"بعد از اونهمه اتفاق، آروم در گوشهای از اتاقش نشسته بود و انگار که هفت دقیقهی آخر عمرش باشه، تمام خاطرات قشنگشون باهمو مرور میکرد و در حالی که میدونست هیچوقت تکرار نمیشن، بیصدا اشک میریخت."
من بغض فرو میخورم و جای تو خالیست هرجا که دوتا صندلی ساده ببینم...
احسان افشاری*
نمیتونم باهاش کنار بیام، ولی این یه واقعیته که گاهی برای انجام کار درست لازمه که تصمیمای غم انگیز بگیریم..
تو همونی هستی که همه اطرافیانم از اینکه انقدر با ذوق و شوق ازت حرف زدم خسته شدن:)