🔺فاتـــــح خیبـــــࢪ 𝔽𝔸𝕋𝔼ℍ🔻
🤍به نام حضرت دوست🤍 🕰به وقت : ۱۴/ ۵/ ۱۴۰۵ 📚کتاب بعد از ۷۲ روز📚 🔖فصل دوم: جز نقش تو درنظر نیامد ما
🤍به نام حضرت دوست🤍
🕰به وقت : ۱۵/ ۵/ ۱۴۰۵
📚کتاب بعد از ۷۲ روز📚
🔖فصل دوم: جز نقش تو درنظر نیامد مارا
#پارت_هشتم
دیدم همه چیزهایی که دارد میگوید همان ارزشهایی است که من همیشه دوست داشتم زندگیام بر پایه آنها باشد، حتی کاملتر از آن را میگفت.
باز سرش را بالا آورد، نگاهم کرد و پرسید: «شما سوالی ندارید؟».
گفتم: «من هم با صحبتهای شما همنظرم. خدا رو شکر وقتی خودتون واقفید حتماً عمل هم میکنید. نیازی نیست که من چیزی بگم».
لبخندی محوی گوشهی لبش نقش بست و گفت: «ممکنه مأموریت برم و چندین روز نباشم یا شاید پیش بیاد که شما هم با من بیاید، توی غربت باشید اذیت نمیشید؟». خیلی سفت و سخت گفتم: «نه».
وقتی گفت، من ماشین، خانه و پسانداز خاصی ندارم، واقعاً داشتن این چیزها جزء معیارهای اصلی زندگیام نبود و صحبت خاصی در مورد این مسئله نداشتم. جلسهی اول خلاصه شد به صحبتهای او. از اتاق که بیرون رفتیم، چند دقیقه بعد بلند شدند. وقتی که میرفتند احساس خوشایندی داشتم. مادر و خواهرم تا دم در برای بدرقهشان رفتند، اما من باز دویدم پشت پنجره و رفتنش را هم با چشمهایم دنبال کردم. صدایش توی گوشم میپیچید و تصویرش جلوی چشمم بود. توی دلم گفتم، فاطمه راست میگفت، او همان شاهزادهی سواربراسب سفید من است!
سه روز بعدش برای جلسهی دوم قرار گذاشتند. استرسم کمی کمتر شده بود، ولی همچنان گونههایم گُل انداخته بود. اینبار به همراه مادر و خواهر بزرگترش آمده بودند. سینی چای را که چرخاندم کنار مادر نشستم. بعد از تعارفات و حرفهای مرسوم، اجازه خواستند که برویم و باقی حرف هایمان را بزنیم. وارد اتاق که شدیم، انگار از قبل برایمان تعیین کرده باشند، هر دو سر جای قبلیمان نشستیم. یک کاغذ به اندازه کف دست از جیبش درآورد، به خط ریز دو طرفش را پر کرده بود از مطلب و همهی حرفهایش را در دل همان کاغذ کوچک جا داده بود. مثل دفعه قبل روی دو زانو نشسته بود. یکبار پشت و روی کاغذ را نگاه و شروع به صحبت کرد. حرفهای جلسه قبل را که تکمیل کرد گفت: «حقوقم ماهی ششصد هزارتومنه. اگه یک روز سپاه بهخاطر کاری که انجام میدم یک هزار تومن هم به من حقوق نده، من باز برای نظام و برای سپاه کارم رو ادامه میدم و ذرهای از اعتقادم کم نمیشه و با همون شور و اشتیاق قبل کار میکنم». این همه عشق و اراده ی محکمش متعجبم کرد. او قدم در مسیری گذاشته بود که ذره ذره وجودش به آن ایمان داشت. ادامه داد: «دوست دارم سادهزیست باشیم و وسایل خونه و جشن عروسی رو هم همینطور بگیریم و توی همه ی مسائل زندگی همیشه گوشمون به دهان حضرتآقا باشه و حرفهاشون رو سرلوحهی زندگیمون قرار بدیم... ».
🌱...ادامه دارد...🌱
#بعد_از_هفتاد_دو_روز
#شهید_محمد_زهره_وند
『#فاتِح_خِیبـَــــࢪ ❥⇣•』___
➥︎ 𝒉𝒕𝒕𝒑𝒔://𝒆𝒊𝒕𝒂𝒂.𝒄𝒐𝒎/
@Snipar313┃):فاتح خیبر FATEH
🔺فاتـــــح خیبـــــࢪ 𝔽𝔸𝕋𝔼ℍ🔻
🤍به نام حضرت دوست🤍 🕰به وقت : ۱۵/ ۵/ ۱۴۰۵ 📚کتاب بعد از ۷۲ روز📚 🔖فصل دوم: جز نقش تو درنظر نیامد ما
میتونید نظرات خودتون رو از طریق ناشناس برام بفرستین یه خورده دیگه وارد داستان زندگی شهید و همسرشون میشیم که داستان های جالبی دارین
صحبتی بود اینجا بگین چک میشه
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_6fv3y8v&btn=بعد.از.۷۲.روز
『#فاتِح_خِیبـَــــࢪ ❥⇣•』___
➥︎ 𝒉𝒕𝒕𝒑𝒔://𝒆𝒊𝒕𝒂𝒂.𝒄𝒐𝒎/
@Snipar313┃):فاتح خیبر FATEH
8.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
عراقی هام سوتی میدنا 😂😂
+البته ایرانیا مجبورش کردن سوتی بده
『#فاتِح_خِیبـَــــࢪ ❥⇣•』___
➥︎ 𝒉𝒕𝒕𝒑𝒔://𝒆𝒊𝒕𝒂𝒂.𝒄𝒐𝒎/
@Snipar313┃):فاتح خیبر FATEH
یه خلوت کوچولو باهاتون سهمم هست مگه نه؟!
『#فاتِح_خِیبـَــــࢪ ❥⇣•』___
➥︎ 𝒉𝒕𝒕𝒑𝒔://𝒆𝒊𝒕𝒂𝒂.𝒄𝒐𝒎/
@Snipar313┃):فاتح خیبر FATEH
#توصیهشهید
یه شهید انتخاب کنید برین دنبالش
بشناسیدش
باهاش ارتباط برقرار کنید
شبیهش بشین
ازش حاجت بگیرین
شهید میشین🕊
شهید مصطفی صدر زاده
『#فاتِح_خِیبـَــــࢪ ❥⇣•』___
➥︎ 𝒉𝒕𝒕𝒑𝒔://𝒆𝒊𝒕𝒂𝒂.𝒄𝒐𝒎/
@Snipar313┃):فاتح خیبر FATEH
✨اللّهُمَّ صَلِّ عَلى
عَلِیِّ بْنِ مُوسَى الرِّضا الْمُرْتَضَى
الاِمامِ التَّقِیِّ النَّقِیِّ
وَحُجَّتِکَ عَلى مَنْ فَوْقَ الاَرْضِ
وَمَنْ تَحْتَ الثَّرى
الصِّدّیقِ الشَّهیدِ
صَلاةً کَثیرَةً تامَّةً زاکِیَةً
مُتَواصِلَةً مُتَواتِرَةً مُتَرادِفَةً
کَاَفْضَلِ ما صَلَّیْتَ عَلى اَحَد مِنْ اَوْلِیائِکَ
#سلطان_سریر_ارتضاء 💛
『#فاتِح_خِیبـَــــࢪ ❥⇣•』___
➥︎ 𝒉𝒕𝒕𝒑𝒔://𝒆𝒊𝒕𝒂𝒂.𝒄𝒐𝒎/
@Snipar313┃):فاتح خیبر FATEH