چاوشی راست میگفت ؛
سکوتِ تو مثل یه رازِ سربسته ، بینِ تولد و مرگ ، شناورم میکرد.
قربانی میگه :
پس از تو ؛ خانه ، خانه نشد؛ هوایم عاشقانه نشد ؛ جنونِ مرا ندیده گرفتی .
امشب منم و یک برکه دل ِ تنگ ؛ یک دنیا بغض از نبودن هایت ، میدانی .. دیشب خواب دیدم که ، پس از مدت ها دوباره دیدار داشتیم . دیدار ؟ کدام دیدار ؟ همان که من ، خیره به زمینم و تو خیره به آسمان ؟ آری .. من اسمش را دیدار میگذارم . به قول ِ چاوشی :
تو سایهتم وسیع تر از رویای نصفه
نیمته ، حال عمق درد کجاست ؟ اینکه میخواهم تورا و میدانم که ، میدانی و تو هم . ولی سرنوشت ، میان من و تو دیوار کشیده . یک دنیا بغض ، یک دنیا آشوب .
و گریه بابت اینکه از لمس ِ آغوش ِیکدیگر معذوریم . رک و پوست کنده بگویم ، یک روزی . این حصار را میشکنیم ، و دوباره ، از ریشه جان میگیریم =) .