#فاتِح_خِیبـَــــࢪ ❥⇣•』___
➥︎ 𝒉𝒕𝒕𝒑𝒔://𝒆𝒊𝒕𝒂𝒂.𝒄𝒐𝒎/
@Snipar313┃):فاتح خیبر FATEH