🌌🌌🌌🌌🌌🌌🌌
🌌🌌🌌🌌🌌🌌
🌌🌌🌌🌌🌌
🌌🌌🌌🌌
🌌🌌🌌
🌌🌌
🌌
ࡄࡏ၄ܝߺ̈ߺِ ܩܣܝߺ̈ߺߊࡅߺ߲🌌 ✮☾⋆♪
๑✮๑✮๑✮๑✮๑✮๑✮๑
Part⁸
دختر خوشگلی بود. همه موافق بودیم. بچه ها از من خواستن که نظر ماهلین رو هم بپرسم. فکرم درگیر اون دختره بود. لباسام رو عوض کردم و رفتم پیش ماهلین.
+خب ماهلین خانم. اینا چی هستن؟
-جبران صبحونه هستن. حالا بیا بشین اول ابنا رو بخوریم و حرف بزنیم بعد بریم فیلم ببینیم
+مرسی عزیزم باش. راستی یه چیزی میخواستم بهت بگم.
-باز چی شده آیدا؟
+نگاه کن لنا یه دوست جدید پیدا کرده خیلی اصرار داشت اونم بیاریم تو اکیپ. بچه ها گفتن نظرتو بپرسم.
-خب چند سالشه؟اسمش؟خوشگل بود؟ پایه بود؟
+ ٢۵ جانا خیلی آره
-من اوکیم
+واقعا؟
-آره دیگه.
+مرسی
-کاری که نکردم
+میگم میشه یکم آهنگ بزارم؟
-بزار. اینام بخور
+باش
ماهلین :
آیدا آهنگش رو گذاشت. همون خواننده ای بود که صبح آهنگش رو گوش میداد. آهنگ قشنگی بود.
+آیدا،اسم آهنگ و خوانندش چی هست؟
-آهنگش من با تو اینم و خوانندش حامیم
+قشنگه.
-مرسی
فیلم رو گذاشتم ببینیم.....
آخرای فیلم بود که آیفون رو زدن. آیدا رفت و جواب داد.
+کی بود آیدا؟
-غدا آورده بود.
+ما که چیزی سفارش ندادیم.
-من دادم. حالاهم میرم بگیرم.
+مرسی آیدا
-خواهش عزیزم.
آیدا پیتزا سفارش دادهبود نشستیم و شاممون رو همراه با فیلم خوردیم. بعدش هم شب بخیر گفتیم و رفتیم تو اتاقمون. یاد خواننده ای افتادم که آیدا آهنگاش رو گوش میکرد. داخل گوگل سرچ کردم و کلی دربارش خوندم. خیلی جذاب بود. خوشم اومد ازش. ساعت 12 تو رخت خواب بودم و الان ساعت ٢ بود. دیگه گوشیو گذاشتم کنار چون فردا باید زود بیدار شم..
به قلم پاک الینا🌌
کپی؟ به هیچ عنوان ✨
🌌🌌🌌🌌🌌🌌🌌
🌌🌌🌌🌌🌌🌌
🌌🌌🌌🌌🌌
🌌🌌🌌🌌
🌌🌌🌌
🌌🌌
🌌
ࡄࡏ၄ܝߺ̈ߺِ ܩܣܝߺ̈ߺߊࡅߺ߲🌌 ✮☾⋆♪
๑✮๑✮๑✮๑✮๑✮๑✮๑
Part⁹
نه فردا جمعه هست مزون تعطیله. خب خوبه برم تو گوشی بگردم...
ساعت ۴ شده بود! چشام دیگه نمیکشید. گوشیو گذاشتم کنار و خوابیدم...
حامی:
با سر و صدای جانا بیدار شدم. مثل همیشه هرکاری که میکرد،سرو صدا داشت. ساعت رو چک کردم ٩ صبح بود. از تخت بلند شدم.
+سلام به همگی
-سلام پسرم. خوب خوابیدی مامان ؟
"سلام پسرم. صبحت بخیر بابا جان
×سلام داداشی.
+ممنون مامان. صبح شماهم بخیر بابا. سلام جانا خانوم.
رفتم و صورتم رو شستم و صبحونه ای که مامان لیلا آماده کرده بود رو خوردم. فردا و پس فردا کنسرت داشتم و امروز میخواستم با بچه ها تمرین کنم. به علیرضا زنگ زدم
-سلام آقا حامی. چه خبرا؟ دستت خورد زنگ به ما زدی؟
+سلام علیرضا. سلامتی. نه بابا اینطوریاست. میخواستم یه قرار بزاریم امروز تمرین کنیم که فکر کنم نمیای.
-باشه بابا حالا یه چیزی گفتم. شما مارو ببخش.
+شوخی کردم بابا. ساعت ۴ بیا همون جای همیشگی. با بچه ها هم هماهنگ کن.
-باشه داداش. دیگه کاری نداری؟
+نه ممنون. خداحافظت.
-خداحافظ
از الان تا ساعت ۴ خیلی وقت داشتم. نظر خودم اینه که واسه ناهار برم بیرون و جانا رو هم ببرم. جانا هم که همیشه موافقه. تو اتاقش بود. در زدم و و وارد شدم.
+جانا میای برای ناهار بریم بیرون؟
-ببخشید داداشی ولی نه. با دوستام قرار دارم.
+دوستات؟ تو که فقط یه دوست داشتی.
-اون دوستم چند تا دوست داشت. قرار شده امروز برم اونجا باهاشون آشنا بشم. خیلی خوشحالم.
+خب باشه. پس منم با دوستام برم.
-برو خداحافظ....
به قلم پاک الینا 🌌
کپی؟ به هیچ عنوان ✨
از رمان خوشتون اومده؟
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_smm7huz&btn=هم.صحبتی.برای.شما