🌌🌌🌌🌌🌌🌌🌌
🌌🌌🌌🌌🌌🌌
🌌🌌🌌🌌🌌
🌌🌌🌌🌌
🌌🌌🌌
🌌🌌
🌌
ࡄࡏ၄ܝߺߺِ ܩܣܝߺߺߊࡅߺ߲🌌 ✮☾⋆♪
๑✮๑✮๑✮๑✮๑✮๑✮๑
Part¹²
سوار ماشین شدیم و رفتیم اون کافه..
رفتیم روی یکی از اون میزهای ۶ نفره نشستیم و منتظر موندیم تا بچه ها بیان...
همه ی بچه ها اومده بودن به جز لنا و جانا. یکم حرف زدیم تا اونام اومدن.
( سلام و احوال پرسی کردن دیگه نمینویسمش)
اکیپمون ۶ نفره شده بود. همه مونم واقعا خفن و باحال بودیم.
گارسون اومد و همه یه سفارشی دادیم و بعد شروع کردیم درباره ی خودمون صحبت کردیم تا سفارش هارو بیاره...
ساعت حدود ١٢ شده بود که گارسون سفارش هارو آورد و ما شروع کردیم به خوردن.
داشتیم میخوردیم و صحبت میکردیم که دیدم سر و صدا شد. سر یه میز چند تا مرد داشتن به هم سلام میکردن و دست میدادن. یکم دقت که کردم دیدم رامین هم بینشون هست. خیلی تعجب کردم. بعدش به کناریش که دقت کردم دیدم اون حامیمهههههههه. یعنی داداش من با ایشون دوست بوده و من خبر نداشتمممممم. همه داشتیم نگاه شون میکردیم یه نگاه به آیدا کردم و بهش گفتم
+آیدا. دیدی؟
-بعله داداش شما رفیق آقا حامیه
+خودمم نمیدونستم.
- آره جون عمت
+آیدااااا
دیدم جانا رفت پرید بغل حامی. انقدر حرصم گرفت. هعییییی. چقدر باهاش صمیمیه.
منم بلند شدم و رفتم به آرمین سلام کنم.
+سلام داداشی
-اِ آجی ما اینجا چیکار میکنه
+تو اول بگو سلامت کو؟ دوما با دوستان اومدم مثل شما
-ای وای ببخشید یادم رفت. سلام. آهان.
+اول یه بغل بده.
محکم بغلش کردم و اونم بغلم کرد. دستشو گرفتم و بردم پیش بچه ها.
+خب بچه ها این داداشی ما تشریف دارن. اسمشم رامینه. آیدا خانم که میشناستش. شماهام که تا حالا ندیدینش.
جانا هم دست حامیم رو گرفته بود و پیش ما وایساده بود. از نزدیکی زیاد به حامی قلبم تو دهنم میتپید. ولی حفظ آرامش کردم. همه ی بچه ها گفتن خوشبختیم و از این جور حرفا.
بعدش جانا اومد جلو
-بچه ها این آقا هم داداش منه. فک کنم بشناسیدش. حامی مقلب به حامیم.
واییییی دیشب خوندم که حامیم خواهری به اسم جانا داره. ولی اصلا فک نمیکردم این جانا اون جانا باشه!...
به قلم پاک الینا
کپی؟ به هیچ عنوان ✨
🌌🌌🌌🌌🌌🌌🌌
🌌🌌🌌🌌🌌🌌
🌌🌌🌌🌌🌌
🌌🌌🌌🌌
🌌🌌🌌
🌌🌌
🌌
ࡄࡏ၄ܝߺߺِ ܩܣܝߺߺߊࡅߺ߲🌌 ✮☾⋆♪
๑✮๑✮๑✮๑✮๑✮๑✮๑
Part¹³
همه رفتن جلو و دست دادن و عکس گرفتن. منم رفتم.
+اِمم... سلام آقا حامی
-سلام خانم...
+ماهلین هستم
-مرسی. سلام ماهلین خانم
+اممم.. میتونیم یه عکس داشته باشیم؟
-بله حتما چرا که نه
باهاش عکس گرفتم و تشکر کردم. واقعا قلبم تو دهنم میکوپید از استرس.
جانا :
وقتی رفتیم کافه واقعا بچه های خفتی رو دیدم و خیلی خوشحال بودم که تونستم دوست پیدا کنم. ولی اصلا فک نمیکردم حامی بیاد. همه میشناختنش. با خودم گفتم خدارو شکر که از قبل نگفته بودم و منو به خاطر خودم میخواستن. دوستای قبلیم اینجوری نبودن...
حالا که واقعا دوستای واقعیم بودن تصمیم گرفتم به حامی بگم برای فردا یا پس فردا بلیط کنسرت ردیف اول رو بهشون بده. بعد عکس گرفتناشون حامی رو بردم یه جای خلوت.
+میگم داداشی
-جونم آبجی
+میشه برای کنسرت فردا یا پس فردات به دوستام بلیط ردیف اول رو بدی؟
-فردا که پر شده ولی پس فردا حتما. به دوستای خودمم میگم بیان.
+مرسیییییی
-خواهش میکنم
بغلش کردم و ازش خداحافظی کردم و رفتم سمت بچه ها.
حامی :
بچه ها که اومدن یهو یکی پرید بغلم. اولش فکر کردم یکی از فن ها هست. ولی دیدم جاناس.
+ جانا خانوم
-بله داداشی
+ چه میکنی؟ راحتی؟
-آرهههههه. داداشی دوستامو ببین
+ پر رو
یه نگاه به جایی کردم که اشاره کرد. ۵ تا دختر بودن. یکیشون بلند و شد و به سمت رامین رفت.
+ماشالا چقدر دوست.
-بدو بیا بریم
جانا دستمو گرفت و به سمت دوستاش برد.
آرمین و اون دختره زودتر رسیدن و دختره گفت که داداششه. آرمین خواهر داشت و ما خبر نداشتیم. بعدشم جانا منو معرفی کرد. با همشون عکس گرفتم و فهمیدم اسم خواهر آرمین، ماهلین هست. بعدشم جانا ازم خواست که بهشون بلیط کنسرت بدم. رفتم سر میز نشستم.
+ببخشید بچه ها. خواهرم بود
-نه بابا مشکلی نیست(هرکی یه همچین حرفی زد)
سفارش دادیم و شروع کردیم به حرف زدن.
ماهلین :
هنوز باورم نمیشد حامی داداشه جانا هست...
به قلم پاک الینا
کپی؟ به هیچ عنوان ✨
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_smm7huz&btn=هم.صحبتی.برای.شما
نظرتون 💆🏻♀🦦๑'
چطوره؟
منننننن پارت میخواممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممم
...
ببخشید دیروز نبودم