eitaa logo
🔺فاتـــــح خیبـــــࢪ 𝔽𝔸𝕋𝔼ℍ🔻
4هزار دنبال‌کننده
4هزار عکس
3.4هزار ویدیو
25 فایل
بسمـــــ ࢪب اݪشہدا ساݪ تأسیس:۱۴۰۳/۹/۲۰ کاناݪ مداحیمون: @Madahe113 اࢪتباط با مدیر: @Gamsaas تبلیغات و تبادݪ: @Gamsars تب ادمینیے: @Gamsars ڪپی؟استفاده شخصی (✅) گذاشتن درکانالتون(❌) ●《اَللّهُمَّ ارْزُقْنا تَوْفِیقَ الشَّهادَةِ فِی سَبِیلِکَ》●
مشاهده در ایتا
دانلود
1.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
شهدای عزیزمون میشه خودتون معلم بشین و یادمون بدید چجوری شهید زندگی کنیم :)🙂❤️‍🩹 ❥⇣•』___ ‌ ➥︎ 𝒉𝒕𝒕𝒑𝒔://𝒆𝒊𝒕𝒂𝒂.𝒄𝒐𝒎/ @Snipar313┃):فاتح خیبر FATEH
1.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
تنها چیزی که دروغ نگفتم آقاجان... 『 ❥⇣•』___ ‌ ➥︎ 𝒉𝒕𝒕𝒑𝒔://𝒆𝒊𝒕𝒂𝒂.𝒄𝒐𝒎/ @Snipar313┃):فاتح خیبر FATEH
ادمین های عزیز وقتی چیزی میزارم پاک نکنید و از پین بودن در نیارید دسترسی ها یه کاری نکنید ببندم🌸ممنونم
بماند به یادگار 3.9k🙂 ❥⇣•』___ ‌ ➥︎ 𝒉𝒕𝒕𝒑𝒔://𝒆𝒊𝒕𝒂𝒂.𝒄𝒐𝒎/ @Snipar313┃):فاتح خیبر FATEH
قــــسم به وعــــده شــــیرین "من یمت یرنی" که ایستاده بمیرم به احترام علــــــــ❤️ــــــــی 『 ❥⇣•』___ ‌ ➥︎ 𝒉𝒕𝒕𝒑𝒔://𝒆𝒊𝒕𝒂𝒂.𝒄𝒐𝒎/ @Snipar313┃):فاتح خیبر FATEH
ولی قبول دارید خوردن بعضی چیزا تو مهمونی *مکافات عضما*ست؟!😂🥴 ❥⇣•』___ ‌ ➥︎ 𝒉𝒕𝒕𝒑𝒔://𝒆𝒊𝒕𝒂𝒂.𝒄𝒐𝒎/ @Snipar313┃):فاتح خیبر FATEH
بچه ها یادتون نره+سوره واقعه 『 ❥⇣•』___ ‌ ➥︎ 𝒉𝒕𝒕𝒑𝒔://𝒆𝒊𝒕𝒂𝒂.𝒄𝒐𝒎/ @Snipar313┃):فاتح خیبر FATEH
مثل اینکه از ادمینی خارج شدیم دسترسی پیام گذاشتن ندارم بخوابین
درست شد مشکل فنی بود😁
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🔺فاتـــــح خیبـــــࢪ 𝔽𝔸𝕋𝔼ℍ🔻
🤍به نام حضرت دوست🤍 🕰به وقت : ۱۵/ ۵/ ۱۴۰۵ 📚کتاب بعد از ۷۲ روز📚 🔖فصل دوم: جز نقش‌ تو درنظر نیامد ما
🤍به نام حضرت دوست🤍 🕰به وقت : ۵/۱۶/ ۱۴۰۵ 📚کتاب بعد از ۷۲ روز📚 🔖فصل دوم: جز نقش‌ تو درنظر نیامد مارا من همچنان داشتم به حرف‌هایش گوش و در دلم تأیید و تحسین می‌کردم. حرف که می‌زد دندان‌های سفیدش می‌درخشید. فاصله‌ی کوچکی بین دو دندان جلوی بالایش بودکه چهره‌اش را نمکین کرده بود. روی هم رفته ده دقیقه صحبت کردیم. با ده دقیقه‌ی جلسه قبل دلم گواهی می‌داد که مرد زندگی‌ام را پیدا کرده‌ام. جلسه‌ی دوم هم خیلی زود تمام شد و محمد همه ی حرفا های دل من را زد و تمام. رفتند. آن شب وقتی که دراز کشیدم تا بخوابم و چشم هایم را روی هم گذاشتم، شروع کردم به مرور آن روز و همه‌ی حرف‌هایش را به یاد ‌آوردم. از یک طرف خوشحال بودم که او کسی است که همه ویژگی‌هایش را دوست دارم و همان بود که از قبل می‌خواستم و از طرفی هم نگران بودم نکند خوش‌بینی باشد و آن‌طور که فکر می‌کنم نباشد. دوباره با خودم می‌گفتم هر چیزی که می‌خواستم و در ذهنم بود، در ذهن او هم هست؛ پس معلوم است که فکر و عقیده‌مان در یک جهت است. انگار دائم با خودم می‌جنگیدم و جمع کردن افکارم سخت شده بود. بلند شدم و پنجره‌ی اتاق را باز کردم، هوای تازه به صورتم خورد. به آسمان نگاه کردم، هلال لاغر ماه حکایتگر روزهای آخر ماه رمضان بود. چشمانم را بستم و با تمام وجود از خدا کمک خواستم. بعد پنجره را بستم و درازکشیدم. دستم را روی قلب متلاطمم گذاشتم. چشمانم را بستم و خودم را سر سفره‌ی عقد در کنارش تصور کردم. بعد رفتم به روزهایی که با هم خانه‌مان را می‌سازیم. همان‌طور که به رنگ فرش و پرده‌ها فکر می‌کردم چشمانم گرم شد و خوابم برد. در همان چند روز پدرم از هم محلی‌ها و همکارانش در مورد او و خانواده‌اش تحقیق کرده بود و همه تاییدشان کرده بودند. چند روز بعد، مادر آقا محمد برای گرفتن جواب تماس گرفت. به خدا توکل کردم و جواب مثبت را دادم. جلسه‌ی سوم مراسم بله برون بود. عصر همان شب، به همراه آقامحمد، مادرش و خواهرم برای خرید به راه افتادیم. خورشید وسط آسمان بود و هوا گرم. بااین‌حال خیابان‌ها شلوغ بود. خواهرم و مادر آقا محمد سرگرم صحبت بودند، اما من و او بدون هیچ حرفی همراهی‌شان می‌کردیم. کمی خجالت می‌کشیدم. خودم را به خواهرم نزدیک کرده بودم تا کمتر در دیدش باشم. خودمان را به خنکای سایه‌ی بازار رساندیم. قرار شد اول انگشتر بگیریم. وارد اولین مغازه‌ی طلافروشی شدیم.چشمم را میان سینی انگشتری که فروشنده روبرویمان گذاشت چرخاندم. دوست نداشتم انگشتر سنگینی بردارم که قیمتش بالا باشد. از میان همان سینی یک انگشتر ساده و سبک‌وزن برداشتم و به انگشتم انداختم که درست اندازه‌ بود. 🌱...ادامه دارد...🌱 ❥⇣•』___ ‌ ➥︎ 𝒉𝒕𝒕𝒑𝒔://𝒆𝒊𝒕𝒂𝒂.𝒄𝒐𝒎/ @Snipar313┃):فاتح خیبر FATEH