eitaa logo
ࡄࡏ၄‌ܝߺ̈ߺِ‌ ܩܣܝߺ̈ߺߊ‌ࡅߺ߲🖤 ✮☾⋆♪
101 دنبال‌کننده
25 عکس
4 ویدیو
0 فایل
رمان سکوتِ مهتاب 🌌✨ رمآنی از جنس عشق،حسرت،نفرت،شادی،غم و... سرگذشت ماهلین و حامی🕯️✨ همراهمون باشید🕊️ من کجام؟ @E13_92
مشاهده در ایتا
دانلود
خیلی خوب مینویسی واقعا افتخار گرل هایی سیسی .را۶ت رو ادامه بده و موفق شو ... مرسی 🫂🫀
🌌🌌🌌🌌🌌🌌🌌 🌌🌌🌌🌌🌌🌌 🌌🌌🌌🌌🌌 🌌🌌🌌🌌 🌌🌌🌌 🌌🌌 🌌 ࡄࡏ၄‌ܝߺ‌ߺِ‌ ܩܣܝߺ‌ߺߊ‌ࡅߺ߲🌌 ✮☾⋆♪ ๑✮๑✮๑✮๑✮๑✮๑✮๑ Part¹⁷ همون لحظه یکی از پلیس ها تفنگ رو از دستش قاپید و اون یکی خوابوند‌ش روی میز و بهش دستبند زد. -تاوانشو پس میدی ماهلین خانم مطمئن باش. ضربان قلبم رو هزار بود. بلند شدم و تشکر کردم و رفتم پیش آیدا. از شوک دستش رو دهنش بود. عین مجسمه شده بود. -ماهلین خوبی؟ +تو چی؟ -نه +منم نشسته بودیم و به دستامون زل زدیم. سفارش هارو آورد ولی دست نخورده موند. تو اون لحظه هیچ کاری نمیتونستم بکنم. آیدا هی دلداریم میداد. داشتم فکر میکردم که اون که اسلحه آورده نکنه کسیم همراهش بوده. برگشتم و کافه رو نگاه کردم که یه نفرو دیدم که لباساش سیاه بودن و ماسک و عینک دودی زده بود. داشت از کنارمون رد میشد. درد عمیق و سوزنده ای رو توی دوتا پام احساس کردم و دیدم اون دوید از کافه فرار کرد. یه چاقو رو فرو کرده بود تو رون پام و یه چاقو دیگه تو اون یکی پام . پلیسا هم نبودن که امیدی داشته باشم. چشمام سیاهی رفت. نفسم تنگ شده بود و بریده بریده نفس میکشیدم. -ماهلین. ماهلین. ماهییییییییی. چی شد. آیدا بلند شد و اومد سمتم و چاقو رو دید. -واییییی ماهلین اون زد. ولی اون دیگه رفته بود. انگار داشتم تو اعماق وجودم فرو میرفتم. آیدا هی دور تر و دور تر میشد و هیچ صدایی نمیشنیدم به جز به صدای سوت تو گوشام. آیدا تار تر شد و همه چی سیاه شد... آیدا: بعد خرید لباس رفتیم تو کافه نشستیم. کامران مزاحممون شد و پلیسا بردنش. اون اسلحه داشت. سعی کردم حال ماهلین رو بهتر کنم ولی اثری نداشت. سرشو برگردوند و کافه رو نگاه کرد. شروع کرد به نفس نفس زدن. به سمتش رفتم و دیدم اون کسی که چند لحظه پیش از کافه دوید بیرون چاقویی تو پای ماهلین فرو کرده بود. -(با جیغ) ماهلین. ماهییییییییی. داشت چشاشو می‌بست یهو شل شد و افتاد. از وحشت نمیدونستم چیکار کنم. دست و پاهام میلرزید. اون نباید میرفت. نه. -یکی زنگ بزنه آمبولانس. خواهش میکنم یکی زنگ بزنه آمبولانس.(با گریه و داد) مردم دورمون جمع شدن. یکیشون داشت زنگ آمبولانس میزد و یکی دیگه پلیس. ماهلین افتاده بود توی بغلم. هیچکاری نمیتونستم بکنم. فقط هق هق میزدم. اون نباید میرفت. نه الان. نه هیچوقت. نفشاش آروم و آروم تر میشد. باید به آرمین زنگ میزدم. گوشیم رو از جیبم برداشتم و شمارشو گرفتم. +(با گریه) الو. آرمین. -چیشده آیدا خانوم. +(با گریه) با ماهلین رفته بودیم بیرون. کامران دیدیمون و با اسلحه تهدیدمون کرد. پلیسا بردنش. ولی اون با خودش آدم آورده بود. دوتا پاهای ماهلین و چاقو زد. داره ازش خون میره. سریع خودتو برسون. بدووووووو. -اومدم. دارم میام. لوکیشن رو بفرست. سریع براش لوکیشن و فرستادم. دستام پر از خون بود. کف کافه قرمز شده بود. یه زن به سمتم اومد. واقعا نمیدونستم چیکار کنم. مغزم قفل کرده بود. -خانوم ما زنگ آمبولانس و پلیس زدیم الان میرسن. آروم باشید.میتونید بگید چی شد. +(با هق هق) ما با یه مردی دشمنی داشتیم. پلیسا بردنش. ولی اون یه همکار داشت. حمله کرد به دوستم و اونم.. اونم.. اینجوری شد.(زار میزنه) چرا آمبولانس نمی‌رسید چرا چرا چرا. +ماهلین. ماهی من. حالت خوب میشه. حالت خوب میشه. طاقت بیار. تو میتونی (گریه ش شدید میشه) دستم رو دوتاش پاش گذاشتم. خیلی خون از دست داده بود. صدای بوق آمبولانس تنها چیزی بود که اون لحظه میتونست خوشحالم کنه. رسیدن. اومدن. چند تا مرد ماهلین رو از تو بغلم برداشتن گذاشتنش تو برانکارد و بردنش تو آمبولانس. بلند شدم کیفامونو و خریدامون رو برداشتم و دویدم تو آمبولانس. به قلم پاک الینا کپی؟ به هیچ عنوان ✨
اینم پارت 17 نظر بدید
عالی بود ع..و..ض..ی ..ا هعی ایشالا خوب شه .... مرسی خواهیم دید
13M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
لایو حامی 🪐✨ اصکی ممنوع یادم رفت آرم بزارم فقط فور
16.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
لایو حامی 🪐✨ اصکی ممنوع یادم رفت آرم بزارم فقط فور
لایو حامی تقسیم شده به دو قسمت 🛐✨
00:00 تایم؟ خودم فداش و فداتون 🫂🖤