تو را خواب دیدم
چنان قطعهسنگی ز مرمر
که در هم شکستی ، به هم باز ،
بازآمدی و شکفتی به کامم
مگر آرزویی فراتر ز یک تکه مرمر ،
بود جای دیگر ؟
تو را خواب دیدم
که چون مشکی و عطر و عنبر
چنان عطرافشان
که تسنیم تو بر گرفته تمام وجودم
و آیا ز بوی بهار و گل و صبح هست بهتر؟!
- نزار قبانی .
تاب و تب قیامت هستی کشیدهایم
از مرگ نیست آن همه تشویش و باک ما .
- بیدل دهلوی .
خستم از اینکه همه شدن مث آفتابگردون و فقط تظاهر به خوب بودن میکنند
اینکه تو مصیبتا تنهات میزارن بعدم به خودشون میگن رفیق چیزیه که هنوز نتونستم درکش کنم . . .