در گلو میشِکند نالهام از رِقَت دل قِصهها هست ولی طاقتِ ابرازم نیست...
هوشنگ ابتهاج*
فکت:
یه روزی که احتمالا دیر شده،
میفهمی که هیچکس به اندازه من بلد نبود باهات مدارا کنه.
"احساس میکرد که به آرومی داره به 'هیچی' تبدیل میشه، وقتی که داره تلاش میکنه همزمان، همهچی باشه.."
" اگه بخوام دقیق حس و حال الانم رو توصیف کنم..
انگار سال هاست منتظر کسیم،
کسی که هیچوقت قرار نیست بیاد! "
سوزش چشم من از لذت زیبایی توست~
خیره بودم به تو و پلک زدن یادم رفت:)
ناصر پروانی*