"این خداحافظی برای اون هم سخت بود، ولی لبخند زد، دست تکون داد، برگشت، و تا صبح گریه کرد."
مرا دردیست اندر دل که گر گویم زبان سوزد
وَگر پنهان کنم، ترسم که مغزِ استخوان سوزد.
سعدی*
پیش همه میگفت بنظرش وابستگی یه ضعفه ولی فقط بالشتش میدید که چطور تا صبح برای اون ینفر گریه میکنه.
"گَه گُداری"🎒
دور تو بگردم من:) همین زودیا خوب میشیم، خوب میشیم و دوباره مثل قدیما بلند بلند میخندیم عزیزدلم.
دیدمت با دیدنت ویرانهام از یاد رفت کوه غمهای به روی شانهام از یاد رفت:)..
سیدتقی سیدی*