دیگه وقتشه که بیوگرافی اینجا از
" 18 ساله روی زمینم" به
" 19 ساله روی زمینم" تغییر پیدا کنه.
اوج تغییراتی که قراره تو این یسال برا زندگیم ایجاد کنم همینه.
استلا تکرار غریبانه روز تولد بدون بوس و بغل و کادوت چگونه گذشت ؟
البته که اون کیکو خالم گرفت و من تو دستشویی در حال برگزاری کنسرتِ
" احترام، من میفرستم عشق
یه لایک حتی به هیترام،
که نشون میدن مهمم بهم" بودم و
بزور منو از کنسرت خارج کردن و همزمان که اومدم بیرون و در حال پایین کشیدن پاچههای شلوارم بودم کیکو آوردن و سوپرایز شدم.
امروز که برق رفته بود، آیفون کار نمیکرد و من رفتم در رو باز کنم رو خاله هام و با صحنه ی کیک و برف شادی و فشفشه و بادکنک مواجه شدم و مثل بز همین طور نگاه شون میکردم. مغزم کار نمیکرد. با خودم میگفتم چه خبر شده؟ بعد دیدم عه سوپرایز تولد منه.
از اونجایی که خیلی کنجکاوم همیشه میگفتم هیچ کس نمیتونه منو سوپرایز کنه و امسال واقعا غافلگیر شدم.
پارسالم در حال درس خوندن بودم و مامان بابا اومدن زنگ خونه رو زدن و من سریع در رو باز کردم و دویدم به ادامه درس بپردازم بعد یهو تو اتاق به خودم گفتم چرا اینا پشت در موندن؟ رفتم ببینم چرا نیومدن تو خونه و یهو دیدم عهه کیک دست شونه و من متوجه نشدم.
خونه مادرجون شمام یه نوع باغ وحشه برا خودش؟ یا فقط برا ما انواع و اقسام مگس، پشه، زنبور، سوسک بالدار، سوسک سنگی، مارمولک، موش، کبوتر و گربه داره؟
یه مارمولک حامله داشتن که الان ترکیده (زاییده) و الان هر جا رو نگاه میکنی بچه مارمولک میبینی. قدرت پرش شونم 100. 100 هست. یه جور پرنده ان برا خودشون.
یکی از بچه مارمولکا شبیه دایناسور کوچولو بود. اگه بعدا دیدین دایناسورا حمله کردن بدونید از خونه مادرجونم شروع شده.
با صدای دعوای دو گربه بر سر یه کفتر از خواب بیدار شدم. بیا کفترم خاطرخواه داره و سرش دعوا میشه ولی ماها نه.
اومدم برا حفظ انرژی زنانگی آرایش کنم، برق رفت منم تو تاریکی یه خط چشمی کشیدم که اعتماد به نفسم بالا رفت.
پیتزا مال اون شبه، امشب نون و پنیر و خیار و گوجه و سبزی داریم ( از کباب هم خوشمزه تره)