eitaa logo
مخـــاطب مختـــص
71 دنبال‌کننده
66 عکس
16 ویدیو
0 فایل
𝓣𝓾 𝓶𝓮 𝓶𝓪𝓷𝓺𝓾𝓮𝓼 بی تو یعنی در همین ساعات تلخ قهوه خیز میز و فنجان هست و من همراه را گم کرده‌ام..☕️✨ ‌
مشاهده در ایتا
دانلود
سیوش کن " illifuria " یعنی کسی که قلب و روحتو بهش دادی اما ازت دوره
شاملو میگه تو کجایی؟ در گستره ی بی مرز این جهان تو کجایی؟ من در دور دست ترین جای جهان ایستاده ام کنارِ تو 𝓢𝓹𝓮𝓬𝓲𝓯𝓲𝓬𝓪𝓾𝓭𝓲𝓮𝓷𝓬𝓮
پرسید:جنگ تموم شد؟! گفتم:تموم شد. گفت:تو عقب کشیدی یا جنگ تموم شد؟! گفتم:به جز من که کسی نمی جنگید...من که عقب کشیدم،جنگ هم تموم شد:) 𝓢𝓹𝓮𝓬𝓲𝓯𝓲𝓬𝓪𝓾𝓭𝓲𝓮𝓷𝓬𝓮
یه متن قشنگی خوندم که یه استاد نوشته بودش
متنش هم قشنگ بود هم تلخ بود هم لذت داشت هم درد دنیای دوتا آدم بود
داشتم برگه های دانشجوهامو تصحیح میکردم، یکی از برگه های خالی حواسمو به خودش جلب کرد. به هیچ کدام از سوال ها جواب نداده بود: فقط زیر سوال آخر نوشته بود: «نه بابام مریض بوده، نه مامانم، همه صحیح و سالمن شکر خدا. تصادف هم نکردم، خواب هم نموندم، اتفاق بدی هم نیفتاده. دیشب تولد عشقم بود. گفتم سنگ تموم بذارم براش. بعد از ظهر یه دورهمی گرفتیم با بچه ها. بزن و برقص. شام هم بردمش نایب و یه کباب و جوجه ترکیبی زدیم. بعد گفت: بریم دربند؟ پوست دست مون از سرما ترک برداشت ولی می ارزید. مخصوصن باقالی و لبوی داغ چرخی های سر میدون. بعدش بهونه کرد بریم امامزاده صالح دعا کنیم به هم برسیم. رفتیم. دیگه تا ببرمش خونه و خودم برگردم این سر تهرون، ساعت شده بود یک شب. راست و حسینی حالش رو نداشتم درس بخونم. یعنی لای جزوتم باز کردما، اما همش یاد قیافش می افتادم وقتی لبو رو مالیده بود رو پک و پوزش. خنده ام می گرفت و حواسم پرت می شد. یهویی هم خوابم برد. بیهوش شدم انگار. حالا نمره هم ندادی، نده. فدا سرت. یه ترم دیگه آوارت میشم نهایتش. فقط خواستم بدونی که بی اهمیتی و این چیزا نبوده. یه وقت ناراحت نشی.» . چند سال بعد، تو یک دانشگاه دیگر از پشت زد روی شانه ام. گفت: «اون بیستی که دادی خیلی چسبید»… گفتم: «اگه لای برگه ات یه تیکه لبو می پیچیدی برام بهت صد می دادم بچه.»… خندید و دست انداخت دور گردنم. گفت: «بچمون هفت ماهشه استاد. باورت میشه؟» عکسش را از روی گوشیش نشانم داد. خندیدم. گفت: «این موهات رو کی سفید کردی؟ این شکلی نبودی که.»… نشستم روی نیمکت فلزی و سرد حیاط. نشست کنارم. دلم میخواست براش بگویم که یک شبی هم تولد عشق من بود که خودش نبود، دورهمی نبود، نایب نبود، دربند نبود، امامزاده صالح نبود… فقط سرد بود… 𝓢𝓹𝓮𝓬𝓲𝓯𝓲𝓬𝓪𝓾𝓭𝓲𝓮𝓷𝓬𝓮
فکر کنم تعریف تنهایی و استیصال همینه که امیر محمد عبداللهی نوشته: «کسی نخواهد دانست که زیرِ هجومِ افکار، چگونه هر تکه‌ام به گوشه‌ای از این اتاق افتاد و صبح بی آنکه همراهی داشته باشم، خود را با زجر جمع کردم و ادامه دادم.» «قشنگ بود» 𝓢𝓹𝓮𝓬𝓲𝓯𝓲𝓬𝓪𝓾𝓭𝓲𝓮𝓷𝓬𝓮
من فکر میکردم تا همیشه کنارمی، واسه همین هیچوقت نداشتنت رو یاد نگرفتم.
یه آدم هایی هستن که طرف یه بار پیام مید‌ه ها ولی تو صد بار میخونیش اون فقط یه ویس کوتاه میفرسته‌‌ ولی تو بارها بهش گوش میدی اون یه زنگ کوچک بهت میزنه ولی تو کل ۲۴ ساعت اون روز رو با همون یه زنگ خوشحالی نمیدونم جریان چیه ولی دوست داشتن واقعا حس عجیبیه 𝓢𝓹𝓮𝓬𝓲𝓯𝓲𝓬𝓪𝓾𝓭𝓲𝓮𝓷𝓬𝓮
ولی ‏انصاف نیست ما دلتنگ بشیم و مخاطب دلتنگی احساسش نکنه.
یه تئوری خیلی قشنگ هست که میگه: اگه شما به شدت دلتنگ یه نفر باشید حتما توی رویاهاش به خوابش میرید و خوابتونو میبینه. 𝓢𝓹𝓮𝓬𝓲𝓯𝓲𝓬𝓪𝓾𝓭𝓲𝓮𝓷𝓬𝓮
شدیداً دلم یه تفریح و حال جانانه میخواد که همه خستگی هام از بین بره>>>>>>