شاید الان، همین لحظه، جایی نشسته و دارد به چیزی فکر میکند که هیچ ربطی به من ندارد. شاید اسم من حتی یک بار هم از ذهنش نگذشته. شاید ان خاطرههایی که من شبها با انها بیدار میمانم، برای او فقط یک روز معمولی بوده. یک چیز فراموش شده.
اما بعد... بعد یک چیز کوچک یادم میاید. یک نگاه. یک لبخند. یک «حالت خوبه؟» که شاید از سر عادت بود، اما من هنوز نگهش داشته ام. و فکر میکنم که نه، شاید یک لحظه، فقط یک لحظه هم که شده، به من فکر کرده. شاید همان یک لحظه، کافی باشد برای اینکه این سوال لعنتی را خاموش کند.
میدانم که من به او فکر میکنم. هر روز. هر شب. و شاید همین کافی باشد. شاید همین که من هنوز فکر میکنم، یعنی چیزی زنده است. حتی اگر او هیچوقت نداند.