eitaa logo
𝑺𝒐𝒇𝒕 𝑨𝒓𝒄𝒉𝒊𝒗𝒆📚
187 دنبال‌کننده
9 عکس
0 ویدیو
0 فایل
𓂃 میان داستان‌هایی که هرکدوم یه دنیا هستن. 📖🕯️
مشاهده در ایتا
دانلود
فرم صبح بخیر شب بخیر چنل💓
بریم برای پارت🤌🏻
پارت ⁶ آخرین بهار در ساکورا 🌸" چند روز بعد...^🎀 بابای رایان:رایان چند هفته بیشتر تا آخره بهار نمونده میخوای چیکار کنی؟میای انگلیس با ما یا میمونی ساکورا! رایان:بابا اجازه بدید تا آخره هفته میگم بهتون بابای رایان:اوکی ولی فقط تا آخره هفته》 دبیرستان°` مانلی:میگم میا تومیدونی چرا امروز انقدر رایان تو خودشه؟ میا:نمیدونم الان میام آراد صدام میکنه مانلی:باشه منم میرم با رایان حرف بزنم مانلی: رایان چرا انقدر تو خودتی؟چیزی شده اتفاقی افتاده؟ رایان:چند هفته دیگه برای همیشه ساکورا رو ترک میکنم مانلی:جاخوردم_چی چرا؟؟ رایان:از اولم قرارم با بابام همین بود اول بهار بهم گفت که آخرای بهار برای همیشه میریم انگلیس مانلی:آها خب چرا نمیگی میخام زن بگیرم؟ رایان:چی؟منظورت چیه؟ مانلی:ببین به بابات بگو میخوام ازدواج کنم با یه دختری رو نشونش بده بگو عروسه آیندته به بابات بعدشم بگو اون نمیاد انگلیس میخواد ساکورا بمونه🫴🏻 رایان:حالاکی؟ مانلی:چمیدونم این همه آدم مثلا یکیش ناتالی یا یکیش آتیسا رایان:باشه حالا دربارش فکر میکنم مرسی که گفتی مانلی:خواهش💓😂 آراد:چیشده میا؟اون دوتا چرا اینجورین؟ میا:آراد منظورت چیه؟ آراد:حالا که منو و تو قراره باهم ازدواج کنیم چقدر خوب میشد اگه رایان هم میموند ساکورا و با مانلی ازدواج میکرد میا:مگه رایان قراره از ساکورا بره؟ آراد:آره کاشکی میموند چند هفته بعد آخره بهار✨️ بابای رایان:خب حالا که قراره ازدواج کنی بگو اون دختر کیه؟ رایان:اون دختر مانلیه بابا بابای رایان :به به😃 ادامه رمان پارت بعد...✨️
𝑺𝒐𝒇𝒕 𝑨𝒓𝒄𝒉𝒊𝒗𝒆📚
پارت ⁶ آخرین بهار در ساکورا 🌸" چند روز بعد...^🎀 بابای رایان:رایان چند هفته بیشتر تا آخره بهار نمون
اگه فکر میکنید این پآرت جزعه پارت های اخره سخت در اشتباهید🚫چوننن تا پارت ۳۰ یا ۴۰ میریم تازه داستان شروع شده🫠
40 بازدید بخوره پارت بعدو میدم دخملا🍓
𝐆ⱺָׄⱺָׄϑ‌֘ ꬺׂ֘ⱺָׄꭉׂ݂ꬻָֺꪱ݊ꬻָֺꬶ۪࣪🍮🍬⭐️⌯ ִ ۫ ּ‌ 𝐈 ჩִ֠ⱺָׄթ᮫݂ᧉָ࣪ ỿ݂࣪ⱺָׄυ᜔ׂ ჩִ֠𐐼᳝֘ϑ‌֘ ઽׂ݂⍵ֹ݂ᧉָ࣪ᧉָ࣪ȶׅ֠ ϑ‌֘ꭉׂ݂ᧉָ࣪𐐼᳝֘ꬺׂ֘ઽׂ݂🍮🍬⭐️⌯ ִ ۫ ּ‌ 𝐖ᧉָ࣪’ꭉׂ݂ᧉָ࣪ ꬶ۪࣪ⱺָׄꪱ݊ꬻָֺꬶ۪࣪ ȶׅ֠ⱺָׄ ϐ‌ׅ֠ᧉָ࣪ ϑ‌֘ⱺָׄꪱ݊ꬻָֺꬶ۪࣪ ᥣׄⱺָׄȶׅ֠ઽׂ݂ ⱺָׄƒֺ۪ 𐐼᳝֘ᥴָ۫ȶׅ֠ꪱ݊ѵֺ۪ꪱ݊ȶׅ֠ꪱ݊ᧉָ࣪ઽׂ݂🍮🍬⭐️⌯ ִ ۫ ּ✨️‌شب بخیر