•
لوکیشن دوم:
از وقتی اخبار جنگ رو شنیده بود دلش شور میزد !
چند بار بی جهت به سمت قابلمه ی سوپ افطار روی گاز رفته بود و شعله اش را برای هزارمین بار تنظیم کرد!
آرام و قرار نداشت...
گوشه ی اتاق نشست و چشمانش را بست و آرام برای سلامت رهبرش و کشورش آیه الکرسی خواند....
لوکیشن سوم:
با عجله روسری بلندش را روی سرش محکم کرد و بدون توجه به لنگه بودن صندلهایش آنها را پوشید و با عجله به سمت درب حیاط دوید!
نفسش در سینه حبس شده بود و سخت بالا می آمد!
بعد از تماس همسایه شان که دختر اوهم مدرسه ی مشترکی با ماهگل داشت و خبر انفجار مدرسه را بریده و با گریه و هق هق به اوگفته بود اصلن نفهمید چگونه آماده شد و حالا به طرف پیچ کوچه میدوید تا سوار ماشین همان آقای همسایه شود و به سمت مدرسه برود!
در راه بغضش ترکید!
یاد چشمان خواب آلود دخترش افتاد و التماسش برای نرفتن به مدرسه و ماندنش در خانه!
ناگهان فریادی زد و بلند بلند گریست :
_کاش لال میشدم ماهگل، کاش میموندی خونه دخترم! نکنه بلایی سرت اومده باشه... مادر بمیره برات...
حرکت تند و بدون احتیاط اقای همسایه چندبار دست اندازهای کوچه ها را ناشیانه طی کرد و در نصف زمان معمول جلوی مدرسه شجره ی طیبه ترمز کرد!
لوکیشن چهارم:
پاهایش میلرزید، بین جنازه های کوچک خاکی و خونی و سوخته روی زمین به دنبال چهره ی آشنا بود!
اما
انگار نمیخواست پیدایش کند، با بی دقتی عبور میکرد و با بهت به بعضی چهره های آشنا که زمانی همبازی دخترش در حیاط خانه بودند نگاه میکرد...
ناگهان خشکش زد! از تمام جنازه ای که زیر آوار متلاشی شده بود فقط دستی که همان جامدادی کوچک صورتی را محکم بغل کرده بود قابل شناسایی بود
قلبش ایستاد... خم شد و با دستانی لرزان جامدادی را برداشت و نگاهش کرد...
خودش بود!
نمیتوانست فریاد بزند... حتی نمیتوانست گریه کند.
شوکه شده بود...
چند ساعت پیش همین جنازه ی خاکی و خونی شاد و سرحال ترک موتور پدر روانه ی مدرسه شده بود و حالا اینجا میان آوارها...
به جامدادی نگاه کرد
همان جامدادی که قرار بود جا بماند تا مادر بوسه ی آخر را از دخترک ده ساله اش بگیرد و حالا بشود علامتی برای یافتنش...
#جامدادیماهگل
#روزنوشت
پی نوشت: این ماجرا را صرفا جهت همدردی و همذات پنداری با مادران داغدیده ی مینابی نوشتم...با اشک و آه و غمی سنگین... و روایت ساخته ی ذهن یک مادر هست!
3⃣2⃣ | @m_fayaz96
_
اگر مخالف جمهوری اسلامی هستید ،
از صدای انفجارها نترسید!❌
_ اصلا نگران نباشید _
موشک که داره میاد پایین وقتی به فاصلهی یکی دومتریتون رسید بهش بگید:
" یه لحظه صبرکن "
و بعد براش از شیرین کاری هاتون بگید
➖مثلا بگید که استوری میذاشتید این آخرین نبرده پهلوی برمیگرده.
➖حتما حتما بگید که توی ماجرای زن زندگی آزادی چقدر به مدافعان جمهوری اسلامی فحاشی میکردید.
➖حتما حتما بگید که موقع زن زندگی آزادی چشماتون رو بستید و عمدا ندیدید که با امثال آرمان علی وردی و روح الله عجمیان چیکار کردن.
➖حتما بگید که موقع شهادت سرباز وطن حاج قاسم زدین و رقصیدین.
➖حتما حتما حتما بگید که موقع اعلام خبر شهادت رهبر ایران کِل کشیدید.
➖ و در یک کلام بگید که ترامپ پدوفیل کودک آزار پدر معنوی شماست.
ان شاءالله که موشک قانع میشه،
و راهش رو کج میکنه و میره سمت کسی که
طرفدار جمهوری اسلامیه . .
خلاصه که شما نگران نباشید
وطن فروش های نا محترم ناموس فروش💔🙂
#وطن_فروش
- تعدادشان زیاد است و قدهایشان، فوقش به یک متر برسد. قبرها را کوچکتر حفر کنید.
- بستر خاک را خوب نرم کنید. صورتشان برگ گل است.
- این دو نفر میخواهند کنار هم باشند. دوست صمیمی هستند.
- روی مزارشان بنویسید: به کدامین گناه؟
- اینیکی شبها تنها نمیخوابد. میترسد. کنارش بمانید.
- آنیکی عادت دارد وقتی میترسد دستان مادرش را بگیرد. مادرش کو؟
- آهستهتر! هیاهو نکنید! بچهها میترسند.
- آرام بخواب گلم، ما اینجاییم. کنارت میمانیم.
- این بچه اضطرابجدایی دارد، مادرش را صدا کنید.
- اینها روزهاولی هستند. فکر افطارشان باشید.
- بشمارید کسی گم نشده باشد. دفتر حضوروغیاب کجاست؟
- کیف این بچه را ندیدید؟ همان کیف صورتی. خیلی دوستش دارد.
- خدایا این بچهها چرا اینقدر آرامند؟ چرا جیغ نمیکشند؟ چرا نمیخندند؟ دخترها زنگ تفریح است!
- بنویسید! درس امروز: دخترِ ایران ...
- فردا اردو داریم؛ ۸ صبح،قبرستان…
😭😭😭😭😭😭