هدایت شده از بیکران
برای نگه داشتن چیزهایی که رفتنیاند. برای اینکه بعد ها چیزی از من روی کاغذ باقی بماند؛ چند کلمه، چند خط، چیزی که روزی بگوید من اینجا بودم، دوست داشتم و رنج کشیدم.
دلم میخواهد لحظههایم را به عصیانِ مرگ بسپارم؛ آنقدر زنده بمانند که مرگ نیز نتواند ردّشان را از جهان پاک کند.
و میان همهی این رویاها، یک آرزوی ساده باقی میماند:
روزی صبح از خواب بیدار شوم و احساس کنم زندگی، دیگر چیزی نیست که باید منتظرش بمانم.آن روز شاید اتفاق بزرگی نیفتاده باشد. شاید جهان همان جهان همیشگی باشد؛ پنجره همان پنجره،
_
هدایت شده از بیکران
آسمان همان آسمان و من همان آدمی که هر روز از خواب بیدار میشود.
اما چیزی در من تغییر کرده باشد
_
هدایت شده از بیکران
بهتون گفتم یه ناظم خوشگل و مودب اومده برامون؟خیلییییییی باحال بود
اصلا داد نمیزنه و مودبانه حرف میزنههههه