eitaa logo
ࡄࡏ၄‌ܝߺ̈ߺِ‌ ܩܣܝߺ̈ߺߊ‌ࡅߺ߲🌌✮☾⋆♪
101 دنبال‌کننده
80 عکس
6 ویدیو
0 فایل
رمان سکوتِ مهتاب 🌌✨ "عضو جمعیت نویسندگان📖" 📝𝟭𝟯𝟰 رمآنی از جنس عشق،حسرت،نفرت،شادی،غم و... سرگذشت ماهلین و حامی🕯️✨ همراهمون باشید🕊️ من کجام؟ @E13_92
مشاهده در ایتا
دانلود
٠٠:٠٠+۵ به فداتون ✨
🌌🌌🌌🌌🌌🌌🌌 🌌🌌🌌🌌🌌🌌 🌌🌌🌌🌌🌌 🌌🌌🌌🌌 🌌🌌🌌 🌌🌌 🌌 ࡄࡏ၄‌ܝߺ̈ߺِ‌ ܩܣܝߺ̈ߺߊ‌ࡅߺ߲🌌 ✮☾⋆♪ ๑✮๑✮๑✮๑✮๑✮๑✮๑ Part⁸ دختر خوشگلی بود. همه موافق بودیم. بچه ها از من خواستن که نظر ماهلین رو هم بپرسم. فکرم درگیر اون دختره بود. لباسام رو عوض کردم و رفتم پیش ماهلین. +خب ماهلین خانم. اینا چی هستن؟ -جبران صبحونه هستن. حالا بیا بشین اول ابنا رو بخوریم و حرف بزنیم بعد بریم فیلم ببینیم +مرسی عزیزم باش. راستی یه چیزی میخواستم بهت بگم. -باز چی شده آیدا؟ +نگاه کن لنا یه دوست جدید پیدا کرده خیلی اصرار داشت اونم بیاریم تو اکیپ. بچه ها گفتن نظرتو بپرسم. -خب چند سالشه؟اسمش؟خوشگل بود؟ پایه بود؟ + ٢۵ جانا خیلی آره -من اوکیم +واقعا؟ -آره دیگه. +مرسی -کاری که نکردم +میگم میشه یکم آهنگ بزارم؟ -بزار. اینام بخور +باش ماهلین : آیدا آهنگش رو گذاشت. همون خواننده ای بود که صبح آهنگش رو گوش میداد. آهنگ قشنگی بود. +آیدا،اسم آهنگ و خوانندش چی هست؟ -آهنگش من با تو اینم و خوانندش حامیم +قشنگه. -مرسی فیلم رو گذاشتم ببینیم..... آخرای فیلم بود که آیفون رو زدن. آیدا رفت و جواب داد. +کی بود آیدا؟ -غدا آورده بود. +ما که چیزی سفارش ندادیم. -من دادم. حالاهم میرم بگیرم. +مرسی آیدا -خواهش عزیزم. آیدا پیتزا سفارش داده‌بود نشستیم و شاممون رو همراه با فیلم خوردیم. بعدش هم شب بخیر گفتیم و رفتیم تو اتاقمون. یاد خواننده ای افتادم که آیدا آهنگاش رو گوش می‌کرد. داخل گوگل سرچ کردم و کلی دربارش خوندم. خیلی جذاب بود. خوشم اومد ازش. ساعت 12 تو رخت خواب بودم و الان ساعت ٢ بود. دیگه گوشیو گذاشتم کنار چون فردا باید زود بیدار شم.. به قلم پاک الینا🌌 کپی؟ به هیچ عنوان ✨
🌌🌌🌌🌌🌌🌌🌌 🌌🌌🌌🌌🌌🌌 🌌🌌🌌🌌🌌 🌌🌌🌌🌌 🌌🌌🌌 🌌🌌 🌌 ࡄࡏ၄‌ܝߺ̈ߺِ‌ ܩܣܝߺ̈ߺߊ‌ࡅߺ߲🌌 ✮☾⋆♪ ๑✮๑✮๑✮๑✮๑✮๑✮๑ Part⁹ نه فردا جمعه هست مزون تعطیله. خب خوبه برم تو گوشی بگردم... ساعت ۴ شده بود! چشام دیگه نمی‌کشید. گوشیو گذاشتم کنار و خوابیدم... حامی: با سر و صدای جانا بیدار شدم. مثل همیشه هرکاری که می‌کرد،سرو صدا داشت. ساعت رو چک کردم ٩ صبح بود. از تخت بلند شدم. +سلام به همگی -سلام پسرم. خوب خوابیدی مامان ؟ "سلام پسرم. صبحت بخیر بابا جان ×سلام داداشی. +ممنون مامان. صبح شماهم بخیر بابا. سلام جانا خانوم. رفتم و صورتم رو شستم و صبحونه ای که مامان لیلا آماده کرده بود رو خوردم. فردا و پس فردا کنسرت داشتم و امروز میخواستم با بچه ها تمرین کنم. به علیرضا زنگ زدم -سلام آقا حامی. چه خبرا؟ دستت خورد زنگ به ما زدی؟ +سلام علیرضا. سلامتی. نه بابا اینطوریاست. میخواستم یه قرار بزاریم امروز تمرین کنیم که فکر کنم نمیای. -باشه بابا حالا یه چیزی گفتم. شما مارو ببخش. +شوخی کردم بابا. ساعت ۴ بیا همون جای همیشگی. با بچه ها هم هماهنگ کن. -باشه داداش. دیگه کاری نداری؟ +نه ممنون. خداحافظت. -خداحافظ از الان تا ساعت ۴ خیلی وقت داشتم. نظر خودم اینه که واسه ناهار برم بیرون و جانا رو هم ببرم. جانا هم که همیشه موافقه. تو اتاقش بود. در زدم و و وارد شدم. +جانا میای برای ناهار بریم بیرون؟ -ببخشید داداشی ولی نه. با دوستام قرار دارم. ‌+دوستات؟ تو که فقط یه دوست داشتی. -اون دوستم چند تا دوست داشت. قرار شده امروز برم اونجا باهاشون آشنا بشم. خیلی خوشحالم. +خب باشه. پس منم با دوستام برم. -برو خداحافظ.... به قلم پاک الینا 🌌 کپی؟ به هیچ عنوان ✨
00:00+6 تایم به فداتون 🌿✨
میدونی چرا پارت نمیدم؟
چون به جز تو دیگه هیچ کس پارت نمیخواد
هیچ کس رمانمو نمیخونه 🙂
منطقیه چون نمیخونی لف دادی🙃