دیدید باباها وقتی میخوان برا فرزنداشون خوراکی بگیرن و خدایی نکرده پول همراهشون نباشه؛ خجالت میکشن؟!..
عمو عباس هم نتونست آب ببره به خیمه؛
خجالت کشید؛ کمرش خم شد...
آوای قلم
نشسته ام در رضویهی فیروزآباد...
غرق در تماشای کلاهخود های نمادین بر گوشهو کنار رضویه، چشمم به پسرکی کلاهخود به سر میافتد...
پسرِ ۷,۸ ساله با لباسی سبز رنگ که تا مچ پایش میرسد به سمتِ بشکهی آب قسمتِ مردانه حرکت میکند...
قشنگ نمیتوانم ببینمش ولی با دیدنِ حرکات دستش، حدس میزنم که دارد آب پر میکند...
صدایش میزنند و او هم سرش را به عقب برمیگرداند؛ با اشاره به رفیقش که چند قدمی من ایستاده، میرساند که دارم میآیم...
کارش که تمام میشود؛ پا تند میکند و میآید به سمتِ رفیقش...
بینراه حواسش را به مَشکِ در دستش میدهد و درش را میبندد تا قطرهی آبی از آن بر زمین نریزد...
آوای قلم
به هنگام ورودشان، سالمندان سریع و بدون هیچ مکثی، همانند جوانانِ حاضر در جمع، میایستند... دست ها را
ولی من هنوزم امیدوارم بگن که نبودنت دروغه... :(