دستِ خواهرم را گرفتم و صاف بردمش دم درِ کلاسی که دو سال پیش، کتابهای دهمِ انسانی را ورق میزدم...
صندلیای که برای انتخاب کردنش دقت به خرج داده بودم را با خروار خروار ذوق و شوق که کلمه میشد و میآمد بیرون، نشانش دادم...
حسِ افتخار بود یا هرچیزی، باعث میشد کلِ اجزایِ مدرسه را با میم مالکیت خطاب قرار دهم و برای توضیح دادنشان از خاطراتم نیز استفاده کنم...
تابلوی یازدهم انسانی را که سردرِ کلاس دیدم؛ وادارش کردم بایستد و گوش دهد به جملهی: عه! کلاسِ پارسالِ من...
و دوباره صدایِ ورق خوردنِ بخش کلاس یازدهم انسانی از دفترِ تحصیلاتم به گوشم میرسید و مرا میانداخت وسط آن جر و بحثهای کلاسمان برای لغوکردن یا نکردن امتحان...
جزئیات مدرسه را که زیر و رو کردم و مو به مو برایش توضیح دادم؛ رسیدم به کلاسی که پُر میکند بخشِ سفیدِ دفترِ تحصیلاتم را که عنوان گرفته به کلاسِ دوازدهمِ انسانی...
گذاشتم باز بماند دفترِ خاطراتم.؛ برای همین بدون هیچ حرفِ اضافهای گفتم: اینم کلاسِ امسال من... :)
پی.نوشت: ثبتنام خواهر در مدرسهام
@Soundandwriting
هدایت شده از تایید محتوای دیدبان میبد
18.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
💢 پویش کتابخوانی خط امین 2
📚 کتاب خاکسپاری دوم بانوی مرگ
🔸اجرا : خانم امامی
💻 تدوین:خانم امامی
🎁جوایز مسابقه کمک هزینه سفر به کربلای معلی
کمک هزینه سفر به مشهد مقدس
و ده ها جایزه نقدی دیگر
جهت دریافت لینک شرکت در مسابقه عدد ۱ را به شماره
۳۰۰۰۲۱۱۵۰۳۶۹ ارسال کنید .
🎊🎊قرعه کشی و اعلام برندگان به صورت هفتگی میباشد .
📝برای کسب اطلاعات بیشتر و شرکت در مسابقه به لینک زیر مراجعه کنید:
www.B2n.ir/110_2
#حوزه_خدیجه_الکبری_میبد
#ناحیه_مقاومت_بسیج_میبد
#خط_امین۲
#تولید_محتوا
آوای قلم
💢 پویش کتابخوانی خط امین 2 📚 کتاب خاکسپاری دوم بانوی مرگ 🔸اجرا : خانم امامی 💻 تدوین:خانم امامی 🎁ج
کلیپی که هم اجراش برام لذت بخش بود
و هم تدوینش... :)
پ.ن: حتما شرکت کنید؛ تا جایی که میدونم جایزههای خوبی داره 🌱
با هزار زور و ضرب تاکسی ای پیدا کرده و با زمزمهی کاش هرچه زودتر برسیم؛ مسافت را تحمل میکنم...
از تاکسی پیاده میشویم و به سمت آنجایی حرکت میکنیم که نامش را دیارِ عشق گذاشتهام...
دروغ نگویم دلم مثل سیر و سرکه میجوشد برای دیدنِ آن صحن و سرایی که صاحبش آقای رئوف است...
جلوی سرازیر شدنِ اشکهایم را به هنگامِ خواندنِ اذنِ دخول میگیرم؛ آخر میخواهم عکسهایی واضح از این دیار در گوشه گوشهیِ ذهنم ثبت شوند...
پ.ن: حسِ عجیبی بود دیدنِ گنبدِ طلایی بعد از عمری دوری...
بلافاصله بعد از کشیدنِ خط و نشان؛
خانمِ خواهرِ۶،۷ ساله با موهایی بافته شده و لباسی نارنجی رنگ، روی دو زانو نشسته سرش را پایین میآورد روی دستانش میگذارد و بلافاصله شمارشِ قایم موشک بازی را شروع میکند...
