هدایت شده از KHAMENEI.IR
10M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
💗 انا لله؛ همه مال خدا هستیم
📽 بیانات شهید آیتالله سید علی خامنهای در بیمارستان شهید بقایی اهواز در دوران دفاع مقدّس. ۱۳۶۷/۰۵/۰۵
💻 Farsi.Khamenei.ir
اگه آتش بس میخواهید
اگر آرامش میخواهید آقای ما را به ما برگردانید
دلمان را خون کردید تا نابودیتان پیش میرویم
مهدی اکبریهمه-منتظرن-این-روزا-به-خدا.mp3
زمان:
حجم:
6.9M
همهمنتظرناینروزابخدا...
دنیاریختهبهم؛منجیشیعهبیا...
2.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
+ماهگل پاشو مامان مدرسه ات دیر شد!
بدو بابا منتظرته دم در...
با خستگی چشماشو میماله و میگه:
_میشه امروز رو نرم مدرسه مامان جونم؟
آخه درسای مهم نداریم، منم که سحری خوردم و میخوام روزه شم یکم دیگه بخوابم!
+نههههه مادر ... نمیشه! غیبت غیر موجه رو چه جوری موجه کنم عاخه!
برمیگردی میخوابی دخترم
اینجوری بهترم هست تا افطار خوابی و گرسنه نمیشی!
ماهگل که انگار از نظریه ی مامانش خوشش اومده بود به سختی از رختخواب جدا شد و لباس فرم چارخونه ایش رو پوشید و کوله ی مدرسه اش رو مجدد چک کرد تا کتابی جا نمونده باشه!
به سرعت به سمت درب حیاط میدوه اما صدای مادر در جا خشکش میکنه!
+ماهگل !
برمیگرده و پشت سرش مادر رو میبینه که با گامهای بلند خودش رو به اون میرسونه :
_جامدادی ات دخترم!
+اوخ! داش یادم میرف!
میپره و لپ مادرش رو میبوسه :
+ ممنونم ازتون
و به سرعت میره سمت موتورگازی قدیمی پدرش که منتظر جلو ورودی حیاط ایستاده و گاز میده!
ادامه در پست بعدی👇🏻
3⃣2⃣ | @m_fayaz96
•
لوکیشن دوم:
از وقتی اخبار جنگ رو شنیده بود دلش شور میزد !
چند بار بی جهت به سمت قابلمه ی سوپ افطار روی گاز رفته بود و شعله اش را برای هزارمین بار تنظیم کرد!
آرام و قرار نداشت...
گوشه ی اتاق نشست و چشمانش را بست و آرام برای سلامت رهبرش و کشورش آیه الکرسی خواند....
لوکیشن سوم:
با عجله روسری بلندش را روی سرش محکم کرد و بدون توجه به لنگه بودن صندلهایش آنها را پوشید و با عجله به سمت درب حیاط دوید!
نفسش در سینه حبس شده بود و سخت بالا می آمد!
بعد از تماس همسایه شان که دختر اوهم مدرسه ی مشترکی با ماهگل داشت و خبر انفجار مدرسه را بریده و با گریه و هق هق به اوگفته بود اصلن نفهمید چگونه آماده شد و حالا به طرف پیچ کوچه میدوید تا سوار ماشین همان آقای همسایه شود و به سمت مدرسه برود!
در راه بغضش ترکید!
یاد چشمان خواب آلود دخترش افتاد و التماسش برای نرفتن به مدرسه و ماندنش در خانه!
ناگهان فریادی زد و بلند بلند گریست :
_کاش لال میشدم ماهگل، کاش میموندی خونه دخترم! نکنه بلایی سرت اومده باشه... مادر بمیره برات...
حرکت تند و بدون احتیاط اقای همسایه چندبار دست اندازهای کوچه ها را ناشیانه طی کرد و در نصف زمان معمول جلوی مدرسه شجره ی طیبه ترمز کرد!
لوکیشن چهارم:
پاهایش میلرزید، بین جنازه های کوچک خاکی و خونی و سوخته روی زمین به دنبال چهره ی آشنا بود!
اما
انگار نمیخواست پیدایش کند، با بی دقتی عبور میکرد و با بهت به بعضی چهره های آشنا که زمانی همبازی دخترش در حیاط خانه بودند نگاه میکرد...
ناگهان خشکش زد! از تمام جنازه ای که زیر آوار متلاشی شده بود فقط دستی که همان جامدادی کوچک صورتی را محکم بغل کرده بود قابل شناسایی بود
قلبش ایستاد... خم شد و با دستانی لرزان جامدادی را برداشت و نگاهش کرد...
خودش بود!
نمیتوانست فریاد بزند... حتی نمیتوانست گریه کند.
شوکه شده بود...
چند ساعت پیش همین جنازه ی خاکی و خونی شاد و سرحال ترک موتور پدر روانه ی مدرسه شده بود و حالا اینجا میان آوارها...
به جامدادی نگاه کرد
همان جامدادی که قرار بود جا بماند تا مادر بوسه ی آخر را از دخترک ده ساله اش بگیرد و حالا بشود علامتی برای یافتنش...
#جامدادیماهگل
#روزنوشت
پی نوشت: این ماجرا را صرفا جهت همدردی و همذات پنداری با مادران داغدیده ی مینابی نوشتم...با اشک و آه و غمی سنگین... و روایت ساخته ی ذهن یک مادر هست!
3⃣2⃣ | @m_fayaz96