حسینیهی خودمان است...
همانی که مادرم از بچگی سندش را به نام عشاقِ اباعبدالله میداند و هرموقع مطلبی در رابطه با اینجا باشد؛ آنرا با میمِ مالکیت خطاب قرار میدهد...
درحالِ تماشای تعزیه هستم البته باحضورِ عرقی که از زیر روسری اصرار دارد خودی نشان دهد و خرمگسِ معرکه شود...
خودمانیم؛
با این گرمای چندین درجهی امروز عجیب میشود حسین را فهمید...
آوای قلم
درسی برای همیشه تا ابد: هیچ کسی تو دنیا مثل حسین(ع) نیست... مردی فراتر از تمامِ مردانگی ها مردی
درسِ امشب:
وجودِ برخی آدما توو زندگی الزامیه...
درست مثل نمک غذا؛ اگه نباشن، طعمِ زندگی دلچسب نیست...
پ.ن: اگه نمکِ زندگیتون رو میشناسید؛ قدرش رو بدونید...
از صمیمِ قلب برای تمامِ ششمی ها و نهمی هایی که امروز و فردا امتحان داشتند و دارند؛ آرزوی خیر و نیکی دارم...
خواهش میکنم از همتون که دعا کنید:
در هرکجا هستید و خواهید بود؛ حالتون خوب باشه...
حالِ خوب خیلی مهمه... خیلی...
رسیدم به کوچه ای باریک که نورش را تنها ماه تنظیم میکرد...
چشم تیز میکنم به انتهایش...
موکبی کوچک که میزبانش دختربچه ای حدودا ۵،۶ ساله است؛ چشمم را میگیرد...
لباس و شلواری مشکی، روسریای روشن و آن چند شاخهموهای خرماییِ بیرون آماده از روسری اش؛ خانوم تر ساخته بودنش...
از ماشین پیاده شده به سمتش حرکت میکنم...
با دستهایِ کوچکش پارچِ شربت را به طرف لیوان های باریکِ شیشه ای میگیرد و شربتِ آبلیمو را روانهی لیوان میکند...
شربت را از داخل سینی برداشته و با نوشیدنش، وجودم را پر از عشقِ خالصانه میکنم...
عشقِ خالصانهای که آن دختربچهیِ خانوم، جزو محتویاتِ شربت درنظر گرفته بودش..
آوای قلم
رسیدم به کوچه ای باریک که نورش را تنها ماه تنظیم میکرد... چشم تیز میکنم به انتهایش... موکبی کوچک که
به بچههایتان عشقِ به امام حسین(ع) را بیاموزید...!
با موکبداری...
با چایریزی در روضه...
با گفتنِ فداکاریهای آقا...
با وصف عشقِ امام به خدا...
یه سوال دارم خدمتتون...
لطفا اگه مقدوره همتون جواب بدید...
کدوم متن بنده در آوایِ قلم رو به هنگامِ خواندن، خیلی دوست داشتید؟!
یعنی کدوم بیشتر به دلتون نشست...!؟
https://abzarek.ir/service-p/msg/2219833