بیاید درباره شخصیت ها بگم بهتون 💗
اسمه رمان:آخرین بهار در ساکورا 🌸
ژانر:کره ای🇰🇷-دبیرستانی -عاشقانه💅🏼
شخصیت ها: مانلی✨️
شیطون، اجتماعی و زبوندراز
لجباز و یکم حسود
جلوی بقیه پرانرژیه، ولی مشکلاتش رو برای خودش نگه میداره.
رایان✨️
محبوب، خوشاخلاق و شوخطبع
با همه مهربونه و به دوستاش اهمیت میده.
همیشه لبخند میزنه، اما همهٔ زندگیش اونقدرها هم بیدردسر نیست.
منتظره پارت اول باشید~★❤️🔥
𝑺𝒐𝒇𝒕 𝑨𝒓𝒄𝒉𝒊𝒗𝒆📚
بیاید درباره شخصیت ها بگم بهتون 💗 اسمه رمان:آخرین بهار در ساکورا 🌸 ژانر:کره ای🇰🇷-دبیرستانی -عاشقان
کلی هم شخصیت دیگه هست البته🩰🍓
𝑺𝒐𝒇𝒕 𝑨𝒓𝒄𝒉𝒊𝒗𝒆📚
بیاید درباره شخصیت ها بگم بهتون 💗 اسمه رمان:آخرین بهار در ساکورا 🌸 ژانر:کره ای🇰🇷-دبیرستانی -عاشقان
پارت ¹ آخرین بهار در ساکورا 🌸"
رایان:این آخرین بهاری بود که در ساکورا میگذروندم پس به پدرم گفتم دبیرستانمو عوض کنه پدرم برای من دبیرستانه Starlight High رو انتخاب کرد که یکی از برترین دبیرستان های ساکورا بود
مانلی : میا میدونی مدیر امروز چی گفت؟
میا:چی ؟!
مانلی:گفت دانش آموزه جدید قراره بیاد تو دبیرستان
میا:اوهههه بلاخره دانش آموزه جدید😂
مانلی:وای آره🤣🤌🏻
رایان:الو آراد
آراد:جان سلام چطوری؟
رایان:خوبم مرسی ببین توام این مدرسه که من رفتم میای؟
آراد :آره بابام گفت رایان رفته اونجا توام برو
رایان:خوبه پس 👐🏻
آراد:آره
چند روز بعد^
مدیر:بچها این دو پسر دانش آموزای جدیدن
آراد:سلام من لی آراد هستم
رایان:سلام به همگی منم هان رایان هستم
مانلی :سلام خوش امدید آقایان لی و هان
رایان:ممنونم خانمه...؟
مانلی:من یون مانلی هستم
رایان: خوشبختم و شما؟
میا:من هم پارک میا هستم آقای هان
آراد:احتمالا ما بتونیم باهم دوستای خوبی باشیم برای هم
همگی خندیدن و امروزم گذشت🎀
ادامه رمان پارت بعد...✨️
𝑺𝒐𝒇𝒕 𝑨𝒓𝒄𝒉𝒊𝒗𝒆📚
پارت ¹ آخرین بهار در ساکورا 🌸" رایان:این آخرین بهاری بود که در ساکورا میگذروندم پس به پدرم گفتم دبی
10 بازدید بخوره پارت بعدو میدم دخملا🍓
پارت ²آخرین بهار در ساکورا 🌸"
میا:میگم مانلی
مانلی:جون؟!
میا:ببین من کم کم داره از این دوتا پسره خوشم میاد🤭🙌🏻
مانلی:چی میگی دیوونه؟!🤣
میا:وای حال کردی چطوری ایستگاتو گرفتم؟🤣🤣🤣
مانلی:ای بیشعورررر🤬🤡..
رایان:سلام مانلی خانم
مانلی:سلام آقا رایان خوب هستید؟ آراد کو؟
رایان:آراد امروز نتونست بیاد
مانلی:آها
رایان:بله
میا:امدم و دقیقا حرفای مانلی رو پرسیدم که...
مانلی:میا امروز آراد نیومده
میا:آه اوکی
مانلی:اُهومممم
رایان:من دیگه برم صدام میکنن
مانلی و میا همزمان:باشه👐🏻
ناتالی دختره پیکمی کلاس:عه سلام رایان جون خوبی؟
رایان:سلام ناتالی خانم خوبم مرسی
ناتالی:چرا داشتی با مانلی و میا حرف میزدی ؟!!نمیدونم چرا هر پسری میاد تو دبیرستان ما میره سمته اونا!!!!
رایان:خب شاید به خاطره چهره و رفتارشونه که واقعا خوش چهره و خوش اخلاقن این طور نیست؟
ناتالی:عه چراهمینطوره^دروغ🎀^
یکم بعد...
آراد:سلام سلامممم
رایان:سروکله تو که پیدا شد فکر میکردم نمیای امروز
آراد:کار اداری داشتم مجبور شدم با ددی برم شرکتمون
ناتالی:آراد جوننن مگه شما شرکت دارید؟
آراد:بابای من و بابای رایان....
رایان:فورا جلو دهنه آرادو گرفتم و به ناتالی گفتم بره
رایان:معلوم هست چی میگی دیوونه؟
آراد:تو چرا اینجوری میکنی چی گفتم حالا مگه🙄
رایان:مگه ما میدونیم باباهای اونا چکارن ؟ که تو سریع لو میدی
آراد:راست میگی ها
رایان:آره پس تو دیگه حرف نزن
میا:عه مانلی ببین کی اومده
مانلی:مگه رایان نگفت آراد امروز نمیاد
میا:چرا ولی حالا که وره دله منو و توعه
مانلی :آرههه
آراد :سلام دخترا چطورید چخبررر
میا:چطوری آراد صبح خبری ازت نبود
آراد:آره یکم کار داشتم
میا:آه
ادامه رمان پارت بعد...✨️