امیدوارم آخرین روزِ سال ۱۴۰۳، به عنوانِ بهترین روزِ این سال در خاطراتتان ثبت شود.
اندکی صبر؛ بهار نزدیک است:)
آمدم با کلمات بازی کنم،متنی زیبا بنویسم و آن را برای دلی که شاید ناخواسته رنجاندم، یا برای چشمی که ناخواسته باعث شدم بارانی شود، بفرستم.
دیدم کلماتی در کار نیست.
خالی خالی ام.
خالی از هر کلمهیقلبمه یا جملاتِ جذاب و زیبا...
تنها دو جمله به ذهنم آمد که برای کل ماجرا بس است :
حلالم کنید؛ التماس دعا :)
آوای قلم
آمدم با کلمات بازی کنم،متنی زیبا بنویسم و آن را برای دلی که شاید ناخواسته رنجاندم، یا برای چشمی که
فکر میکنم آرامش، دعای خوبی باشد؛
برای تمام دلهای بیقرار، آرامشی خدایی دعا کنیم؛ بدون شک در این دنیا دلی که قرار داشته باشد، سخت پیدا میشود:))
به مجموعه یادگاری های سالِ ۱۴۰۳ مینگرم.
تکمیلِ تکمیل است.
در گوشه ای نگرانی جا خوش کرده و آن طرف تر هم حضور پر رنگ شادی نمایان است.
خوب که نگاه میکنم میبینم؛ گلِ مجلسش را افتخار پر کرده و در گوشه هایش ناراحتی حس میشود.
نگاهم را بر میدارم.
گذشت. هر چه بود و نبود، به یک مجموعه از سال ۱۴۰۳ تبدیل شد که به جمعِ خاطراتم پیوست.
حال، من ماندم و پرکردنِ مجموعه ای از سال ۱۴۰۴...
آوای قلم
ولی ذاتِ بارون طراوت و تازگیه، نمیشه دوستش نداشت :)))
بارون مثل اون اتفاق خوبه است که بعد یک عالمه دردسر میاد و مهمون دلت میشه...
بارون مثل اون رفیق خوبه است که تو اوج سختی و مشکلات بهت زنگ میزنه و حالتو میپرسه.
خلاصه که بارون کلا خوبه!
خیلی خیلی خوب!!
کوله بارِ سفرم را برداشته، داخلش را پر از وسایلِ مورد نیاز میکنم.
در لحظه ی آخر به چمدانِ در دستم نگاهی می اندازم.
مروری تند و سریع بر محتویاتِ داخل چمدان انداخته، در آن را محکم میبندم.
به گمانم سفری سخت اما زیبا در پیش رویم باشد...
حالِ عجیبی دارم.
حالم شبیه به کسی که از ذوق خوابش نمیبرد نیست؛ مانند کسی است که نمیداند سفر برایش چه آماده کرده...
چندین سال است سفر های جورواجور را تجربه میکنم و هربار با دنیایِ جدیدی مواجه میشوم...
استرسِ سفر باعث میشود بار دیگر داخلِ چمدانم را نگاه کنم؛ نکند چیزی را جا بگذارم و کارم لنگ بماند...
گوشه ای از چمدان را جعبهای از محبت گذاشتهام.
ظرفِ نگرانی و شادی را هم برداشته و کنار هم قرارشان دادهام.
استرس،اشک و لبخند هم در جیبِ کوچکِ چمدان است.
من آماده ام...
آماده ی سفر به دنیایِ جدیدِ زندگیم...
راستی!
تولدم مبارک :)
فریادِ ناراحتی از تک تکِ پیام هایش شنیده میشد.
دلیلِ ناراحتی اش را خوب میدانستم؛ در فاصله خلاصه میشد.
فاصلهای که بین دو رفاقتِ محکم میافتد و آن درِ محکم را از لولایش بیرون آورده، باعث میشود لق بزند.
همدلی کردن برایم زمانی که منم صدایِ لق زدنِ درِ رفاقت را شنیده ام، سخت بود.
با قربان صدقه رفتن، سعی کردم او را آرام کنم تا لق زدن و صدایش را فراموش کند.
قهرمان، خودش بود؛ سطل آب را بلند کرد و بر آتشِ وجود ریخت.
برایم نوشت:
میدونی باید عادت کنیم؛ چرا که دیگه مسیر هر کس داره جدا میشه...
من میدانستم منظورِ آن کلماتِ غمناک را...