آوای قلم
طبق روال همیشگی، دیر میرسم به مراسم....
پلههای حسینیه را یکی دوتا بالا میروم و در یک لحظه خودم را در طبقهی اول پیدا میکنم...
چشم میچرخانم و در جایِ نسبتا خوبی، درست کنارِ ستون؛ میایستم...
گوشم را به صحبت های نوحهخوان میدهم و چشمانم را هم به جمعیتِ نشسته در کف حسینیه، که از آن بالا کوچکاند...
در بینِ سخنانِ سوزناکِ نوحهخوان، سرم را به سمت راستم میچرخانم و حواسم به گوشیهای در دستِ خانومها جمع میشود...
بلافاصله سرم را برمیگردانم به طرف جمعیت و صدایِ نوحهخوان...
حقیقتا دلم میگیرد و زبانم بسته میشود و همزمان با آن، آدمکِ در ذهنم شروع میکند به صحبت کردن...
ببین چه بر سرمان آورده این بیلبیلکِ مستطیلی را میگوید و ولم میکند به امانِ خدا...
دیدید باباها وقتی میخوان برا فرزنداشون خوراکی بگیرن و خدایی نکرده پول همراهشون نباشه؛ خجالت میکشن؟!..
عمو عباس هم نتونست آب ببره به خیمه؛
خجالت کشید؛ کمرش خم شد...
آوای قلم
نشسته ام در رضویهی فیروزآباد...
غرق در تماشای کلاهخود های نمادین بر گوشهو کنار رضویه، چشمم به پسرکی کلاهخود به سر میافتد...
پسرِ ۷,۸ ساله با لباسی سبز رنگ که تا مچ پایش میرسد به سمتِ بشکهی آب قسمتِ مردانه حرکت میکند...
قشنگ نمیتوانم ببینمش ولی با دیدنِ حرکات دستش، حدس میزنم که دارد آب پر میکند...
صدایش میزنند و او هم سرش را به عقب برمیگرداند؛ با اشاره به رفیقش که چند قدمی من ایستاده، میرساند که دارم میآیم...
کارش که تمام میشود؛ پا تند میکند و میآید به سمتِ رفیقش...
بینراه حواسش را به مَشکِ در دستش میدهد و درش را میبندد تا قطرهی آبی از آن بر زمین نریزد...
آوای قلم
به هنگام ورودشان، سالمندان سریع و بدون هیچ مکثی، همانند جوانانِ حاضر در جمع، میایستند... دست ها را
ولی من هنوزم امیدوارم بگن که نبودنت دروغه... :(