پارت ⁶ آخرین بهار در ساکورا 🌸"
چند روز بعد...^🎀
بابای رایان:رایان چند هفته بیشتر تا آخره بهار نمونده میخوای چیکار کنی؟میای انگلیس با ما یا میمونی ساکورا!
رایان:بابا اجازه بدید تا آخره هفته میگم بهتون
بابای رایان:اوکی ولی فقط تا آخره هفته》
دبیرستان°`
مانلی:میگم میا تومیدونی چرا امروز انقدر رایان تو خودشه؟
میا:نمیدونم الان میام آراد صدام میکنه
مانلی:باشه منم میرم با رایان حرف بزنم
مانلی: رایان چرا انقدر تو خودتی؟چیزی شده اتفاقی افتاده؟
رایان:چند هفته دیگه برای همیشه ساکورا رو ترک میکنم
مانلی:جاخوردم_چی چرا؟؟
رایان:از اولم قرارم با بابام همین بود اول بهار بهم گفت که آخرای بهار برای همیشه میریم انگلیس
مانلی:آها خب چرا نمیگی میخام زن بگیرم؟
رایان:چی؟منظورت چیه؟
مانلی:ببین به بابات بگو میخوام ازدواج کنم با یه دختری رو نشونش بده بگو عروسه آیندته به بابات بعدشم بگو اون نمیاد انگلیس میخواد ساکورا بمونه🫴🏻
رایان:حالاکی؟
مانلی:چمیدونم این همه آدم مثلا یکیش ناتالی یا یکیش آتیسا
رایان:باشه حالا دربارش فکر میکنم مرسی که گفتی
مانلی:خواهش💓😂
آراد:چیشده میا؟اون دوتا چرا اینجورین؟
میا:آراد منظورت چیه؟
آراد:حالا که منو و تو قراره باهم ازدواج کنیم چقدر خوب میشد اگه رایان هم میموند ساکورا و با مانلی ازدواج میکرد
میا:مگه رایان قراره از ساکورا بره؟
آراد:آره کاشکی میموند
چند هفته بعد آخره بهار✨️
بابای رایان:خب حالا که قراره ازدواج کنی بگو اون دختر کیه؟
رایان:اون دختر مانلیه بابا
بابای رایان :به به😃
ادامه رمان پارت بعد...✨️
𝑺𝒐𝒇𝒕 𝑨𝒓𝒄𝒉𝒊𝒗𝒆📚
پارت ⁶ آخرین بهار در ساکورا 🌸" چند روز بعد...^🎀 بابای رایان:رایان چند هفته بیشتر تا آخره بهار نمون
اگه فکر میکنید این پآرت جزعه پارت های اخره سخت در اشتباهید🚫چوننن تا پارت ۳۰ یا ۴۰ میریم تازه داستان شروع شده🫠
𝑺𝒐𝒇𝒕 𝑨𝒓𝒄𝒉𝒊𝒗𝒆📚
پارت ⁶ آخرین بهار در ساکورا 🌸" چند روز بعد...^🎀 بابای رایان:رایان چند هفته بیشتر تا آخره بهار نمون
طولانی نیست این پارت ولی خب هیجان انگیزه💘😃
𝐆ⱺָׄⱺָׄϑ֘ ꬺׂ֘ⱺָׄꭉׂ݂ꬻָֺꪱ݊ꬻָֺꬶ۪࣪🍮🍬⭐️⌯ ִ ۫ ּ
𝐈 ჩִ֠ⱺָׄթ᮫݂ᧉָ࣪ ỿ݂࣪ⱺָׄυ᜔ׂ ჩִ֠𐐼᳝֘ϑ֘ ઽׂ݂⍵ֹ݂ᧉָ࣪ᧉָ࣪ȶׅ֠ ϑ֘ꭉׂ݂ᧉָ࣪𐐼᳝֘ꬺׂ֘ઽׂ݂🍮🍬⭐️⌯ ִ ۫ ּ
𝐖ᧉָ࣪’ꭉׂ݂ᧉָ࣪ ꬶ۪࣪ⱺָׄꪱ݊ꬻָֺꬶ۪࣪ ȶׅ֠ⱺָׄ ϐׅ֠ᧉָ࣪ ϑ֘ⱺָׄꪱ݊ꬻָֺꬶ۪࣪ ᥣׄⱺָׄȶׅ֠ઽׂ݂ ⱺָׄƒֺ۪ 𐐼᳝֘ᥴָ۫ȶׅ֠ꪱ݊ѵֺ۪ꪱ݊ȶׅ֠ꪱ݊ᧉָ࣪ઽׂ݂🍮🍬⭐️⌯ ִ ۫ ּ✨️شب بخیر