آقای برادر که سن و سالش به ۹ یا ۱۰ سال میخورَد، با شلواری مشکی و لباسی قهوهای میدوَد و میرود چهار،پنج تا فرش آنور تر...
خانمِ خواهر که شمردنش تمام میشود، سرش را بالا میگیرد تا آقای برادر را پیدا کرده و حملهور شود سمتش...
پدربزرگ آنخواهر و برادر که دراز کشیده و بازی آن دو را نگاه میکند، سرِ تقلب رساندن را باز میکند و آدرسِ برادر را میدهد دستش...
خانم خواهر هم با چشمانش ردِ برادر را میزند و میدود سمتش...
بعدش هم که برادر بدو و خواهر بدو...
بازی با یک بار انجامش تمام نشد؛ سه دور طول کشید تا برندهی واقعی مشخص شود... ؛)
پ.ن: روایتی مشاهده شده در صحن و سرایِ آقا با حضورِ بدوبدو هایِ بچگی... :)
ترکیبِ صدایِ مداحی خوندنِ چاییریزهای امام رضا با جیرینگ جیرینگِ لیوان های چایی، جزو بهترین اصواتِ این جهانه... :)
+ببخشید میشه از من یه چندتا عکس بگیرید؟!.. فیلمم میخوام...
گوشی اش را میگیرم و در همان فاصلهی کوتاه عکسِ گرفته شده از گنبد طلایی و سقاخانه توسطِ گوشیام را ذخیره میکنم...
به گفتهی آن دخترِ صورتی پوش میروم به سمتش و دوربین گوشیاش را تنظیم میکنم روی دوناتی که نقش کیک تولدش را بازی میکند...
+ میخوام چهرهی خودم تو عکس نباشه...
چشمی نثارش میکنم و دست به کار میشوم...
هر چه از عکاسی و ترفندهایش میدانم را خرجِ عکسها و فیلم های دخترِ ۲۳سالهی متولد میکنم...
بدون اینکه نگاهی به عکسهایش بندازد و ببیند پسندش هست یا نه سرِ تشکر و لبخندهایِ مهربانانه را باز میکند...
دروغ نگویم بدم نمیآمد کمی ازش سوال بپرسم و همین شود شروعِ رفاقتمان...
سوالم را با پرسیدنِ اهلِ کجا هستید شروع میکنم...
در جواب، نامِ بندرعباس و بعدش استانِ هرمزگان را میشنوم و بلافاصله پرت میشوم وسطِ خاطراتی که در دورانِ مسابقات، در آن استان برایم رقم خورد...
نمیتوانم جلوی خود را بگیرم و از زیبایی های استانشان تعریف نکنم و حتی نگویم که چرا ذوق کردم برای شنیدنِ اسم هرمزگان...
از یزدی بودنم میگویم و یکبار به هرمزگان آمدنم...
به گمانم خوشش میآید از من و رفاقتِ کوچکِ امامرضاییمان؛ آخر اصرار پشت اصرار که این دونات،کیک تولد من هست و من دوست دارم که باهم بخوریمش...
و منی که میمانم از شدت ذوقِ خودم و مهربانیِ طرف چهکنم و برای تشکر از چه کلماتی استفاده کنم...!
اول انکار میکنم و برای دلیلش هم میگویم که کیک تولد است و خودت باید لذتش را ببری...
او اما حرف هایم برایش هیچ معنایی ندارد و همچنان اصرار میکند و سعی بر این دارد که مرا در مهربانیاش غرق کند...
قبول میکنم که کیک تولدش را شریک شوم؛ با برداشتنِ یک تکهی کوچک از آن دوناتِ رضوی...
دخترِ مهربانِ هرمزگانی، تکهی کوچکِ آن کیک تولد را، با اصرار از دستم میگیرد و آن تکهیبزرگِ باقی مانده را میدهد دستم... :)
پ.ن: جزو حالخوبکنترین اتفاقاتی که تا به حال برایم رقم خورد... :)
پنجشنبه ۱۴۰۴/۶/۱۳ صحنِ انقلابِ مشهدالرضا :)